ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 8

درسا : به نظر تو من و تو تا آخر درسمون باید همین جور دوست هم می بودیم و بعد خدا حافظ ؟  حالا فرض کن 3 ماه زود تر از هم  فاصله گرفتیم .
 مهرشاد : من که حرفی ندارم . من که همه چی رو قبول کردم . تویی که برام زنگ زدی . تویی که نمی ذاری من زندگیمو بکنم . تویی که نه بودنت معلومه نه نبودنت ..
درسا : یعنی من بمیرم تو راحت میشی ؟
 مهرشاد : واسه چی بمیری عروس خانوم ؟ تو یه دنیا امید و آرزو داری . بهم خبر رسیده که خانوم پول پرست داشتن لباس عروس می خریدن ..  پنج میلیون بیشتر شد ؟ تو خوشبختی رو در این چیزا می بینی و بهش رسیدی . واسه چی ناراحتی . واسه چی واسه کی دل می سوزونی ؟ واسه من ؟ واسه منی که تمام خوشبختیش تمام امیدش به این بود که روز تولدت خوشحالت کنه ؟
درسا : واسه چی می خواستی خوشحالم کنی ؟
 مهرشاد : هیچی . می خواستم بهت بگم بعضی صفات شخصیت  آدم می تونه ثابت باشه ..بعضی ها تغییر می کنه ..
درسا : اینم شد حرف ؟!
مهرشاد : می خواستم بهت بگم برام عزیزی . تو به هدیه من نیازی نداشتی .. می خواستم خیلی چیزا بهت بگم ..
درسا : ولی نگفتی ..
مهرشاد : بعضی آدما بعضی چیزا رو زود نمی تونن بگن . عادت ندارن . ولی میشه احساسشونو خوند . فکرشونو خوند . تو متعلق به دنیای دیگه ای بودی . شاید این واسم یه رویا بود که تو رو در دنیای خودم احساس کنم . من نمی تونستم در دنیای تو زندگی کنم . اما می دونستم تو خیلی خوبی . خیلی مهربونی ..منتظر آینده بودم . وقتی پشت ویترین مغازه ها به اون چیزایی که علاقه داشتی نگاه می کردی و هر چیزی رو با علاقه شرح می دادی من از خودم بدم میومد . فرهنگ تو رو دوست نداشتم دستم خالی بود ولی دوست داشتم دنیا رو به پای تو بریزم ..
درسا : نگفتی واسه چی ..
مهرشاد : واسه این که همکلاس بودیم . دو تا دوست بودیم . می خواستم خودی نشون بدم .
درسا : خیلی دیوونه ای مهرشاد . می دونی مهرشاد آدمایی که عاشق همن به هم پرخاش می کنن . دیوونه میشن .. از رو دیوونگی یه حرفایی می زنن . تحمل دوری همو ندارن ..
مهرشاد : یعنی تو هم دیوونه شدی درسا ؟
 درسا : تو چی مهرشاد دیوونه نیستی ..
 مهرشاد : نه ..عزیزم ..نه من دیوونه نیستم . هیچ وقت هم دیوونه نبودم که با دیوونه ای مثل تو باشم . تو حالا یکی دیگه رو داری که بهش بله رو گفتی . این جور حرف زدنای ما درست نیست ..
 درسا : یعنی من در مورد احساس تو اشتباه می کنم ؟ آره مهرشاد ؟ تو دوستم نداری ؟ قبلا هم نداشتی ؟ هیچوقت عاشقم نبودی ؟
مهرشاد : نه .. هیچوقت دوستت نداشتم . هیچوقت عاشقت نبودم . اصلا من به عشق اعتقادی ندارم . همش چرنده ..مزخرفه ..چرته ..وجود نداره .. کلکه .. به درد کتابا می خوره .. برو به زندگیت برس ..
درسا : به خاطر شیلاست که این حرفا رو می زنی ؟
 مهرشاد : درسا دیگه نمی خوام باهات حرف بزنم ..
 درسا : چون واست مهم هستم نمی خوای باهام حرف بزنی ؟
 مهرشاد : نه ..نمی خوام وقتمو با تو تلف کنم عروس خانوم . ..
مهرشاد دیگه نتونست ادامه بده .. گوشی رو قطع کرد و یه زنگ واسه شیلا زد و ازش خواست که یه دوری با هم بزنن . اون یکی رو می خواست که با هاش درددل کنه . آرومش کنه . حرفاشو بشنوه .. ماجرا رو واسه شیلا تعریف کرد ..
 شیلا : ببین من کنارتم . نمی خوام احساس نا امیدی و ناراحتی کنی . عذاب بکشی .. رو من حساب کن . چرا بهش  نگفتی عاشقشی .. چرا ؟
 مهرشاد : که بهم بخنده ؟که مسخره ام کنه ؟ تازه من نامرد نیستم . اون به یکی دیگه قول ازدواج داده .. اون وقت من باهاش حرفای عاشقانه بزنم ؟ گیریم که اونو تحت تاثیرش قرار بدم این نامردیه . خودم قربونی شدم کم نیست که یکی دیگه رو هم قربانی کنم ؟
 شیلا : تو با این حرفات داری میگی که درسا دوستت داره ..
مهرشاد : نه فکر نکنم . شاید دلش واسم می سوزه این معناش دوست داشتن نیست .
شیلا :  تو چقدر خوبی مهرشاد . کاش قبول می کردی عشق منو ..
مهرشاد : شیلا من دارم نابود میشم .
شیلا : به نظر من درسا هم داره نابود میشه . ما آدما بیستر وقتا قدر چیزا رو وقتی می فهمیم که اونا رو از دست بدیم . بعضی وقتا هم یه احساسی در ما هست که متوجهش نیستیم یه تلنگری لازمه که متوجه اون حس بشیم . من فکر می کنم شما هر دو تون خجالتی بودین ..اما ترس باعث شده که این خجالتو تا حدودی بذارین کنار .
مهرشاد : ترس از چی ؟
 شیلا : ترس از روزای شکست . از حسرت به خاطر آینده .
مهرشاد : نه اون همچین احساسی رو نسبت به من نداره . اگرم داشته باشه حالا دیگه خیلی دیر شده .. با این که از همسر آینده اش بدم میاد ولی یاد نگرفتم که در زندگیم نامردی کنم ..
 شیلا : این اسمش نامردی نیست . شما دو تا واسه هم ساخته شدین ..
 مهرشاد : نمی دونم شاید دوست ندارم آبروی کسی که دوستش دارم بره . حالا تو چرا دو پهلو حرف می زنی شیلا . از یه طرف میگی عاشقمی . از طرف دیگه میگی برم و زودتر تکلیفمو با درسا روشن کنم ..
شیلا : جوابتو چند لحظه پیش خودت دادی . آدما وقتی متوجه میشن چقدر عاشقن چقدر طرفشونو دوست دارن که به خاطر اون حاضرن عذاب بکشن .. به خواسته شون نرسن ولی طرفشون خوشبخت باشه .  اون حس و حرفا ی من با این حس تو یه تفاوتی هم داره .. من اگه یه کاری می کنم می دونم تو دوستم نداری . تو نمی تونی عاشقم باشی .. ولی تو که این کارو می کنی ته دلت یه حسی بهت میگه که شاید درسا دوستت داشته باشه .. میگی این طور نیست ولی حس می کنی که شاید باشه . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی