ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 2

مهرشاد : ببین موبایلت زنگ می خوره .  علاف نباش ..
درسا : حیفه سیگار بکشی ...دیگه این جوری نبینمت ..
-ببینم با پسرعموتم این طور صحبت می کنی ؟
-به تو ربطی نداره ..
مهرشاد که سرفه هاش قطع شده بود و حالا بر خودش مسلط بود گفت حرف منم همینه .. به من ربطی نداره .. فقط حواست باشه که به من ربطی نداره ...
 درسا می دونست که مهرشاد چی داره میگه ..
درسا : یعنی میگی من در کار های تو فضولی نکنم . چشم ! آقا مهرشاد .. خوب شناختمت .. خدا رو شکر که داود اخلاق تو رو نداره .. پسر آقا و مهربون و دست و دلبازیه ...
مهرشاد چشاشو رو هم گذاشت تا درسا بغض چشاشو نبینه ... با خود زمزمه می کرد بی انصاف من واسه تو بود که شاگرد گرفتم تا واسه روز تولد تو که دو ماه دیگه هست یه هدیه خوب واست بگیرم .. چرا نفهمیدم که دوستت دارم . چرا بهت نگفتم ..ولی خوب شد که نگفتم . اگه بهت می گفتم و جواب منفی تو رو می شنیدم اون وقت دیگه خودمو نمی بخشیدم . اون وقت باید خودمو دار می زدم .
مهرشاد : مگه من چمه که اگه داود اخلاق منو  می داشت نمی تونستی باهاش سر کنی -خود خواه و مغرور و لجوج و یکدنده ای ..
 -اینا که همش شد یکی .. راستی یادت رفت بگی خسیس .. اون دیگه خسیس نیست . هرچی می خوای واست می خره . خوب با بقیه معرکه گرفتی .هدیه هایی رو که ازش می گیری نشون دوستات میدی .. تو فقط زندگی رو توی همین چیزا می بینی .
  -ربطی به تو نداره .. من اصلا نیازی به تو نداشتم .. چیکاره بودی که بخوای واسم هدیه بگیری ..
در همین لحظه  سر و کله داود پیداش شد .. اونا رو با هم دید .
 درسا : آقا مهرشاد من تحقیقمو که تموم کردم میدم یه دور بخون و اون جا هایی رو که  نیاز به اصلاح یا اضافه شدن داره به من بگو ..
مهرشادسرشو انداخته بودتا درسا حالت چهره شو نبینه . اون  که دوزاریش افتاده بود گفت حتما این کارو می کنم . شاید دو روز بکشه ..
 درسا : ایرادی نداره تا آخر هفته که وقت داریم . 
داود : چرا گوشی رو بر نداشتی ..
-رو سایلنت بود ..
داود و مهرشاد یه دستی واسه هم تکون داده مهرشاد ازشون فاصله گرفت . باید فراموشش کنم . باید قبول کنم که من و اون واسه هم ساخته نشده بودیم . اون به تجملات علاقه داشت .. دختر خوبی بود ولی من نمی تونستم هر چی رو که می خواد واسش فراهم کنم . اون  به سختی کشیدن عادت نداشت . در حالی که زندگی من سراسر سختی و عذاب بوده ..
 داود : چیه درسا انگار امروز حالت خوش نیست ..
 -نه چیزم نیست . یه تحقیق سنگین دارم نمیشه سرسری تنظیمش کرد . این پسره هم درسش بد نیست گفتم کمکم کنه ولی آدم هر کاری رو باید خودش انجام بده ...
داود : میگم تا قبل از ازدواج یه وام می گیرم و این ماشینمو عوض می کنم . می خوام زانتیا رو که گرفتم به اسم تو کنم . چه رنگشو دوست داری .. نقره ای ..نوک مدادی .. ولی درسا سکوت کرده بود .. برخورد تندی با مهرشاد داشت .
 داود : اگه موافق باشی  تو رو برسونمت خونه .. یه خورده به درسات برسی . من می خوام وقتی که زندگی مشترکمونو شروع کردیم خانوم خوشگل و مهربون من اعصابش آروم آروم باشه ..
-تو خیلی خوبی داود کاش همه مردا مثل تو بودند ..
 داود متوجه  نشد که چه لزومی داشت که درسا این حرفو الان بر زبون بیاره !درسا رو رسوند به خونه . دختر از اتاقش بیرون نیومد . همش به بر خورد تندش با مهرشاد فکر می کرد .. چرا اون حرفو بهش زدم . اون چه احساسی می تونست نسبت به من داشته باشه ؟ اصلا بین من و اون که چیزی نبود .. چرا نمی ذاره که من زندگیمو بکنم ؟ اصلا واسه چی نذاشتم سیگارشو بکشه ؟! ولی قبل از این که منو ببینه سیگارشو پرت کرده بود . اون فهمیده بود که این کاره نیست . درسا در گنجه لباساشو بازکرد و چند تا کشو رو باز و بسته کرد . پر بود از وسایل و هدایایی که این روزا داود واسش گرفته بود .. اون خلاف روز های قبل از تماشای اونا لذت نمی برد . اول باید از دل این پسره در بیارم باید بگم من تقصیری نداشتم . تقصیر خودت بود .. آخه تو بهم گفتی که من زندگی رو فقط در  داشتن همین چیزای لوکس و مادیات می بینم . مهرشاد.. تو منو مجبورم کردی که اون جوری جوابت رو بدم . مجبورم کردی . ..یه زنگ واسه مهرشاد زد .. پسر اول نمی خواست گوشی رو بر داره .. نه این که دوست نداشته باشه ..  اونم توی اتاقش تنها بود و از پنجره  به کوچه نگاه می کرد .. به روزایی که وقتی درسا  می خواست بیاد  تا با هم واسه تحقیق برن به کتابخونه شهر دقایق زیادی رو به کوچه نگاه می کرد تا از سر پیچ سر و کله اش پیدا شه .. وقتی میومد هیجان زده می شد .. چرا به اینجا هاش فکر نکرده بود ؟ چرا این حسشو دست کم گرفته بود .. حالا چشاشو به انتهای کوچه دوخته بود .. نمی تونست حرف بزنه .. ولی دوست نداشت درسا گوشی رو قطع کنه و دیگه واسش زنگ نزنه . خودشم نمی تونست به خودش اجازه بده که به موبایل درسا زنگ بزنه .. با این حال خواست که پاسخ بده .. درسا زود تر شروع کرد  
-الو مهرشاد ..
اما پسر سکوت کرده بود .. به سرعت گفت بله تا یه فرصتی  داشته باشه که بر خودش مسلط شه .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی