ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

سحری با مادر بزرگ

گذری به نوجوانی ام : بازم غروب شد .. بازم هوای مادربزرگ وخونه مادربزرگو کردم . خونه ای که دیگه نیست مثل مادربزرگ . مادربزرگ با اون صورت سفید و خوشگلش موهای طلایی و چشای آبیش از این که سحری رو می خواستم پیشش بمونم خیلی خوشحال بود . هیشکی رو قدمن دوست نداشت .. چقدر از قصه ها و خاطرات مامان بزرگ خوشم میومد . دوازده سالم بود .. سرو صورتمو می بوسید بغلم می زد دعام می کرد .. می گفت آفرین ! خدا تو رو دوست داره .. خیلی کم پیش میاد که در این سن اونم در این دوره زمونه آدم با نماز و با خدا باشه . راستش من هم  ازبا ایمان بودن خوشم میومد و هم از تعریف کردن آدم بزرگا .. مادر بزرگ دیگه قصه شنگول و منگول و حبه انگورو نمی گفت .. اون بیشتر از جوونی هاش می گفت از این که خواستگارای زیادی داشت و چی شد که اونو به مرد  میانسالی شوهر دادند که تقریبا سه برابر اون سن داشت و مثل نوه اش که من باشم خوش تیپ هم نبود ..یعنی منم به مامان بزرگ نرفتم .  با این که بار ها این داستانو شنیده بودم ولی  شنیدن  تکراری اون واسم تازگی داشت . می گفت واسه خواستگار سنگ پرت می کرده .. ولی پدربزرگ ول کن نبود .  پدر مادر بزرگم مرده بود . مادرشم زن ساده و بی سر و زبونی بود ..مادر بزرگمو در سن هفده هیجده سالگی به مرد بالای پنجاه سال شوهرش دادند . وقتی از خاطراتش می گفت چشای خوشگلش برق می زد .. انگاری دوست داشت دوباره جوون شه .. بر گرده به اون سالها .. شاید اونم دوست داشت عاشق بشه .. شایدم عاشق کسی بود و این قسمت از قصه زندگیشو واسه من نگفته باشه ..ولی از خیلی ها گفت که دوستش داشتند و میومدن خواستگاریش .. حالا که فکرشو می کنم گاهی  که دوست داریم بر گردیم به گذشته و اتفاقات رو تغییر بدیم به آینده ای که تغییر می کنه فکر نمی کنیم مثلا اگه مادر بزرگ با اون مرد ازدواج نمی کرد و بابام به دنیا نمیومد منم دیگه به دنیا نبودم که امروز بیام و این چیزا رو بنویسم . شاید اون حس من بودنو در جسم دیگه ای می داشتم . شایدم اصلا سیاهی و عدم بودم . نمیشه هیچ نظری داد که بشه اثباتش کرد . مادر بزرگ پیش همه می گفت که منو بیش از همه دوست داره .. حتی پیش پدر و خواهرم . با این که مثل زنایی در این سن , مذهبی و اهل قرآن و نماز بود ولی این جوری ها هم نبود که خیلی فناتیک باشه .. اون روز ها درمیان وسایلش عطر کریستن دیور رو پیدا کردم ... برام خیلی جالب بود .. صدای گنجشکهای خونه مادر بزرگ هم واسه خودش یه عالمی داشت که منو به عالم دیگه ای می برد .  گربه ها و بچه گربه  ها که انگار در تمامی سال یه  اتاق انحصاری واسه خودشون داشتن . یه گوشه حیاط یه اتاقی بود به عنوان انباری . مادر بزرگ واسم انواع و اقسام غذاها رو درست می کرد ..
 -وای چه خبره من چه جوری همه رو بخورم ..
 وقتی نماز می خوندم با لذت نگام می کرد دعام می کرد . .. می گفت یعنی زنده می مونم تا دومادی تو رو ببینم ؟ به این آرزوش رسید .. اون گرون ترین و قشنگ ترین جواهرو طلایی رو که داشت سر عقد به همسرم هدیه داد .یه دستبند پرملات و پر منات ازطلا .  خودش کرد توی دست زنم .. مال اواخر قرن نوزدهم میلادی بود ..از روسیه اومده بود .. مال زمان تزار ها بود .. فکر کنم نیکلای دوم ..شایدم اول ..انگار اون روزاآسمون  درخشش ستاره هاش یه جور دیگه ای بود .. بوی چمنهای خونه مادربزرگ یه تازگی خاصی داشت .. حتی بوی گل چسبیده به چمن .. شیشه های رنگی .. اون طاقچه هایی که بهش می گفتن رف .. وقت سحری و صدای اذان هم منو به دنیای دیگه ای می برد ... حس می کردم واسه خودم مردی شدم . زندگی رو به شکل دیگه ای می دیدم . هیچ اذانی رو مثل اذان موذن زاده اردبیلی خوش آهنگ نمی دونستم و نمی دونم . خدا رحمتش کنه خیلی خوش صدا بود . مادر بزرگ به آرزوش رسید و عروسک خودشو دید یعنی زن منو .. اما عمرش کفاف نداد که نتیجه شو ببینه . ما عادت داریم بودن ها رو باور کنیم .. خیلی سخته باور کردن نبودن ها ..روز هایی که در یک قسمت از ذهنم جا گرفته .. حتی میشه نقاشیش کرد . یادش به خیر .. شایدم به شر .. آخه تا همین چند وقت پیش عادت داشتم که این عادت بیشتر آدماست تا اون جایی بخورم که احساس سیری کنم .. پدر این شکم در میومد . دختر همسایه مادر بزرگ که دوسال ازم بزرگ تر بود و همبازی کودکی من بود حالا دیگه بزرگ شده بود .. چهارده سالش بود . اون وقتا یعنی هفت هشت سال قبلش باید از داداش بزرگه اش اجازه می گرفت که با هام بازی کنه .. شش هفت سالش بود ولی حالا چهارده سال داشت  و به تازگی پدرشو از دست داده بود . هنوز دو سالی مونده بود که عاشق شم . می دونم فرشته های شونه های سمت چپ و راستم از همه این صحنه ها فیلمبر داری کردن . نمی دونم اون شب بود یا یه شب دیگه ... خلاصه خواب هزاران هزار مار و اژدها رو دیدم ... توی همین حیاط مادر بزرگ .. دیدم که  دارم از وسطشون رد میشم .. حالا که دارم اینا رو می نویسم مو بر تنم سیخ میشه .. اون روزا چند بار خواب مار ها رو دیدم ولی یکیش خیلی وحشتناک بود . انگار تمام مار های دنیا اومده بودن اون جا ... من نمی دونم این خوابا دیگه چی بود تازه یک سال و خوردی بود که بالغ شده بودم .. پرونده سنگینی نداشتم که این خوابارو می دیدم ..  من و مادر بزرگم یه تفاوتی هم با هم داشتیم که اون از مار نمی ترسید ولی از موش وحشت داشت حالا من از مار می ترسیدم ولی  از موش وحشتی نداشتم .. وای از وقتی که حس می کرد یه موشی اون نزدیکا باشه .. منو که داشت احساس امنیت می کرد . تازه من که همیشه پیشش نبودم .. ولی پسر .. یه بار یه ماری رو از رو شاخه درخت گرفت و دور یه چوب پیچوند و نزدیک من که شد الفرار ..یعنی من فرار کردم .. نمی خواست منو بترسونه ... هروقت می رفتم پیشش می گفت این جوری که من دوستت دارم تو منو دوست نداری .. چرا این قدر دیر میای پیشم .. یادش به خیر چقدر باهاش می رفتم  به روضه و تعزیه .  .. ای روزگار ! ما چه بخواهیم و چه نخواهیم زمان و لحظه ها می گذره . امروز میشه دیروز .. فردا میشه امروز ..کاریش هم نمیشه کرد . خاطرات آدمی فقط مال مادر بزرگ ها و نوه ها نیست .. خاطرات آدم مال آدم و دوستاش هم هست .. مال آدم و دوستای بچگی و دوستای بزرگسالی .مال آدم و فامیلاش ..حتی مال آدم و حوا.... چه خوبه که به شیرینی از اون روز ها یاد کنیم . چه خوبه که به خوبی و خوشی از هم یاد کنیم . با عشق و محبت و دوست داشتن .. تا دیگه لحظه های حسرت نباشه .. اگرم یه چیزی به خاطر خاطره هامون به دلمون چنگ بندازه بتونیم با شیرینی محبت و دوستی هامون اون روزای خوشو تجدیدش کنیم و یا با یاد آوری اون انرژی بگیریم .  یه لبخند محبت آمیز , یه سلام گرم , فشردن دست دوستی ها , دور کردن کینه و حسد از دلها , رسیدگی به مشکلات هم , توجه به هم .. ایناست که زندگی رو قشنگ تر می کنه  دلها رو به هم نزدیک می کنه تا احساس کنیم که ما آدما یه وجه اشتراکی با هم داریم . اون موقع سحرحال و هوای دیگه ای داشت .. می خواستیم دو تا لقمه غذا بخوریم کلی دنگ و فنگ می دادند .. وای که چه سماور خوشگلی داشت این مادر بزرگه .. از اون سماور های اصل روسیه بود از اونا که فکر کنم اونم مال زمان نیکلای دوم بود . عتیقه بود .. راستش اون وقتا پیش خودم می گفتم این چیه مال هشتاد سال پیشو نگه داشته .. راستش  حالیم نبود اینا چه جواهری هستند ! فکر کنم نفتی بود .. زغالی نبود .شایدم می شد از زغال استفاده کرد .. به رنگ طلایی بود . .من اهل چای نبودم و هنوزم نیستم حالا در مهمونی رسمی اگه یکی بذاره جلوم پس نمی زنم . مادر بزرگ می نشست و قرآن می خوند البته بدون ترجمه ..منم بعد یا قبل از نماز صبح یه چند آیه ای از قرآنو می خوندم . البته ترجمه شده شو .. بیشتر اونایی که قرآن می خونن ارزش اونو به سبک خاصی در نظر می گیرن .. نمی دونم با احتیاط بهش دست بزنیم که دستمون پاک باشه و ...من حتی اون وقتا هم به این فکر می کردم که این کلام خداست ..کلام خالق جهان .. کسی که مثل هیچ کس نیست .. کسی که تورات و انجیلو فرستاده ..حالا با قرآن دینشو به کمال رسونده ....متاسفانه پیروان ادیان به جای این که به فرستنده دین فکر کنند به فرستاده شده یا آورنده دین  فکر می کنند . به اون اصالت میدن . هیچی مثل خاطرات دوران بچگی قشنگ نیست سالهای خیلی دوری که دیگه بر نمی گردند . من خودم در  11 سالگی  بالغ شده بودم و کسی هم جز خودم نمی دونست . مادر و مادر بزرگم می گفتن خدا حفظت کنه پسر تو هنوز پونزده سالت نشده که روزه بر تو واجب شه ..پسرا پونزده سال ..دخترا نه سال .. ای بابا پونزده سال دیگه چیه اینو کی در آورده ؟! داشتیم دخترایی که ده و یازده سالگی بالغ می شدند از همون 9 سالگی اونا رو مجبور می کردن روزه بگیرن حالا به من می خواستن چهار سال تخفیف بدن . منم که روم نمی شد بگم که مرد شدم . گاه هنگام سحری به چهره مادر بزرگ  خیره می شدم و .به قرص هایی که می خورد ..پیری رو برای خودم خیلی دور می دیدم . خیلی . ولی روزا خیلی زود می گذره .. خیلی ..چه سخت و چه راحت بالاخره می گذره .. خیلی دلم تنگه مادر بزرگ ... واسه اون سنگ فرشهای حیاط .. واسه اون شیشه های رنگی .. واسه اون گلدونای رنگی .. طاقچه های قدیمی واسه اون محبتهای بی رنگ یا یکرنگ .. یه روزی میام پیشت .. یه وقتی نگی چرا زیاد سر خاکت نیومدما .. قبر و خاک یه حالت سمبلیک داره .. شاید تا یه چند روزی روح دور و برش بپلکه ولی شاید تو همین جا همین حالا پیشم باشی .. منو می بینی ..ولی دیگه نمی تونی باهام سحر بخوری ..سحرا رو بیشتر با مامانم می خوردم ولی تو دلت می خواست که بیشتر پیش تو باشم .. دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده ... واسه اون قطره های بارونی که می افتاد توی چالک های باغچه و اون حباب های قشنگی که درست می کرد .. اون موجایی که به وجود می آورد .. اولش یه دایره کوچولو بود و بعد بزرگ و بزرگتر می شد تا محو شه . حالا منم مثل همون دایره هستم .  اولش کوچولو بودم ..  یواش یواش بزرگتر شدم .. نمی دونم کی محو میشم .منم یه روز میام پیشت .. کلی وقت داریم با هم حرف بزنیم ..دو تایی مون تا بی نهایت محکوم به زندگی هستیم . دوستت دارم ...دوستت د ارم مادربزرگ ....پایان ... نویسنده ... ایرانی