ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 18

-نسیم اول می بینه حتی اگه نوزه ..گل لبخندشو می زنه .. شاید خیلی بیشتر و بهتر از قبل .. می بینه گلش خوشحاله .. بازم اون گلستانو خوشگلش کرده .. دیگه جایی واسه اون نمی مونه .. مهم این نیست که اون گلی که دوستش داریم مال ما باشه .. ما بتونیم نوازشش کنیم ..مهم اینه که اون همیشه تازه بمونه .. هیچوقت پرپر نشه .. واسه چی گریه می کنی درسا ؟  تو که نمی دونی من چی دارم میگم . آهنگ صدام غمگینه ؟ منم یه روزی یه نسیمی بودم با هزاران امید و آرزو که اونو فقط در گل وجود تو و وجود مثل گلت می دیدم .  یه روزی که حس کردم دیگه نباید اون گلو ببینم تازه حس کردم اون دوست داشتن و اون عشقی که در وجودم بوده داره توی خونم می جوشه . داره منو می سوزونه . داره آتیشم میده .. حس کردم نمی تونم از دستت بدم . حس کردم دوستت دارم عاشقتم بدون تو نمی تونم . اسم اینو هر چی می ذارن بذارن .. می خواد هر واژه ای باشه ..مهم اون دلم بود که مثل یه نسیم به سمتت پر می کشید ولی تو به یکی دیگه گفتی بله . به یکی دیگه گفتی که می خوای با اون باشی . خونه رویایی من از جنس شیشه بود خیلی نازک ..مثل دل شیشه ای من . دلم با اون خونه رویایی با هم شکست و منو در حسرت زمانهای از دست رفته گذاشت . دلم می خواست تو شاد باشی .. من دلسوزی گلمو نمی خواستم . من نمی خواستم بهم رحم کنی . من می خواستم خودت باشی .. شاید حرفمو باور نکنی .. ولی اون روز که ازم پرسیدی آیا هیچوقت عاشقت بودم یا نه و عاشقت هستم یا نه ..من نخواستم که دلت واسه من بسوزه .. نخواستم که بازم یه فشاری بهت بیاد ومشکل عصبی پیدا کنی . تو تصمیمت رو گرفته بودی .. سعی کردم خودمو آروم کنم . شاید حرفمو باور نکنی .. شاید فکر کنی حالا که امروز با داود به هم زدی دارم این حرفا رو می زنم .. ولی من بدون تو هیچی نیستم .وقتی حس کردم که برای همیشه از زندگی من رفتی و دیگه نمی بینمت دیگه هیچی واسم ارزش نداشت . دیگه وقتی طلوع آفتابو می دیدم به امید غروبی نبودم که بعد از تعطیل شدن کلاس به خورشید خودم نگاه کنم . نتونستم بهت بگم که دوستت دارم .. ولی ذره ذره وجودم اینو فریاد می زد . تو رو می خواست .. این که بری و با یکی دیگه باشی دیوونه ام می کرد .. شاید حرفمو باور نکنی ولی وقتی چند وقت پیش ازم پرسیدی که آیا عاشقت بودم ..همون لحظه هم بودم ولی دیگه نمی خواستم در تو تردیدی به وجود بیاد که عذابت بده . شکنجه بشی .
 در همین لحظه مهرشاد صدایی رو شنید که براش آشنا بود .. صدای خودش و شیلا رو ... حرفایی که واسش آشنا بود .. همون غروبی که از فضای سبز دانشگاه واسه شیلا زنگ زده بود و به همراهی اون نیاز داشت .. همون حرفایی که از عشق اون به درسا می گفت .. از این که اون نمی تونه شیلا رو دوست داشته باشه .
-درسا ..این چیه .. باورم نمیشه .. تو اینو از کجا آوردی .. تو صدای منو ضبط کردی ؟ اصلا این دست تو چیکار می کنه ؟ تو .. نههههه ..من نمی فهمم .. این چیه ؟ حالم خوب نیست .. یعنی تو داری بهم می خندی . این کار کیه ؟ کار کی می تونه باشه جز شیلا .. نه .. نه .. اون با احساسات من بازی نمی کنه .  پس بی خود نیست که یه مدتیه که دیگه همراهیم نمی کنه .. تو .. درسا .. چیه دختر  ..هنوزم که داری گریه می کنی . یعنی داشتی مسخره ام می کردی ؟
 -نه مهرشاد تو اسمشو هر چی می ذاری بذار ..
-من اسمشو چی بذارم . بذارم بازی دو تا دختر که دارن به یه پسر می خندن و عشق اونو به بازی می گیرن ؟ اینه رسم انسانیت ؟ رسم دوستی ؟ من بهت اعتماد داشتم . من احساسمو بهت گفتم . تو داشتی منو دست مینداختی ؟ حالم خوش نیست . پس حتما اینو هم که از داود جدا شدی دروغ گفتی ..
 درسا : چرا مسائلی رو که به هم ربطی نداره این جوری به هم ربطش میدی . چرا بی جهت داری هم خودت رو هم منو آزار میدی .
 مهرشاد : دارم دیوونه میشم . هیچ توضیحی قابل قبول نیست . من خیلی دیوونه بودم که دوستت داشتم . تو رو با این که از پیشم رفته بودی دوستت داشتم . دوستت داشتم .. درسا با لحنی بغض آلود گفت
-حالا دیگه نداری ؟
-نمیشه دوستت نداشت .. ولی دیگه نمی خوام ببینمت . تو احساسات منو و منو به بازی گرفتی . تو می دونستی که من دوستت دارم . شیلای جاسوس با ضبط صدام اینو بهت گفت ..ولی تو بازم ازم پرسیدی . پرسیدی تا بهم بگی من یه دروغ گو هستم . تا بهم بگی من لایق عشق تو نیستم ..
درسا : نه به عشقمون قسم این طور نیست ..
-عشقمون ؟ بازم داری مسخره ام می کنی ؟ کدوم عشق ؟! داری دستم میندازی . تو می دونستی دوستت دارم .. ولی ..ولی .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی