ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 169

نلی و نوشین بر نامه ها رو ردیف کردند تا ناصر و نوشین بتونن دقایقی رو در گوشه ای از این شهر بزرگ و در قسمت آرامی از این پارک با هم حرف بزنن . ناصر امید زیادی داشت به این که بتونه با حرفاش نوشین رو به زندگی بر گردونه . اون می خواست برای مداوای خودش تلاش کنه . اون هدفش این بود که در درجه اول نادر رو از زندگی نوشین دور کنه . اون نمی خواست که شکست رو باور کنه . نمی خواست قبول کنه که  مردی بیاد و زن یکی رو از چنگش در بیاره و زندگی اونا رو به هم بزنه . رابطه اش با نلی رو غیر قابل مقایسه  با رابطه زنش نوشین با نادر می دونست . یعنی  خیانت خودشو بزرگ نمی دونست . انتظار داشت که نوشین اونو ندیده بگیره  نلی : ناصر ما تا چند دقیقه دیگه می رسیم . فقط خواهشی که ازت دارم اینه که اگه حس کردی نوشین رو حرف خودشه و نمی خواد که بر گرده سر خونه و زندگیش خود خوری نکنی . چون خودت قول دادی که الان داری میای که با حرفات دل اونو به دست بیاری .. ببین من چقدر دوستت دارم که با همه عذابی که از بابت دوری از تو می کشم بازم قبول کردم که شما زن و شوهر با هم حرف بزنین تا شاید راهی باشه . ولی وقتی که یک طرف قضیه نمی خواد کوتاه بیاد پس چرا بی خود تا این حد اصرار بکنیم ؟ یعنی واقعا ارزششو داره ؟ منظورم نوشین نیست . منظورم این کاریه که داری انجام میدی . این بلاییه که داری سر خودت میاری . ناصر من  دوستت دارم . من  دوست ندارم تو رو از دست بدم . من در کنارت می مونم . چه خوب شی .. چه نشی . یعنی اگه نتونی با پاهات راه بری ..در درجه اول این برام مهمه که درونت خوب شه .. تو روانت بیماره .. تو به جای این که خودت رو باور کنی خودت رو گم کردی .. شایدم خودت نمی دونی ولی داری از خودت فرار می کنی .
 ناصر احساس می کرد که نلی حرفای درستی می زنه ولی نمی خواست باور کنه که نوشین رو از دست داده . به روزایی فکر می کرد که قدرشو نمی دونست . روزایی که اون و نوشین با هم خوش بودند . هر چند اون از همان آغاز ازدواج با نوشین خیانت به اونو شروع کرده بود ولی همچین حسی رو نداشت . شاید نلی رو حق مسلم خودش می دونست به عنوان یک دوست .. یک فامیل .. یک همبازی و یک احساس قدیمی .. کسی که دربیشتر ساعات زندگیش با اون بوده . ناصر تمام وجودش می لرزید . قلبش به شدت می تپید .  نمی دونست که باید نا امید باشه یا امید وار .. ته دلش امیدی نداشت . اون منتظر یک جرقه بود . می خواست رو احساسات نوشین انگشت بذاره . و در اون سمت هم نادر می خواست که دو را دور مراقب نوشین باشه . با این که به اون زن و عشقش اطمینان داشت ولی این نگرانی که نکنه زن به ناگهان دلش به رحم بیاد و قبول کنه که با شوهرش آشتی کنه آزارش می داد . با این که می دونست همچین چیزی نیست و نخواهد بود ولی به یاد فیلمها یی افتاده بود که زن یا مردانی بودند که در چنین شرایطی گذشت می کردن  .
 نوشین : نادر تو رو خیلی نگران می بینم ..
نادر : راستش می ترسم که گول حرفای ناصرو بخوری ..
نوشین : ازت انتظار نداشتم که عشق منو سر سری بگیری . باز خوبه که من و تو به اندازه کافی تمرین کردیم . من اصلا به اون فکر نمی کنم که دلم براش بسوزه .  خودمو بکشم تا اون زندگی کنه ؟ خودمو برای کسی می کشم که حداقل واسم تب کنه نه این که می خواد قاتل جونم شه . من چه علاقه ای می تونم به اون داشته باشم ؟! از تو هم این انتظارو نداشتم ..
 -نادر : منو ببخش ..
 نوشین : میگن یک زن احساساتیه .. بیشتر تابع قلب و احساساتشه تا افکارش ..  اما تا احساس نباشه فکر خوب کار نمی کنه و تا خوب هم فکر نکنی نمی تونی احساس خوبی داشته باشی و خوبی ها رو احساس کنی . حتی بدی ها رو .. اون چیزایی رو که یک وجدان سالم ازش دوری می کنه . من و این مار مولک آبمون به یک جوی نمیره . اون یه آدم عقده ایه.. اگرم بر فرض محال من می خواستم برگردم به سمت ناصر باید اینو هم قبول می کردم که اون یه روزی زهر خودشو می ریزه . انتقام خودشو می گیره .. اون ساکت نمی شینه . وقتی که قدرت رو یواش یواش آورد سمت خودش اون وقت اونو می کوبونه توی سرم . دیوونه نیستم که خودمو با دستای این آدم کثیف به کشتن بدم . اون باید باور کنه که من تو رو دوست دارم . و دیگه به درد اون نمی خورم .
ناصر دوست داشت روزای خوبشو زنده کنه  . دوست داشت اون روزای با نوشین بودن و تقدس اونا رو باور کنه .. در حالی که از  همان شروع زندگی مشترکش با نوشین تخم خیانت و بی وفایی رو در خونه عشق مشترکشون پاشونده بود .. این خیانت ریشه زده بود .. تمام زندگیشو گرفته بود . ولی انگار اون نمی خواست زشتی این کارشو پر اهمیت نشون بده .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی