ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 17

مهرشاد حس عجیبی داشت .. انگار رو  ابرا پرواز می کرد . مثل پرنده ای که بال و پری پیدا کرده باشه ..  برای لحظاتی از پرواز لذت می برد . اما حس کرد که بال و پرش شکسته .. اون چه جوری به درسا می گفت که دوستش داره ؟! اون دختر حرفاشو باور کرده بود که هیچ حسی نسبت بهش نداره .
 -چیه پسرماتت برده . راه من و تو از هم جداست . تو با حرفات منو بیدارم کردی .. مهرشاد : اگه احساس آدما نسبت به هم عوض شه چی .. اگه مثلا حس کنه اونی رو که دوستش نداشته دوستش داره چی ؟!
 -یک روزه ؟ یک دفعه ؟!
-همچین یک روزه یک روزه هم نه ..
مهرشاد حس کرد که الان بهترین موقعیتیه که می تونه عشقشو نسبت به درسا نشون بده . بهش بگه که دوستش داشته . اگه اون روز جواب درستی بهش نداده به این دلیل بوده که می خواسته اون راحت باشه .. با خیالی راحت تصمیمشو بگیره . مانع خوشبختیش نشه . ولی گیج شده بود . خیلی سخت بود واسش انتخاب راه درست . خیلی . مونده بود چیکار کنه .
 درسا : من  به صداقت در روابط دوستانه خیلی معتقدم که البته در هر رابطه ای باید صداقت وجود داشته باشه ..حتی عاشقانه ..
 مهرشاد : گاهی یک رابطه ای فدای رابطه ای دیگه میشه . یکی خودشو فدا  یا فنا می کنه تا  کسی که عاشقشه جون بگیره . می دونی چرا؟ آخه یه عشقی یک طرفه وجود داره . یک احساسی که تو رو به تنهایی به مقصد نمی رسونه . می بینی اونی که دوستش داری با یکی دیگه راحت تر به مقصد می رسه . راه زندگیشو انتخاب کرده . یا باید عذاب بکشی ..یا باید  قبول کنی که اگه عاشق کسی هستی و دوستش داری باید خوشبختی و راحتی اونو بخوای اون که قبولت نداره ..اون که تو رو نمی خواد .. مجبوری ساعتها اشک بریزی ..با خودت خلوت کنی .. یه حس بدی رو پشت سر بذاری تا به جایی برسی که با تمام وجودت خودت رو غرق کسی کنی که دوستش داری . خواسته های اونو خواسته های خودت بدونی . حس می کنی خیلی تنهایی . بعضی وقتا آدما از گفتن احساسات خودشون خجالت می کشن . می ترسن که مسخره شن ..می ترسن که طرف احساس اونا رو درک نکنه .
 درسا : می تونی یه مثال بیاری ؟
مهرشاد سکوت کرد .
 -نمی دونم ..نمی دونم .
-نمی دونی یا نمی تونی ..
-نمی تونم . نمی تونم .چرا این قدر با افکار من بازی می کنی ..
 درسا : افکار تو ؟ چرا افکار تو ؟! من و تو داریم یه بحث کلی می کنیم .. سعی کن یک اشتباه رو تکرار نکنی . اگه تکرارش کردی برای بار سوم انجامش ندی .. مهرشاد : منظورت چیه ؟
درسا : خوب فکر کن تا منظور منو بگیری . تو در رابطه با من چه اشتباهاتی کردی . هر کدوم از این اشتباهات می تونست کلی فاجعه به بار بیاره .. اما یه چیزی تمام این معادلات رو به هم زد .
-نمی فهمم چی داری میگی دختر ..
درسا : تو فقط راستشو بهم بگو .. می خوام از زبون خودت بشنوم . تو خودت باش .. خودت باش .. حالا شاید یکی دیگه خودش نباشه .. فکر نکنم کسی رو به خاطر عاشق بودنش مسخره کنن . اگه من عاشقت نباشم  احساس عاشقانه در ضمیرم وجود داره واسه چی مسخره ات کنم .. بهت بخندم یا با احساسات تو بازی کنم . مگه تو چته ؟ هم صورتت قشنگه هم سیرتت ..
 مهرشاد : ولی اینا دلیل بر دوست داشتن نیست ..
 درسا : اینو که راست گفتی .. اگه تو پیتزا دوست می داشتی می شد گفت که یه تفاهمی داریم ... مثل این که داره شب میشه ...
مهرشاد : اگه بهت یه دروغی گفته باشم مصلحت آمیز که دیگه  مصلحتی واسه امروزش نیست و بخوام حقیقتو بگم تو ازم دلخور میشی ؟
 درسا : در هر صورت باید بیانش کنی . من این چیزا حالیم نیست .
مهرشاد : نمی دونم از کجا شروع کنم . نمی دونم دارم واسه کی حرف می زنم . مهم نیست .. به قول تو مهم اینه که با اونی که دوستش دارم صادق باشم . بهش دروغ نگم . حالا دیگه تو هم باید همه چی رو بدونی . باید بدونی ... وقتی یکی رو کنارت داری ..باهاش میگی و می خندی لحظاتتو پر می کنه .. وقتی ثانیه ها رو می کشی تا به ثانیه هایی برسی که دیگه نخوای اونا رو بکشی و در کنار کسی که حس می کنی بیشتر از خودت دوستش داری لحظات خوشی رو داشته باشی باید به چی فکر کنی .. حس می کنی که واسه همیشه اونو داری ..اون لحظاتو داری .. حس می کنی که دنیا مال توست ..  خودت رو در گلستانی می بینی که اون قشنگترین گل اون جاست .. راستشو بخوای جز اون هیچ گل دیگه ای نمی بینی .. خورشیدو واسه خودت می بینی .. چمن های سبزمی بینی که واسه گل قشنگ تو کمر خم کردن . نسیمو می بینی که خیلی آروم صورت گل خوشگل تو رو نوازش می کنه .. دیگه نمی دونی اون طرف این باغ خوشبختی چه خبره . فکر می کنی این فقط تویی که این گل قشنگ و خوشبو رو می بینی و حسش می کنی .. یه روزی می بینی که یه طوفانی شایدم یه نسیم دیگه ای میاد و جای اون نسیمو می گیره .. نسیمی که هر گز به گلش نگفت که چقدر دوستش داره .. نگفت که تمام آرامش و حس بودنش به خاطر اونه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی