ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 171

خشم عجیبی بر ناصر چیره شده بود .. لباشو گاز می گرفت .. کاری ازش بر نمیومد . چاره ای نداشت جز سکوت و. مدارا . احساس درماندگی می کرد .. با این حال رو کرد به همسرش و گفت ..
-همه اینا رو گفتی .. منم قبول کردم . اما فکر نمی کنی که اینها یک جرقه بود ؟ یه هوس که به خاطر انتقام گیری از من رفتی سراغ یکی دیگه ؟
 نوشین : نه .. چه انتقامی ! از دواج من با تو یک اشتباه بود . اصلا عشقی بین من و تو وجود نداشت . یعنی من  به خاطر همین اشتباه باید بسوزم ؟ تو   و نلی باید با هم از دواج می کردین . شما زوج خوبی برای هم بودین . شما می تونستین همو دوست داشته باشین .  من نمی بایستی وارد زندگی تو می شدم .. و تو هم نباید میومدی سراغ من .. ناصر : حالا که با یکی دیگه رابطه داری این حرفو می زنی ؟
نوشین : اون یکی دیگه عشق منه .. هستی منه .. من اون دفعه هم بهت گفتم .. زن گناهکار نیست . زن خون نکرده .. زن نباید اسیر و بد بخت شده مرد و قوانین مسخره اجتماعی باشه که چون بله رو به مرد گفته مرد هر غلطی که دلش خواست انجام بده .. مرد بره خیانت کنه زن مشاهده کنه .. مرد بره زن بگیره .. زن نتونه جیک بزنه .. مرد بی وفایی کنه زن نجابت و وفای خودشو نشون بده . آخه بابت اینا چی عاید آدم میشه ؟ به من زن چی میدن ؟ تشویقی میدن ؟ ! چهار تا بارک الله و آفرین میگن ؟ اینا چه به دردم می خوره . من می خوام لذت ببرم . از زندگیم استفاده کنم .  می خوام عاشق باشم . عاشق اونی که دوستش دارم . عاشق اونی که منو دوست داره و برای من هر کاری می کنه . کی گفته من نباید زندگی کنم ؟ کی گفته که من زن باید شکنجه شم ؟ یه جایی باید شاخ و شونه مردای خائن رو شکست .. مردای خیانتکار و خود خواه رو که دنیا رو برای خودشون می خوان .
 ناصر : آخه مردم چی میگن . مردم نظر خوبی راجع به زنای طلاق گرفته ندارن ..
نوشین : به درک که ندارن . به اسفل السافلین که ندارن .. اون مردم چیکاره ان که  خوششون بیاد یا نیاد ؟ اونا یه حرفی می زنن و میرن . بذار هر چی دلشون می خواد بگن .. بذار اصلا شش میلیارد از هفت میلیارد جمعیت جهان طرفدار تو باشند و بگن نوشین در حق شوهرش نا مردی کرد . مگه حقیقت عوض میشه ؟ اون اوسا کریمی که باید همه چی رو ببینه دیده . از دست تو هم کاری ساخته نیست . من یاد گرفتم که دیگه برای حرف مردم زندگی نکنم . من از خیلی وقت پیشا می دونستم که تو و نلی رابطه دارین . هفته ها قبل از این که به روتون بیاارم . هر بار منتظر بودم که این آخرین دفعه ایه که تو و نلی با همین .. ولی یواش یواش فهمیدم بعضی ها جنبه بخشش و گذشت رو ندارن . و اون زمان بود که با عشق زندگیم نادر آشنا شدم و تازه به معنای واقعی عشق پی بردم . دوستی من و تو اصلا رنگ و بوی عشقو نداشت که به خاطر از بین رفتن اون بخواهیم خیلی ناراحت باشیم .
ناصر : فکر نمی کنی آدمی  که خیلی زود زندگی گذشته شو فراموش کنه خیلی زود هم بتونه حال و خواسته های جدیدش رو هم فراموش کنه ؟
 نوشین : من زندگی گذشته مو فراموش نکردم . این زندگی گذشته من بود که منو فراموش کرد .
ناصر  وقتی که متوجه شد که این شیوه حرف زدنش تاثیری نداره شروع کرد به التماس کردن ..
 -نوشین خواهش می کنم یک فرصت دیگه به من بده . به خاطر روزای خوبی که داشتیم . بیا سعی کنیم که فراموش کنیم چه بر سر عشق ما و رابطه ما اومده .. همه چی رو از نو بسازیم . می دونم که اگه بهم روحیه بدی من دوباره می تونم رو پاهای خودم بایستم و با پا های خودم راه برم .. حالا اگه تو به خاطر این که من فعلا معلول هستم از من رویگردانی اون یه چیز دیگه ..
نوشین : تو منو چه طور شناختی . من کاری به این ندارم که شرایط تو چه جوریه .. ولی تو تا حالا در حق من نامردی های زیادی کردی . بیا و حداقل این مردانگی رو در حق من و خودت و نلی انجام بده . هر چند پسر عمه من نیما خیلی عذاب  می کشه ولی به خاطر این که عاشق نلیست حاضر شده ازش دست بر داره . آزادش کنه .  تو هم اگه منو دوست داشته باشی . اگه مردانگی داشته خوشبختی منو بخوای راحتم می ذاری . از من جدا میشی .  موافقت می کنی که خیلی راحت از هم جدا شیم .
ناصر : من هر گز طلاقت نمیدم ..
 نوشین : نده . مهم نیست . منم همون کاری رو که تو یادم دادی انجامش میدم .  میرم به دنبال دلم .. عشقم .. هوسم .. چیکار می خوای بکنی .. تمام راهها به روی تو بسته هست . هیچ کاری ازت بر نمیاد . حتی نمی تونی شکایت کنی . شکایت کنی ازم .. خفه ات می کنم . به روز سیاه می نشونمت . پس بیا و حداقل یه خاطره خوب از خودت بر جا بذار . من از زندگی کردن در کنار تو عذاب می کشم . چرا نمی خوای اینو بفهمی ؟ چرا با خود خواهی خودت می خوای چند نفر رو عذاب بدی ؟ ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی