ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 132

دیگه به خودم گفتم هر کاری کردم و هر چی نوشتم و هر وصیتی که کردم تا همین جا بسه . دیگه رسیدم به خونه آخرش . خسته شدم . هر چه بادا باد . بالاخره این که نمیشه آدم می خواد سفر کنه قصه لیلی و مجنون بنویسه . حالا  باید به رفتن فکر می کردم به لحظه ای که چشامو واسه همیشه می بستم . به لحظه ای که برای عزرائیل دعوتنامه می فرستادم تا بیاد جونمو بگیره . می دونستم کار زشتیه ولی شاید خدا منو می بخشید . اگرم نمی بخشید اون قدر گناه نا بخشودنی داشتم که دیگه همون برای سوزوندن من کافی بود . رضا رو صداش کردم .. اونو تا نزدیکی های ساحل با خودم بردم .. دلم واسش می سوخت .
رضا : داریم میریم آب تنی ؟
 این پسره هنوزم ساده بود .ده سالش هم نشده بود ..
-پسر من با این حالم میرم آب تنی ؟
رضا : من باهات بیام ؟ من میرم توی آب تو مواظب باش ..
 -یکی می خواد مراقب من باشه ..
رضا : پس تو برو توی آب من مواظبم .
می خواستم بهش بگم که دارم میرم توی آب ولی نمی خواد که تو مراقب من باشی .
 -ببین آقا پسر من خیلی دوستت دارم . دلم برات تنگ  میشه . فقط مراقب ماهرخ جونت یعنی مادرت باش .. 
رضا : دلم می خواد تو شوهرش بشی . بشی بابای من ..
 -عزیزم زشته دیگه از این حرفا نزن ..
 رضا : هر کی شوهر می کنه زن می گیره کار زشتیه ؟
 ای خدا .. دلم می خواست سرش داد بکشم ولی دلشو نداشتم .آخه این چه بد بختیه که واسه مردن هم آسایش نداریم آزاد نیستیم . مردن ما هم به دست دیگرانه . خودمون هیچ اراده ای نداشته پخی نیستیم ..این پسره پاک قاطی کرده بود . خیلی ساده بود .. ولی در مورد من و مادرش زبون دار شده بود .
 -یه پسر خوب واسه مامانت میشی ..
-مگه تو کجا می خوای بری ..
 -خدا یه کاری باهام داره .. یه روزی منو بر می گردونه .. پسر این کلید رو می بری میدی به ستاره خانوم . من الان با هاش تماس می گیرم .. اون الان باید خونه باشه .. رضا با تعجب نگام می کرد . شانس آوردم که بیشتر چیزا رو حالیش نمی شد . .. .. 
-ستاره جان سلام .. ببین همین الان میری داخل ماشینت همون جایی که پشت فرمون می شینی و منم کنارت .. یه سوراخی داشت که یه نامه انداختم داخلش .. البته عاشقانه نیست .. برادرانه هست . رضا هم تا پنج دقیقه دیگه می رسه و یک کلید واست میاره . کلید خونه یا همون واحد منه . اول اون نامه کوتاه رو می خونی بعد هر وقت دوست داشتی میری سراغ اون دفتر ...
 ستاره : تو تنهایی کجا رفتی پسر؟ چرا بهم نگفتی که با هم بریم ؟
-دلم برات تنگ میشه ستاره .. من دارم میرم به یک سفر طولانی ..
 ستاره : کجا داری میری .. میری وتنهام می ذاری . داری میری تهرون ؟ خارج پیش پزشکایی که به نظرت خیلی قوی ترن ؟ من از اولم بهت گفتم که باید این کارو بکنی . حالا داری عاقل میشی .. ببینم چرا چند ساعت پیش چیزی بهم نگفتی ؟ کی همراهت میاد ؟ من با هات میام ..
-چی داری میگی دختر .. ببین برو اون نامه رو بخون کار خیلی مهمی با هات دارم . کلید خونه رو هم از رضا بگیر ..
-خیره ؟
-مگه من کار شر هم انجام میدم ؟
ستاره : راستشو بگو .. آخه بهم نگفتی واسه چی امروز که داشتی با هام خدا حافظی می کردی پیشونی منو بوسیدی ؟  
-می خواستم از زحمات خواهرانه تو قدر دانی کنم .. ..
ستاره : حالا رسیدم به ماشین و نامه .. آخه این چه وضعشه ؟!
-زود باش بخون .. من دارم میرم .. کاری با هام نداری ؟
 ستاره : کی باهات میاد .کجا داری میری ..
 -دارم تنها میرم . نامه رو بخون همه چی نوشته من دیگه وقت ندارم خدا  نگه دار . موبایلمو خاموش کردم .. دیگه باید همه چی رو فراموش می کردم . خورشید و آفتاب و اون چند تیکه ابری که تو دل آسمون خود نمایی می کردند دیگه واسه من ارزشی نداشتند .  انگار عمری بود که با اونا غریبه بودم . آدما رو مثل مسافرایی می دیدم که که از یه ماشینی پیاده شده دارن میرن پی کارشون  . دنیا رو زیر پای خودم می دیدم . این که حالا دیگه این منم که هر کاری که بخوام می تونم انجام بدم . حالا من می تونم فر مانروای خودم باشم . می تونم واسه خودم تصمیم بگیرم . اگه برای زندگی خودم تصمیم نگرفتم می تونم واسه مرگم تصمیم بگیرم . حالا همه چی رو زشت می دیدم . آماده فرار بودم . دیگه فرار از روی دیوار و از دست میله های زندان نبود . فرار از یک احساس بد تر از زندان و زندانی شدن بود . فرار از تار هایی بود که سالهای سال به دورم تنیده شده استخونامو خرد کرده نفسمو بند آورده بود و من داشتم از اون زندگی فرار می کردم که جز مرگ معنای دیگه ای نداشت . کمی هیجان زده بودم .  یکی دو ماه زود تر داشتم می رفتم . حالا بهتره . راحت می تونم به ریش دنیا بخندم . بهش بگم که پوزه تو رو به خاک مالیدم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی