ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 167

نلی : من بهت اجازه نمیدم که این کارو بکنی . تو اگه منو بکشی من حرفی ندارم . ولی دلشو ندارم که خودت رو به کشتن بدی . من دوستت دارم . دوستت دارم . به تو احترام می ذارم .. تو هم باید به من و خواسته های من توجه داشته باشی .. آره عزیزم . تو گناهی نداری . منم همین طور .. شاید گناه از عشق بوده که خونه شو اشتباه پیدا کرده . از اول با یه آدرس غلط ما ها رو کنار هم نشونده .. من و تو باید کنار هم می بودیم . نوشین هم که دنیای خودشو پیدا کرده , نادر رو . اونه که می  تونه بهترین همدم نوشین باشه .  شاید تمام اینا یک حکمتی بوده که همه چی بر گرده سرجای خودش . هیچ امروزی مثل دیروز نیست .  و هیچ فردایی هم مثل امروز نخواهد بود . درسته که این تغییر برات خیلی گرون تموم میشه  ..من نمی خوام بگم که برات  بهترین انتخاب روی زمین هستم ولی سعی می کنم بهترین باشم . دلسوز ترین باشم . می دونم میگی دوست داشتن و عاشق بودن اجباری نیست .. اینو قبول دارم . تو نسبت به من بد جنسی های زیادی داشتی ولی گاه در چشات یه نوری می بینم و یه حسی که اون با احساس من هماهنگی داره . می تونم بخونم که می تونی دوستم داشته باشی عاشقم باشی . همونی باشی که من می خوام . همونی که  در کنار تو دنیا رو خیلی قشنگ تر از اونی که هست می بینه و حس می کنه . می دونم حرفای منو تکراری  حس می کنی .. می دونم گوشت از این حرفا پره . آخه بار ها و بار ها برات گفتمش . ولی من نا امید نمیشم . ناصر نوشین دوستت نداره ..می خوای فریاد بکش . جیغ بزن .. به در و دیوار مشت بزن ... دوست داری اونو به زور سر نیزه کنار خودت بنشون .. ولی اون دلش با تو نیست . قلبش جای دیگه ایه . چند بار اینو بهت بگم . چه جوری بگم من ..  من از دستت خسته شدم ولی اون قدر میگم و تلاش می کنم و استقامت نشون میدم که تو رو خسته ترت کنم و چاره ای جز تسلیم نداشته باشی .
 نلی احساس می کرد که زیاده از حد داره به حال ناصر دل می سوزونه . وقتی مردی مثل نیما با اون متانت و آقایی خود امکانات رو طوری براش فراهم آورد که بتونه به زندگی دلخواهش رو بیاره چرا ناصر می خواد همه چی رو خراب کنه ؟! اون زیادی ناصر رو لوسش کرده بود . طوری که همش عادت داشت به این که نلی نازشو بخره .. حس کرد که تنها راه نجات اونا و رهایی از مخمصه اینه که ناصر از زبون  خود نوشین بشنوه که به هیچ وجه راه باز گشتی نیست . ولی می دونست که نوشین قبول نمی کنه که با ناصر حرف بزنه . زن حساسیت عجیبی نسبت به شوهرش پیدا کرده بود . مردی که حالا اونو شوهر خودش نمی دونست .. دوست داشت زود تر بر نامه طلاقش با ناصر ردیف شه و با نادر از دواج کنه .  .. نلی دوست داشت تا تنور گرمه نونو بچسبونن  . اون به حرف شوهرش نیما اطمینان داشت و به قولی که داده بود . می دونست رو حرفی که می زنه هست بهش اعتقاد داره اگه گفته که دست از سر نلی بر می داره و اونوبه حال خودش میذاره که یک زندگی جدیدی رو تشکیل بده حتما این کارو می کنه . تصمیم گرفت که موضوع رو با نوشین در میون بذاره . شرایط رو براش توضیح بده . بگه  که اگه  نخواد با ناصر حرف بزنه تا خودش آب پاکی رو رو دستش بریزه ممکنه اون لج کنه و شرایط به همین صورت معلق بمونه و اگرم کار به شکایت و داد گاه بکشه ممکنه ماهها طول بکشه و اون وقت قضیه گره بخوره و به مسیری بیفته که خواست هیشکدوم از اونا نیست .
 نوشین : من با اون کثافت حرفی ندارم . وقتی یاد کاراش میفتم . وقتی به این فکر می کنم که چطور اون روز با بی رحمی بهم تجاوز کرد دیوونه میشم  ..
 نلی حرصش هم می گرفت از این که از زبون نوشین می شنیدکه ناصر با اون عشقبازی کرده .. هر چند طرف همسرش بوده  ولی نلی  دوست نداشت که ناصر به غیر از اون با کس دیگه ای باشه .
نلی : آره می دونم کار زشتی کرده .  به زور نمیشه کاری کرد و درست هم نیست . یه کاری که آدم انجام میده باید به دل آدم بشینه .
 نوشین : می دونم چی داری میگی ولی من نمی تونم با ناصر حرف بزنم ..
-عزیزم اون که دیگه نمی تونه کاری به کارت داشته باشه . اون دیگه نمی تونه به طرفت حمله بکنه .. اون به خیال خودش می خواد تو رو تحت تاثیر قرار بده . می دونه دلسوزی .. می خواد بهش رحم کنی . مهم اینه که بر خوردت چه طور باشه .. نلی با این که می دونست این تنها راه نجات اوناست ولی اینو هم می دونست که ناصر خیلی خرد میشه اگه نوشین آب پاکی رو بریزه رو دستش .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی