ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 134

فرزانه وارد اتاق شد .. خیلی ناراحت بود . دوباره بغلم زد .. دو تایی مون با هم گریه می کردیم ..
-داداش چرا با اون دختر بد رفتاری کردی .. اون اگه نبود تو مرده بودی . این چه کاری بود که کردی .. نمی دونی که اون فاصله خونه تا دریا رو چه جوری دوید .. اگه رضا نبود و جاتو بهش نمی گفت تو حالا زنده نبودی .. نزدیک بود بره زیر ماشین .. هیشکی دور و برش نبود .. آدما با هاش فاصله داشتن .. تازه کی میومد کمک ؟ مردم همه جونشونو دوست دارن .. اون خودشو انداخت توی آب فاصله زیاد بود ..می گفت تمام راه خدا رو صدا می زده ..  بهم گفت که از خدا خواسته اگه غرق شدی اونو هم غرقش کنه . ولی هیچوقت مثل توی دیوونه خودشو نمی کشت . می گفت خیلی معجزه آسا دستش به بدنت خورد .. دیگه بریده بود .. آروم آروم تو رو رسوند نزدیک ساحل  .. رضا کمک آورد .. تو بیهوش بودی و اونم از پا افتاده بود .. خیلی بد جنسی فر هوش ..
-فقط واسه یه ماه زندگی ؟ !
فرزانه : اینه تشکر تو از ستاره ؟ اون داشت خودشو به خاطر تو می کشت .. تو میگی فقط یه ماه دیگه زنده ای ؟ گیریم که حرفت درست باشه ولی حالا که زنده ای باید که زندگی کنی . این رسم انسانیت نیست ..
 -فرزانه من ارزش زنده بودنو ندارم . من  می خوام بمیرم . من انگیزه ای واسه زندگی ندارم .
 فرزانه : پس اون بچه هایی که چشم امیدشون به توست اونا کی هستن ؟  این که فقط واسشون خرج کنی کافی نیست .. تو باید به اونا درس اخلاق و زندگی بدی . اگه یه وقتی هم در این دنیا نبودی اونا باید به وجود تو افتخار کنن . ببین حالا اونا با مربی و پرستارا شون میان ملاقاتت .
 - اونا می دونن که من خودکشی کردم ؟
-نه .. مگه خود کشی کردی ؟ ما هم  چیزی نمی دونیم .. یه مطلبی بوده که برای ما و ستاره نوشتی ... دیگه چیز دیگه ای نبوده .. رفته بودی تنی به آب بزنی ..به علت ضعف بدنی رفتی زیر آب .. همین .. شاد باش .. روحیه ات شاد باشه .. الان ریز و درشت می ریزن این جا .
بازم به یاد فروزان افتادم . به یاد اون زنی که منو ولم کرده بود و شاید فشار عصبی و استرس رو فعالیتهای عصبی و خونی من اثر گذاشته به این روز رسیده بودم . من ستاره رو رنجونده بودم . اون از من دلخور بود . ولی دلم می خواست بازم فروزانو می دیدم . ولی اون منو نمی دید . دلم برای دیدن اون چشای خوشگلش تنگ شده بود . اون چشای ناز به رنگ دریاش .. منم می خواستم  خودمو توی دریای آبی به رنگ چشاش غرق کنم .. در فکر فروزان بودم که ستاره رو بالا سرم دیدم ..
 -به خاطر همه چیز ازت ممنونم .. منو ببخش .. می بینی که نمی تونم درست حرف بزنم . الان زیر چهل کیلو وزنمه ..
 ستاره به شدت می گریست .. شاید نه به این خاطر که من قلبشو شکسته بودم .. قدرشو ندونسته بودم .. درسته عاشقش نبودم ولی می تونستم حالت اونو حس کنم . اون به خاطر چیز دیگه ای اشک می ریخت . حس کردم که بهش گفتن که این آخرین روزای زندگیمه .. اما با همه اینا اون برای زندگی من تلاش می کرد . می جنگید .
 -ستاره چرا گریه می کنی . منو ببخش .. من دلم شکسته . یه سوال دارم ازت .. تو حالا پشیمون نیستی از این که نجاتم دادی ؟
ستاره در میان هق هق گریه هاش گفت واسه چی این سوالو می کنی ؟
-مگه دفتر خاطراتمو نخوندی ؟
-نه من بهش دست نزدم .. راستش کلید واحد تو رو نداشتم .
-من که داده بودمش به رضا ..  
-رفت بهم بده نمی دونم چی شد انگاری رفت وسط شنها و دیگه پیداش نشد .
-یعنی تو اون مطالبی که توی دفتر  نوشته بودم نخوندی ؟
 -نهههه چند بار بهت بگم درخونه رو می شکستم ؟ البته می تونستم کلید رو از فرزانه بگیرم ولی چه ضرورتی داشت در اون شرایط نگرانی بخوام برم دنبال این چیزا .. حالا مگه چی شده؟
 -هیچی یه مطالبی نوشته شده که باید بعد از مرگم اونو بخونی . و یه نامه ای لاشه که باید برسونی به یک نفر ..اونم بعد از مرگمه ..
 ستاره : بس کن ..این قدر روقلبم ناخن نکش . چه خبرته ! بس کن .. من دیوونه شدم . چرا این قدر از مردن حرف می زنی . تا چشات به روی این دنیا بازه تا نفس می کشی باید به خدا ایمان داشته باشی .. اونی که من و تو رو زنده کرده همون می دونه چه جوری مرگمونو عقب بندازه .. می دونه راه درمان ما رو ..
 -ازمن بدت میاد ستاره ؟
 ستاره : نه از خودم بدم میاد .. از خودم که چرا نمی تونم خیلی چیزا رو فراموش کنم .. چرا خیلی چیزا رو توی قلبم حک کردم که محو شدنی نیستند .
-واسه این که دوستم داری خودت رو دوست نداری ؟
ستاره : چرا من هر حرفی می زنم تو یک نکته می گیری ؟
 -ستاره گریه نکن .. حالم اصلا خوش نیست . احساس ضعف می کنم . هیچی نمی تونم بخورم . همین سوپی رو هم که می خورم حالمو به هم می زنه . ..
 نیم ساعت بعدش  حدود صد تا ملاقاتی داشتم که بیست تا بیست تا میومدن داخل ... یه چند تا از بچه ها منو نمی شناختند .. بعضی ها حرفاشون دلسوزانه بود . با همون لهجه های شیرین کودکی و خرد سالی .. دست کوچولو ها رو می بوسیدم .. به ستاره و فرزانه نگاه می کردم . اشک توی چشام جمع شده بود .. از اونا کمک می خواستم ... .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی