ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 120

سرمو انداختم پایین و ساکت شدم . حس کردم نباید زیاد حرف بزنم نباید خودمو زیاد لوس کنم . همین که به یه آدم درمانده ای مثل من توجه می کنن خیلیه . همین که واسم ارزش قائلن خیلی ارزش داره . حالا انگیزه  شون هرچی که می خواد باشه . عشقه .. رابطه خونیه .. ترس از جداییه ..
یه روز توی بیمارستان یکی رو دیدم که وضعی مثل منو داشت . فکر کنم مداوا روش اثری نکرده بود . حالش خیلی بد بود .سرطان خون  به دستگاه گوارشش هم ضربه زده بود .. ملاقاتی ها دور و برشو خلوت کرده بودن .. انگاری متوجه شده بودن که من و اون دلمون می خواد که با هم تنها باشیم . راستش زیاد احساس تاثر نمی کردم که اونو این جوری می دیدم . شاید به این دلیل که منم دوست داشتم مثل اون بشم .   قبل از این که وارد اتاقش شم از زبون پرستا را که در ایستگاه پرستاری پچ پچ می کردن شنیده بودم که روزای آخرشه .. خیلی ناراحت نشون می داد .. از خیلی چیزا می نالید .. از زندگی .. از این که از روز اول شانس نداشته ..  مادرش سر زایمان اون مرد .. پدرش هم میره زن می گیره ..  نامادری اونو بیرون می کنه و خاله اش بزرگش می کنه .. شاگردی مردمو کرده تا تونسته یه مکانیک خوب بشه .. از دواج کردو واسه خودش خونه و زندگی تشکیل داده .. یه روز یه ماشین که از روبرو منحرف شده می زنه به ماشین اونا .. زنش و پسری رو که توی شکمش داشته می کشه .. از اون به بعد مثل دیوونه ها ویلون خیابوناست ..
 -حالا روزم شده این ..  فقط همون خاله ای که بزرگم کرده رو دارم و بچه هاشو .. اونم دیگه خیلی پیر شده .. خدایا این چه سر نوشتی بود که من داشتم .. همه یکی یکی رفتند .. پدرمنم که مرد نا مادری همه چی رو تصاحب کرد . قبلش اون عفریته  همه چی رو به اسم خودش کرد .
-ببینم از مردن می ترسی ..
-مرگ آرزومه . ولی اگه بگم نمی ترسم دروغ گفتم . خدایا چرا زنمو ازم گرفتی ؟ چرا مادرمو گرفتی .. پسرمو گرفتی .. چرا پدرمو این قدر خوار و ذلیل کردی که اسیر یک زن طماع و پول پرست شه ..
مرد به سختی حرف می زد .. اونم غمهای خودشو داشت و  من داشتم به این فکر می کردم که مصیبت من بیشتره یا اون .. درد های اونو قوی تر می دونستم ولی خوب که فکر کردم هر کسی درد و رنج خودشو قوی تر می دونه . دردی قوی تره که آدمو از پا بندازه .. نابودش کنه .. حتی می بینی یکی با از دست دادن سگ مورد علاقه اش به افسردگی می رسه . نباید این طور باشه ولی اونم بالاخره یه دردیه . نمیشه آدما رو به خاطر درد کشیدن .. غمگین شدن به خاطر چیزایی که از دست دادن سر زنش کرد .. و من عشقمو از دست داده بودم .  زنی رو که همه چیز من بود . هستی من بود . عشق من بود .. اون کسی بود که از وقتی پاشو گذاشت توی زندگیم به بقیه گفتم نه ..
 -میگن  خیلی از سرطان ها ارثیه وخیلی هاشم در اثر  سوء تغذیه هست و استرس و عصبی شدن ..
 ازم پرسید تو فکر می کنی واسه چی سرطان گرفتی .. همه زندگیمو واسش نگفتم .. فقط همینو گفتم که یکی رو دوست داشتم و ولم کرد و رفت . شاید این به من فشار آورده باشه .. شاید ..
-آره حتما همینه .
دیگه نمی تونست زیاد حرف بزنه .. از دهنش کف میومد بیرون .. چندشم نمی شد ..چون می دونستم تا مدتی دیگه منم همین جوری میشم . آخه من دل شکسته از خدا خواسته بودم که منو بکشه و از این زندگی خلاصم کنه .. واقعا اون مرد بد بخت و در مونده بود ... ولی بازم نمی شد گفت که درد کدوممون بیشتره . هر دو مون چیزایی رو از دست داده بودیم که برای ما نهایت ارزش و اهمیت رو داشت . به وقت خدا حافظی بغلم زد .. از چشاش اشک میومد .. نمی شد گفت واسه چی داره گریه می کنه .. واسه خیلی چیزا بود .. واسه سر نوشتش .. واسه زندگیش که فقط یه سال روی خوششو نشونش داده بود .. به آرومی و نفس نفس زنان گفت ..
 -این آخرین باریه که می بینمت .. دفعه دیگه که بیای این جا من نیستم .. راحت میشم . خودم اینو حس می کنم ..
اصلا حواسم نبود چی دارم میگم . از اون جایی که هم اونو هم خودمو عاشق مردن و رهایی می دونستم گفتم
-جای منو هم خالی کن . اون طرف یه جای خوب واسه من کنار بذار .. دیگه اون جا صبح و غروبی نداریم .. همه جا انگار به تاریکی شب می مونه .دیگه نگران خورد و خوراک و نفس کشیدنامون نیستیم . دیگه نگران نامردیها و بی مرامیها نیستیم .. دیگه نگران این نیستیم که عزیزی بمیره و تنهامون بذاره .. نگران این که  یکی به عشقش بی وفایی کنه .. دیگه حسرت دیروز غم فردا رو نمی خوریم .
 این بار این من بودم که زار زار اشک می ریختم و خودمو به آغوشش سپرده بودم . چند هفته بعد که گذارم افتاده بود به اون جا خیلی دلم می خواست که ببینمش ولی یه حس شومی داشتم . می ترسیدم از کنار اتاقش رد شم . با این حال خودمو رسوندم به اتاق ایزوله .. کس دیگه ای روآورده بودن به جاش .. خبرشو از پرستار گرفتم .. سری به علامت تاسف تکون داد که فهمیدم که اون رفته یعنی مرده .. امیدوار بودم که روحرفش وایسه و یه جایی واسه من کنار بذاره .. دیگه از تنهایی و احساس تنهایی خسته شدم . با این که عزیزان ولم نمی کردن ولی حس می کردم  یک وجود بی مصرف و مزاحمم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی