ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 19

درسا : تو رو قسم به اونی که دوستش داری .. یه بار دیگه به دقت حرفای خودت رو گوش کن .. در همین  مکالمه هم گفتی که به خاطر من از من دست می کشی ..من حالیم بود
 -ولی می خواستی بهم بخندی .. چرا باهام بازی کردی ..
 درسا : تا حالا تو حرف زدی بذار منم حرفامو بزنم . بذار منم بگم که توی دلم چی می گذشت و چی می گذره . آره من می دونستم با این که می دونستم تو دوستم داری بازم ازت پرسیدم . شاید می خواستم حس کنم که چه جوری واسم فداکاری می کنی . چه جوری می خوای خودت رو واسم قر بانی کنی . ولی من مراقبت بودم . من که هنوز از دواج نکرده بودم تا ضربه آخرو بخوری . اما تو خودت رو قانع کردی که برای خوشبختی من عقب نشینی می کنی . فقط به این فکر می کنی که من خوشحال باشم . به خوشحالی من فکر می کردی . به آرامش من .. من چه جوری می تونستم فراموشت کنم ؟! چه جوری می تونستم ارزشهای دیگه ای رو جایگزینت کنم ؟! آره منم مثل تو شده بودم . منم وقتی که بله رو گفتم وقتی که چند روزی گذشت و حس کردم این اون چیزی نیست که از زندگی می خوام پشیمون شدم . آدم وقتی یه گناهی می کنه یه اشتباهی می کنه نا فر مانی خدا رو می کنه توبه می کنه . خدا از گناهانش می گذره .. خدا می گذره تا بنده اش عذاب نکشه ..منم یه اشتباه کردم .. یعنی به خاطر اشتباهی که به یک خواستگار بله گفتم باید عمری بسوزم ؟به خاطر این که نمی خوام پدر و مادر و عمو و فک و فامیلام ازم ناراحت شن یک عمر رنج بکشم ؟! نه ..نه .. این نمی تونه درست باشه . من به تو فکر می کردم . هر ثانیه .. هر لحظه .. وقتی که خواب بودم خوابتو می دیدم .. خواب تو رو .. تمام اون لحظات در بیداری با هم بودنو در  خواب می دیدم .. تنها عاملی که منو وادار به خوابیدن می کرد همین بود . می خواستم از این افکارم فرار کنم .  می خواستم یک همسر خوب برای داود باشم . اوایل خیلی با این افکار پریشانم جنگیدم ولی نتونستم . به شیلا حسادت می کردم . اون واقعا دوستت داشت و دوستت داره . من و تو مدیون اون هستیم . اون همون کاری رو در حق تو انجام داد که تو در حق من کردی . خودشو کنار کشید .. اون دید نمی تونه جای منو در قلب تو بگیره . دیگه نیومد و همه چی رو خراب نکرد . اون دید حالا که نمی تونه خودشو به تو نزدیک کنه پس بیاد اون کاری رو انجام بده که تو دوست داری  اون یک زن بود . می دونست که حسادتهای زنانه معناش چیه . می دونست که حرص خوردنهای  من برای چیه . می دونست که من با تمام وجودم عاشق توام . دوستت دارم . چرا یک زن باید محکوم باشه به یک انتخاب ؟!  چرا راه بازگشتی برای زن نباید باشه ؟! چرا باید در این موارد اونو انگشت نماش کنن ؟! من می خواستم این بلا سرم نیاد . می خواستم اون جوری که خودم دوست دارم زندگی کنم . نه اون جوری که دیگران دوست دارن . دیگران واسشون مهم نبود که چی میشه . اونا فقط می خواستند یه مراسم عروسی رو ببینن و تموم شه . بگن فلانی به فلانی رسید . بگن که عقد پسر عمو دختر عمو رو توی آسمونا بستن . دیگه کاری به این نداشتن که بعدا چی پیش میاد . آیا کسی خوشبخت میشه یا نه ؟ وقتی حال تو رو در روزهای اول دیدم فهمیدم که دوستم داشتی . یه حسی بهم داشتی .. وقتی هم که شیلا اومد و خواست که تو رو به طرف خودش بکشونه گفتم حتما حالا که ازم نا امید شدی داری میری سمت اون .. به روزای آینده زندگی خودم و تو فکر می کردم . چرا خیلی از دخترا و پسرا وقتی که به این جای کار می رسن نمی تونن غرورشونو بذارن زیر پا ؟ چرا نمی تونن منطقی فکر کنن ؟ چرا نمی تونن برن دنبال اون چیزی که دوست دارن ؟ دیدم کاری نمی تونم بکنم . مشکل عصبی پیدا کردم . داشتم دیوونه می شدم . نمی تونستم ببینم تو و شیلا با همین . ولی آرزوم بود که داود بره و با زن دیگه ای باشه . برام ثابت شده بود که دوستت دارم . با تمام وجودم عاشقتم . ولی نمی شد اینو بیان کرد . حس کردم که یواش یواش عشقت داره نسبت بهم کمتر میشه . بیش از اونی که به خاطر داود عذاب بکشم از این عذاب می کشیدم که فاصله ام با تو داره زیاد میشه . مشکل داود رو می تونستم خودم حل کنم ولی اگه تو دیگه دوستم نمی داشتی چی می شد ؟ در هر حال من نابود شده بودم . اون روز در منتهای نا امیدی شیلا اومد منو ببینه .. اونم گریه می کرد و اشک می ریخت .. همش ازم می پرسید که دوستت دارم یا نه ؟ خودش اینو حس کرده بود .. دوست داشتم باور کنم که تو و اون رابطه ای ندارین .. اون همه اینا رو گفت . بهم گفت که تو عاشق منی .. در همین لحظه بود که تو براش زنگ زدی .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی