ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 6

شیلا : یعنی به نظرت آدمای خوشگل حق زندگی کردن و عاشق شدن ندارن ؟ چون ممکنه هر روز عاشق یکی شن ؟ چون ممکنه خیلی های دیگه عاشقش شن و قلبشو بدزدن ؟
مهرشاد : اومدی تا همینا رو بهم بگی ؟
 شیلا : نه اومدم تا از آب گل آلود ماهی بگیرم . ولی حس می کنم که نمی تونم .
 مهرشاد : خوشحالم که صاد قانه حرفاتو می زنی .
شیلا : خیلی دوستش داری ؟ با این که تا چند وقت دیگه از دواج می کنه ؟ بهش حسودیم میشه ..-گاهی آدم سالها و ماهها با یکیه .. یعنی نه این که  براش حرفای فدایت شوم بزنه ولی همراهشه . اگه سرش درد بگیره سر اونم درد می گیره .. اگه گشنه اش شه اونم احساس گرسنگی می کنه . اگه یه چیزی بخواد اونم می خواد تا احساس اونو حس کنه .. وای که این پیتزا چقدر حالمو به هم می زد اونم فکر کنم همبرگر دوست نداشت ..
 شیلا : پس خیلی به خاطر هم فداکاری می کردین ..
مهرشاد : اون  به این شکلی که من دوستش داشتم دوستم نداشنت . دیگه همه چی تموم شد .. نمی خوام اسمشو بشنوم . نمی خوام حسش کنم .
 شیلا : شاید نخوای اسمشو بشنوی . ولی در هر ثانیه از زندگیت داری حسش می کنی .
 مهرشاد : ولی این حس واسم درد ناکه ..
 شیلا : تو از کجا می دونی اونم این حسو نداره ..
 مهرشاد تعجب می کرد از این که چرا شیلا این قدر زود دختر خاله شده ..شیلا مدتها بود که دوستش داشت ولی متوجه شد که دلی که پیش یکی دیگه باشه و هر چند بدونه هر گز به اون یکی نمی رسه فایده ای نداره که آدم دیگه ای بخواد دلشو به اون بده مگر این که اون شکست خورده  همه چی رو فراموش کنه . اما شیلا در مهرشاد نمی دید که همه چی رو از یاد ببره .. یه لحظه یه تکه سنگی نزدیک شیلا و مهرشاد به زمین افتاد .
شیلا : چی شده ؟ انگار یکی داره سنگ پرت می کنه . فکر کنم یکی از بچه های موذی دیده که ما این جا نشستیم . مهرشاد : ظاهرا خیلی طرفدار داری شیلا . کسی دوست نداره که من و تو با هم باشیم .
شیلا : اگه تو باهام بودی هیشکی هیچ غلطی نمی تونست بکنه . ولی من تلاشمو می کنم . اون دیگه رفته . اون از زندگیت رفته .. اون حالا با یه مرد دیگه ایه به اون فکر می کنه ...
درسا همچنان اون دور و برا بود . اون بود که به سمت اونا سنگ انداخت .. یه لحظه متوجه شد که مهرشاد و شیلا از جاشون بلند شدند . فوری عقب نشینی کرد و خواست که خودشو در مسیر حرکت اونا قرار بده . حالا اونا از دو جهت مخالف به هم نزدیک می شدن . درسا سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه . اون خیلی زود خوشو باخته . نه ..من نمی ذارم که اون بیبفته توی چاه . من دوستش هستم . باید مثل یک دوست خوب مراقبش باشم  . اون جوری دوستش ندارم .. درسا داشت به این فکر می کرد که دوست داشتن چی می تونه باشه . به چی میگن . چرا وجود خود داود هیچ هیجانی رو درش به وجود نمیاره . چرا ترس از این که آینده چی میشه اونو وادار کرده که  به یک مورد مناسب واسه از دواج پاسخ مثبت  بده ...
شیلا : عشقت داره میاد این طرف .. اگه دوست داری ما یه عقب گرد بزنیم و باهاش سلام و علیک نکنیم ..
 مهرشاد : نه این جوری زشته . ولی تو خیلی هوامو داری شیلا . خیلی خوبی .
شیلا : همه این کارا رو دارم واسه خودم می کنم .
مهرشاد : خیلی هم راحت حرف دلت رو می زنی .
 شیلا : آدم باید راحت باشه وگرنه ناراحت میشه . آدما شاید بتونن دیگرانو گول بزنن ولی خودشونو نمی تونن فریب بدن .
درسا : به ! به ! احوال شیلا خانوم و آقا مهرشاد . خوشم میاد که فرصتها رو هدر نمیدین . از لحظات خوب استفاده می کنین . ببینم شیلا جون  روز تولدت کی هست ؟ مهرشاد یک دوست خوبه که در همه حال هوای آدمو داره . من یکی ضمانتشو می کنم . فقط پیتزا دوست نداره ..
 مهرشاد :  یعنی تو الان داری به شیلا جون میگی هوای منو داشته باشه ؟
درسا : شیلا جون ؟ !! جالبه ..بعضی ها بعد از دو سال پسوند جون نمی گیرن ولی بعضی ها دوروزه جون می گیرن ..
چند کلام دیگه هم بینشون رد و بدل شد و از هم دور شدند ..
 شیلا : میگم ظاهرا اون خوشش نیومده که من و تو با همیم . خیلی واست دل می سوزونه ..
 مهرشاد : آره خیلی . جز اون جایی که باید دل می سوزوند .
 شیلا: یه جاهایی هست که جز خود آدم هیشکی نمی تونه واسه آدم دل بسوزونه .
 مهرشاد : طوری حرف می زنی که انگار پنجاه ساله که تجربه  این مسائلو داری و سرد و گرم چشیده ای ..
شیلا : تو چه می دونی شایدم باشم . این جور که رو آدما قضاوت نمی کنن . زندگی مثل یک سرابه .. برای بعضی ها مثل چشمه آبه .. تو می تونی این سرابو نابودش کنی .. شایدم چشمه رو خرابش کنی . باید ببینی از زندگی چی می خوای . چه چیزی خوشبختی تو رو تضمین می کنه ..
 مهرشاد حس می کرد که حرفای شیلا آرومش می کنه ولی به درسا فکر می کرد که چرا به ناگهان اون حرفا رو زده و شیلا  هم حس می کرد که پیدا شدن سر و کله درسا اتفاقی نبوده . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی