ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سدا 99

وای عجب صحنه ای شده بود . نمی تونستیم خودمونو جمع کنیم . نمی دونم چرا این در لعنتی با هامون لج کرده بود . به نظرمون میومد که اونو قفلش کرده باشیم . اصلا باورم نمی شد که پیمانه اومده و ما رو در اون شرایط غافلگیر  کرده باشه . افسانه دستشو گذاشته بود  جلوی کسش ولی آب کیر من از سوراخ کونش همچنان در حال چکه  کردن بود .. منم سریع شورتمو پام کردم . سعی کردم تو چشای پیمانه نگاه نکنم . ولی اون اولش به افسانه توپید ..
-ازت انتظار نداشتم .. که داشتین با هم درس کار می کردین ؟! این بود اون درسی که داشتین می خوندین ؟! یعنی به نظرت درسته محیطی که دو تا دختر دیگه هم درش هستن تو بیای و از این کارا بکنی ؟
افسانه که به شدت عصبی شده بود گفت ..
 من برای اولین بارمه که با یکی به عنوان دوست پسرم بودم . تو خودت به کی میگی . هر چی هیچی نمیگم تو همین جوری تخت گاز گذاشتی و داری میری . بس کن دیگه . منم آدمم دیگه .. منم دوست دارم از زندگی خودم لذت ببرم . این که نمیشه همش تو به دنبال کیف و تفریح خودت باشی .
 پیمانه :من کی به دنبال تفریح خودم بودم ؟ من اصلا در این حد دوست پسر نداشتم 
-چرا خیلی خوبم داشتی . حالا من تو رو ندیدم .
 -پس ندیدی چرا بی خود قضاوت می کنی .
 -واسه این که از قیافه تو معلوم بود که با دوست پسرت حال کردی .
 دخترا همین جور داشتن با هم بحث می کردن ..
افسانه : ببین پیمانه تو کونت از جای دیگه ای می سوزه . من خودم امشب متوجه بودم که تو داشتی واسه شهروز ناز می کردی و اونم آدمی نبود که این جوری بخواد چند روزی خودش رو علاف تو کنه و ناز تو رو بکشه . اون وقت چی میشه . همینی میشه که  میگن سیلی نقد به از حلوای  نسیه ..
خیلی دوست داشتم به خاطر این حرفای شیرین و شاید هم تا حدودی منطقی افسانه لباشو ببوسم یا این که روبروی پیمانه یه دستی به کون و کپل افسانه می کشیدم . این  جور که مشسخص بود پیمانه بیش وپیش  از این که به خاطر سکس من و افسانه ناراحت باشه از این ناراحت بود که چرا خودشو قبل از اون در اختیار من نذاشته ..  حسادت می کرد از این که من و افسانه با هم حال کرده بودیم . اون دوست داشت که من ناز اونو بکشم و بالاخره پس از عشوه گریهای زیاد چراغ سبز نشون بده . غافل از این که دختری هست به نام افسانه که نقشه هاشو نقش بر آب کنه  ..
حالا پیمانه رو کرد به من و گفت برای تو هم متاسفم . یه حرفای قشنگی بهم می زدی . از اونایی که در کتابای عاشقونه هم نوشته نمیشه . ببینم از این حرفا به افسانه هم زدی افسانه : راستش من و اون زبون همو به خوبی می فهمیم . نیازی نبوده به این که بخوام دسیسه چینی کنم . ما به خوبی می دونستیم که چی می خوایم و از هم چی می خوایم . یه حس و نیاز مشترک ما رو به هم پیوند داد . من دختر شدم خون که نکردم . باور کن اگه زود تربه شهروز  جواب می دادی و یه جورایی اونو توی خماری نمی ذاشتی کار به این جا نمی کشید ..
 در همین لحظه در یه تکونی خورد .
 افسانه : همینو کم داشتیم .  آدم وقت نمی کنه لباساشو ردیف کنه
 ریحانه اومده بود .
 ریحانه : به به ..خوشم باشه .. ببینم ما رو هم دعوت می کردی . می ترسیدی از سهمیه ات کم شه ؟
افسانه : تو دیگه با من کل کل نکن که حوصله تو یکی رو دیگه ندارم . به جای این حرفا و این کارا بشین درساتو بخون که فردا پس فردا باید درسو به استاد پس بدیم . ریحانه : میگم پیمانه جون کاش ما با افسان جون شریک می شدیم ..
 پیمانه : روت خیلی زیاد شده دختر . تو که داری این حرفا رو می زنی معلومه که خیلی اون جات می خاره ..
ریحانه : زبونمو باز نکن که هر چی دیدی از چش خودت دیدی . من که حرف بدی نزدم . گفتم که شریک شیم . الان یک مرد می تونه تا چند تا زن بگیره .. ولی یک زن فقط دلش خوشه به همین دور و برش ..
من که تا اون موقع ساکت بودم واسه این که یه حرفی واسه گفتن داشته باشم و اونا هم حساب کار دستشون بیاد که از این کار خودم متاسف نیستم گفتم ..
-خانوما من کجای کارم اشتباه بود ؟ من و این خانوم در اتاقش با هم یه رابطه جنسی بر قرار کردیم و هر دو مون هم از این عمل خود لذت بردیم . شما اگه می تونین یکی برای خودتون دست و پا کنین . پیمانه جون که تجربه شو داره .
 پیمانه : فکر کردی من یک دختر هر جایی هستم ؟
-من در مورد هر چیزی به این سادگی ها فکر نمی کنم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی