ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 117

فرزانه : داداش نامردی نکن .. از خدا بخواه که در مانت کنه . تلاش کن  . امید وار باش ...
 -من ازت می خوام که دست از سرم بر داری ..
 طاقت دیدن اشکاشو نداشتم .
 فرزانه : ببین فر هوش هنوز زیاد مشخص نیست که بیماری .. یعنی نشون میده که باید اولش باشه ..اون جورا هم که فکر می کنی نیست .
 -باشه فرزانه .من فعلا هر چی تو بگی گوش می کنم . ولی از زتدگی بدم میاد . اگه مردم دیگه تقصیر من نیست .
 فرزانه : باید قول بدی با روحیه باشی . و برای زنده موندن تلاش کنی . کاری به این ندارم که عاشق کی بودی و چرا ولت کرد رفت  . هنوزم برام سخته باور کردن این موضوع که به خاطر عشق این قدر داغون شده باشی . فکر می کنم که با هام شوخی داری . شایدم به خاطر سپهر ناراحت باشی و خیال برت داشته .
-نمی دونم دارم دیوونه میشم ..
فرزانه :  ببین داداش .. اگه یه چیزی رو خیلی جدی بگیری ممکنه همون اتفاق واست بیفته .. انرژی مثبت داشته باش ...
-اصلا من انرژی ندارم که مثبت باشه یا منفی ..
 فرزانه : حداقل به وصیت سپهر عمل کن . به این توجه کن که خیلی از بچه های کوچولو چشم امیدشون به توست . زندگی فقط خوردن و خوابیدن که نیست . اونا چه می دونن گرسنگی و تشنگی چیه ازکجا میاد .. اگه گشنه شون باشه گریه می کنن یا با حسرت به غذاهای دست دیگران نگاه می کنن .. وقتی که گشنگی یا تشنگی شون رفع شد یادشون میره چی به چیه اما اونا عشق و دوست داشتن و محبت رو نمی تونن فراموش کنن .. وقتی سایه پدر و مادری رو, رو سرشون نمی بینن ..وقتی می بینن یکی هست که هر روز یا هر چند وقت در میون دست محبت بر سرشون بکشه  .. اون وقت دلشون واسش پر می کشه ..اونا عاشقتن .. اگه یه روز تو رو نبینن بی قراری می کنن .. اگه دوروز تو رو نبینن گریه می کنن .. بیشتراشون این طورن ... اگه به یکی بیشتر برسی حسادت می کنن ..
-میگم هنوز از گرد راه نرسیده این چیزا رو از کجا می دونی .. نکنه قبلا با ستاره کلی حرف زدی ..
 فرزانه : فرقی نمی کنه عزیزم . تو نباید حالا حالا ها بمیری ..
 -باشه یه خورده دیر تر می میرم ..
دقایقی بعد من و ستاره و فرزانه رفتیم لب ساحل .. وجب به وجبش منو به یاد فروزان مینداخت .. اون دو تا داشتن با هم حرف می زدن  . انگار ستاره چند بار یه چیزی رو بهم گفت و من حواسم جای دیگه ای بود .. چون آهنگ صدا و اسم خودمو می شنیدم . فرزانه : ببخش ستاره جان چی گفتی ؟
ستاره : هیچی گفتم که فرهوش جان حالا بازم به من بگو آبجی ستاره!!! ... چند بار بهت گفتم تو فقط یک خواهر داری و اونم فر زانه هست .. می دونی چرا فرزانه جون ؟ البته درش که شکی نیست ..ولی زبونم مودر آورد و آخرشم قبول نمی کرد که واسه درمانش قدم بر داره ..
فرزانه : حتما داشت باهات شوخی می کرد ...
 ستاره : نه این حرفا چیه . حالا خوشحالم که تو اومدی و بالاخره تونستی قانعش کنی فرزانه : اون برادرمه مگه می تونه قانع نشه .
دلم گرفته بود . همچنان در کنار ساحل قدم می زدم ..
فروزان بی وفا ..من هیچی رو نمی بینم جز تو .. تو خودت بهم گفتی که هیچوقت از پیشم نمیری .. می تونستم بهت دروغ بگم ..می تونستم از سپهر یک تصویر بد واست به جا بذارم ..ولی این بار خودمو قر بونی کردم تا راجع به سپهر فکرای بد نکنی .. فروزان کجایی ؟ چرا در این سیاهی شب نمیای تا زندگی منو مث روز روشن کنی .. بیای و به من بگی همه اینایی که دیدم در خواب بوده . یک کابوسی بوده که واقعیت نداره .. بیای و با هم از آرزو هایی بگیم که نمی دونستیم بسترش کجاست ..چی میشه ..ما رو به کجا می رسونه . شاید این تقاص گناهانم باشه که باید پس بدم . حق من همین بوده . حقی که می دونم بیشتر از اینم نیست .  زندگی زشت و سیاه بالاخره اون روی خودشو به من نشون داده بود . بد جوری ازم انتقام گرفته بود . فرزانه و ستاره داشتن با هم حرف می زدن . معلوم نبود که چی دارن به هم میگن . واسم اهمیتی نداشت . حال و حوصله هیشکدومشونو نداشتم . اصلا بیشتر آدما همو واسه خودشون دوست دارن .. نمی دونم شاید  فرزانه و ستاره این جوری نباشن . ولی من فروزانو واسه خودش دوست داشتم . اگه این جور نبود حداقل روزای آخرو که این جوری بود . آره این یه تیکه رو پیش وجدانم شرمنده نیستم . می تونستم بذارم که فروزان نسبت به سپهر عقیده ای منفی داشته باشه کارمو پیش ببرم .. اون وقت دیگه به نیرنگ عادت می کردم . نمی تونستم به خودم ببالم که یک عاشق هستم .. حالا هم دارم جونمو سر همین اعتقادم می ذارم .. حس کردم که سرم داره گیج میره .. نمی تونستم راه برم ... قلبم داشت از جا کنده می شد .. رو ماسه ها دراز کشیدم . حس کردم که روح داره از بدنم جدا میشه ... یه لحظه دخترا با هم سرشونو بر گردوندن .. فرزانه : فرهوش ..فر هوش .. وقتی چشامو باز کردم سرم رو پاهای  فرزانه بود . خواهرم رو زمین نشسته بود .. ستاره هم همراه با اون گریه می کرد .. جمعیت دورمونو گرفته بودن .. منو بردن به  درمانگاه .. یه سرمی بهم زدن و برگشتم خونه .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی