ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 124

چند روز دیگه هم گذشت . روز به روز حالم بد تر می شد . حس کردم که بدنم دیگه نمی کشه . به درمان و شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان جواب نداده . روحیه ضعیف من و ملاقات آخر من با فروزان هم بی تاثیر نبود . یه روز که توی اتاقم دراز کشیده بودم از لای در دیدم که فرزانه داره تلفنی با یکی پچ پچ می کنه . کنجکاو شده بودم . حس کردم که باید در مورد من باشه .. آره اون و ستاره با هم حرف می زدند . فرزانه نگران بود . نگران و نا امید . با این که خیلی آروم حرف می زد ولی لرزش صداش کاملا مشخص بود . حتی چند بار نزدیک بود به گریه بیفته ..
 -ستاره تو داری چیکار می کنی ؟ مگه دوستش نداری ؟ مگه بهش روحیه نمیدی ؟ من ازت بیشتر از اینا انتظار داشتم و دارم . ببین حالا که سپهر رفته اون فقط واسه من و تو مونده . تو که می دونی از دست دادن برادر یعنی چه ..
گوشمو تیز کرده بودم .. بعضی حرفاشونو نمی شنیدم .. البته ستاره که اون طرف مکالمه بود و من نمی دونستم چی داره میگه .. فرزانه خیلی دلواپس بود ..
 فرزانه : ببین ستاره من نمی خوام نا امیدت کنم . به کسی چیزی نگفتم ولی حالا دارم اینو به تو میگم .. دیروز با دو تا از پزشکا که صحبت می کردم اونا می گفتند نه تنها پیشرفتی ندیدیم بلکه مریض افت کرده .. ضعیف شده لاغر تر شده .. و این هر لحظه ممکنه اونو از پا بندازه . وقتی از دکتر پرسیدم اگه روند بهبودی به همین صورت منفی باشه کی ممکنه اونو از پا بندازه گفت بین یک تا دو ماه دیگه ... گفن هر طوری شده باید تغذیه و روحیه اش بهتر شه . اون غذا نمی خوره .. درسته نمی تونه بعضی غذا ها رو بخوره ولی می دونم تازگی ها لج کرده بعضی غذا ها رو خودش نمی خوره . یعنی اگه همین جور پیش بره بیشتر از دو ماه زنده نمی مونه ..
دیگه نخواستم بقیه حرفای فرزانه رو گوش کنم . با این که از این خبرش روحیه گرفته خوشحال شده بودم که  مرگ همین دور و براست و به زودی میاد سراغم ولی حس کردم که نمی تونم حتی یک هفته دیگه هم دوام بیارم . نمی تونم زنده بمونم . برام دو ماه مثل دو هزار سال بود .  چون دیگه از همه چی بدم میومد .   هر دقیقه به اون صحنه ای فکر می کردم که فر هاد با لگد به جون من افتاده بود .. اگه حالم خوب بود بهش نشون می دادم ..  از نظر جسمی هم خیلی عذاب می کشیدم . فشارم بالا و پایین می رفت . قند بدنم هم همین حالتو داشت .. لبامو گاز می گرفتم . کنترل اعصابم دست خودم نبود .. خوابم میومد ولی نمی تونستم بخوابم . وزنم داشت به زیر چهل کیلو می رسید .مگه فروزان اینا رو ندیده بود ؟! چرا اون این قدر بی رحم بود ؟! چرا منو تنها گذاشت؟! خدایا من نمی خوام تا این حد عذاب بکشم . عذاب روحی و جسمی من به اوج رسیده بود .. تصمیم  عجیبی گرفته بودم . زیاد هم برای این تصمیمم با خودم کلنجار نرفتم . چون می دونستم بین یک تا دو ماه دیگه می میرم . می خواستم زود تر بمیرم . سخت بود .. خیلی سخت بود عذاب رو تحمل کردن . صد سال دیگه هم اگه توی این دنیا باشی بازم همینه . چه تاثیری داره .. این یکی دو ماهی هم میاد و میره ..من در این مدت چیکار می تونم بکنم که تا حالا نکرده باشم .. جز این که عذاب خودمو زیاد کنم .. بقیه رو ناراحت کنم .. الان حداقل با دستانی لرزان می تونم چهار کلام مطلب بنویسم و از خودم بذارم و ستاره رو راهنمایی کنم و بهش بگم چی به چیه .. یک ماه دیگه در بستر مرگ چه جوری می تونم حالیش کنم که بره فلان جا دفتر خاطرات منو بگیره .. خدایا این داشته هامو چیکارش کنم ؟! این اموالی رو که سپهر به من داده تا برای بچه ها خرجش کنم و از سودش برای اونا استفاده کنم ؟! باید اونا رو به اسم ستاره می کردم .. چه فرقی می کرد .. من و اون که با هم این حرفا رو نداشتیم ... اگه همین الان بمیرم چی میشه .. باید به فرزانه بگم .. بگم کدوم اموالم مال منه و کدومش مال سپهر ... ..
 ستاره سراسیمه خودشو رسوند به من .. منو با خودش برد به ساحل ..
-حالشو ندارم ستاره .. یه جا می شینم . دراز می کشم .. اصلا توی ماشین می مونیم و از این جا دریا رو نگاه می کنیم . به امواجی که به ساحل می رسن و می میرن .. الان منم به ساحل نزدیک شدم . دارم می میرم .. 
ستاره : کی گفته که داری می میری ..
 -خب باشه من نمی میرم .. شما آدما همه تون می میرین فقط من زنده می مونم .. ستاره : بس کن فر هوش چرا داری فریاد می کشی .. مردم همه دارن ما رو نگاه می کنن . میگن چه خبر شده ! راست می گفت .. دیگه هیچی حالیم نبود ..
ستاره : عزیزم به جای این که  بیماری , تو رو از پا در بیاره تو یه کاری کن که بیماری از پا در آد .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی