ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 20 (قسمت آخر )

 درسا : همین تلفن بزرگترین خد متو بهم کرد . منو ثابت قدم کرد و جون گرفتم .. گریه کردم . خودمو انداختم توی بغل رقیبم . دو تایی مون با هم اشک ریختیم . حس کردم که اون بیشتر گریه می کنه . آخه اون احساس اینو داشت که یه چیزی رو از دست داده و منم این احساسو داشتم که دارم یه چیزی رو به دست میارم . ولی هنوز تا پایان,  راه زیادی بود . می خواستم کارمو با داود تموم کنم .اون برای من یک سراب بود .  نمی خواستم سرم پایین باشه پیشش  . اون یه میلیون تومنو واسه این گرفتم که با یه میلیون خودم جورش کنم و بدمش به داود . بابت پول اون وسیله هایی که واسم خریده بود .. البته از دو میلیون کمتر خرج کرده بود ولی  نمی خواستم سرم پیشش پایین باشه . نمی خواست پولو بگیره ولی به زور بهش دادم و گفتم که من کلاهبردار نیستم . اون خیلی راحت قبول کرد که ازم دورشه ولم کنه . . شاید اونم منو دوست داشت . ولی من دوستش نداشتم . خونواده اش هم چون فکر می کردند من بیمارم زیاد ناراحت نشدن . شایدم خوشحال شده باشن ولی پدر و مادرم خیلی ازم دلخور شدن .. اما این منم که باید زندگی  کنم .. بایدبدونم که چی واسم خوبه و چی بد . اونا فقط می تونن یک راهنما باشن ولی تصمیم گیرنده خودم هستم . و نکته دیگه این که با خودم حساب کردم  حتی اگه نتونم به تو برسم حداقل می تونم به خودم ببالم که اون زندگی رو که با عشق و علاقه ای نبوده بهش پشت کردم . یعنی من احساس تاثر نمی کنم که چرا با پسر عموم بهم زدم . اما عاملش در اصل تو بودی . تو که به من امید دادی . تو که بیدارم کردی . تو که متوجه ام کردی زندگی ارزشش خیلی بیشتر از اینه که آدم بخواد گول چند تا زرق و برق و راحتی رو بخوره . سختی آدمو به عشق می رسونه و لذتش هم زیاده ..
مهرشاد : ولی تو اون روز بهم خندیدی .. می دونستی وقنی که دارم بهت میگم که عاشقت نیستم دارم دروغ میگم .. -تقصیری نداری مهرشاد  همه اینا به خاطر اون همبرگر چند روز مونده توی فریزره که روی مخت اثر گذاشته .. -خیلی از اون پیتزایی که تو می خوری بهتره .. حالا منظورت چیه ..
 -می خوام بگم من چند بار باید بگم که درکت کردم که چرا اون حرفا رو زدی .. اگرم حقیقتو بهت نگفتم که از همه ماجرا اطلاع دارم مصلحت این جور بود می خواستم کارا رو درست کنم و بعد به امروزی که درش هستیم برسم . نمی خواستم هیشکی بدونه که من می خوام چیکار کنم . هر چند شیلا می دونست . اون کاری در حق من کرد که یک خواهر در حق خواهرش نمی کنه . حالا با همه این حرفا می خوای بری و تنهام بذاری ؟ راستشو بگو مهرشاد هیچوقت دوستم نداشتی ؟ هیچوقت عاشقم نبودی ؟
مهرشاد : راستشو میگم .. چرا بودم .. دوستت داشتم .. ولی حالا دیگه عاشقت نیستم .. حالا دیگه دوستت ندارم .. درسا : دلت میاد این جوری باهام حرف می زنی ؟ آهنگ صدات که بهم میگه تو دوستم داری . یعنی اون روز بهم دروغ گفتی واسه این که خوشحالم کنی ؟ چون خوشحالی من واست مهم بود . حالا نمی خوای راستشو بگی ؟ حالا دیگه شادی و آرامش من واست ارزش نداره ؟ حالا که بیش از هر وقت دیگه ای بهت احتیاج دارم ؟ می خوای بری و تنهام بذاری ؟
 مهرشاد از درسا فاصله گرفت ..
درسا : نه .. خواهش می کنم . درکم کن .. به خدا نمی خواستم باهات بازی کنم . چرا متوجه نیستی .. مگه صدای دلمو نمی شنوی ؟ کجا غیبت زد ؟
  پسررفت به سمت درختچه های انبوه انتهای پارک .. به فضایی بسته .. درسا هم به دنبالش ..  پسر رو نیمکت نشست و درسا هم کنارش ..
 درسا : تا حالا ندیدم که یه دختر این قدر ناز یه پسرو بکشه ..
 مهرشاد : توی فیلما ندیدی ؟
 -من به فیلمش چیکار دارم .حالا درکم می کنی ؟ می خوای بری و تنهام بذاری ؟
مهرشاد : یادته اون روز تو لذت می بردی از این که می شنیدی من  بهت میگم دوستت ندارم و مثلا عاشقت نیستم . -می دونستم که هستی ..
مهرشاد : حالا من دارم لذت می برم که تو رو این جور عاشق خودم می بینم . به نظر تو من اون قدر دیوونه ام که دوبار دیوونه بشم ؟
درسا : فدای تو .. پس داشتی اذیتم می کردی ؟
مهرشاد : مگه من دلشو دارم اذیتت کنم ؟ اومدم این جا نشستم که دنج تر باشه ..
-که چی بشه
 مهرشاد : نمی دونم ..
 درسا : راستشو بگو ..چی می خواستی بگی ..
-که دستتو بذارم توی دستم .
درسا : دستمو بذاری توی دستت یا دستتو بذاری توی دستم ..
دو تایی شون خندیدند و دست همو به دست هم دادن .. درسا واسه لحظاتی سرشو گذاشت رو سینه عشقش ..
درسا : اینو همیشه به عنوان یک روز به یاد ماندنی در تاریخ عشقمون ثبت می کنیم ..
 مهرشاد : دوستت دارم ..
 درسا : من بیشتر ..
مهرشاد : حاضری به خاطر من همبرگر بخوری ؟
درسا : تو حاضری به خاطر من پیتزا بخوری ؟
 مهرشاد : میگم اگه دوست داری دو تا رو نصفش می کنیم دو تایی مون می خوریم ..  حالا که وضعمون بهتر شده بریم یه چیز بهتری بخوریم ..
 درسا : موافقم .. راستی از دست یک هزینه سنگین هم خلاص شدی ..
مهرشاد : کدوم هزینه ..
 درسا : قرار بود اگه من با پسر عموم از دواج کردم تو بهم یه هدیه عروسی بدی حالا که خودت می خوای شوهرم شی دیگه اون هدیه رو نمیدی ..
 مهرشاد : خوشا به حالم که با این زن صرفه جو  درهای رحمت و نعمت به روم باز شده .
 درسا : زنت که شدم خودم واست آشپزی می کنم غذا می پزم . از اون پیتزاهای خونگی که انگشتاتو هم بخوری ..
-باشه فقط یادت باشه از پنیر و قارچ استفاده نکنی ...
 درسا : میگم نون داشته باشه ؟
 مهرشاد : امان از دست متلک های تو ..
 درسا : پاشو بریم پسر ..
مهرشاد و درسا دست در دست هم در حالی که ازپارک بیرون می رفتند به چیزی جز این فکر نمی کردند که هیچ ثروتی بالاتر از در کنار هم بودن نیست . .... پایان ... نویسنده .... ایرانی