ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 142

بازم غرق ناباوری شده بودم . نمی دونستم چیکار باید کنم . نمی تونستم باور کنم . این یکی سخت بود باور کردنش . خیلی سخت .. باز بچه رو می شد باور کرد .. چون چند بار دسته گل به آب داده بودیم .. و شایدم فروزان اشتباه محاسبه داشت ولی اینا که با هم از دواج کرده بودند .. نه .. امکان نداره .. این دختر براش بی امکان و با امکان معنا نداره .. نهههههه ...  یعنی این همه مدت به خاطر فلسفه خودش ..به خاطر تنبیه من تا این حد عذابم داده بود ؟ من حقم بیشتر از اینا بود . خیلی .. اما ..نههههههه .. نهههههه .. این می تونه خوشبختی منو قبل از مرگ کامل کنه -فروزان تو رو به جون پسرمون به روح  سپهر قسمت میدم اگه به خاطر دلخوشی من میگی ادامه نده .. خواهش می کنم .
دستام همه می لرزیدن .. پاهام سست شده بود .. انگار داشتم پرواز می کردم . رو ابرای خوشبختی .. یه حس سبکبالی ..
-حالا می تونم با آرامش بمیرم . تنها نگرانی من فقط پسر منه .
فروزان : پس نگران من نیستی ؟  حالا نمی خوای بغلم بزنی ؟ نمی خوای بگی که منو بخشیدی ؟ ..
 حس کردم این یک بازی زیبا از طرف خداست . می خواد قبل از مرگم منو به اون چیزی که نیاز من بوده برسونه و بعد منو با خودش ببره .. آره من حالا احساس خوشبختی می کردم ..
-کاش الان  توی یه صحرایی بودم . فریاد می زدم .. تازه جون ندارم ..
فروزان : فر هوش بغلم نمی زنی ؟ دلم واسه این که سرمو بذارم رو سینه ات تنگ شده .. واسه این که حرفای قشنگتو بشنوم .. واسه این که بهم بگی من اولین عشق و آخرین عشق زندگیتم ..
-و من وفادارانه این دنیا رو ترک می کنم که اگه زنده هم بودم تا هر زمان بهت وفادار می موندم ..
فروزان : نه خدا عاشقا رو دوست داره ..
-کارم تمومه .. ولی خیلی خوشحالم . آدم کافیه فقط یه روز از عمرشو احساس خوشبختی کنه . من اون روزی رو که عاشق هم شدیم احساس خوشبختی کردم .. از اون به بعد هر روز وقتی که با توبودم وقتی که حس می کردم مهر تو رو با خودم دارم این احساسو داشتم .. ولی فقط کافیه همون واسه یه روز هم زنده بمونم و احساس کنم که تو مال منی .پیش منی .. عشق منی عشق توام .. خدایا من دارم می میرم .. ولی خوشبختم . می دونی چرا ازت می خواستم که بهم بگی اون روزا دوستم داشتی ؟ واسه این که کافیه آدم یه روز احساس خوشبختی کنه ..من فقط می خواستم بدونم اون روزایی که فروزان خوشگلمو در کنارم می دیدم اون روزایی که با هم قصه شیرین عشقو می خوندیم این احساس تو مثل حس من واقعی بوده .
فروزان : من چند بار بهت بگم .. بس کن حالا هم فکر کردم دوستم داری . فکر کردم واست اهمیت دارم . فکر کردم عاشقمی ..منو نبخشیدی ؟ دیگه همراهم نیستی ؟ تو حق نداری تنهام بذاری ..
-فروزان من از خودم از شکلم از تنم خجالت می کشم ..
فروزان : اگه پیشم نیای باهات قهر می کنم .
من چطور اون لبای خوشگلشو با لبای خودم آلوده می کردم .. رفتم طرفش ... سرم گیج رفت و رو زمین خم شدم . بی حال شدم .. انگار قلبم داشت کنده می شد . رو زمین سرمو به دیوار تکیه داده و آروم گریه می کردم ..
-حالا دیگه این منم که ازت می خوام وقتتو واسه من تلف نکنی . حالا که شناختمت . حالا که می دونم چه فرشته ای هستی ..
فروزان : نه من فرشته نیستم . فرشته همون ستاره ایه که من بهش حسادت می کنم . همونی که جون تو رو نجات داد . چند بار بهت زندگی داد . همونی که اگه نبود من این جا نبودم . همون که وقتی متوجه خیانت من و تو به برادرش شد به خاطر تو گذشت کرد .
 -ولی من عاشق توام فروزان .. 
-می ترسی بهت عادت کنم ؟ تو حالت خوب میشه . برام از روز روشن تره ..
 -یعنی دیگه کسی در این دنیا نمی میره ؟
 فروزان : چرا همه جز خدا می میرن ..
 اومد زمین و کنارم نشست .. چقدر احساس ضعف می کردم . اون عشق من بود . مادر بچه ام بود .. اون وقتا که با هم رابطه داشتیم اونو رو دستام بلندش می کردم و دور اتاق می گردوندم .. حالا می خواستم بغلش بزنم ولی توانشو نداشتم . دستام خوب صاف نمی شدن ... دستامو به طرفش دراز کردم .. فروزان در آغوشم کشید . قبل  از این که لبامو اسیر لباش کنه .. سر و صورت و گردن  منو غرق بوسه کرد ..
-دلت برای من می سوزه ..
 -دلم واسه هر دو مون می سوزه فرهوش .. هر دو مون عاشقیم . هر دو مون با ریشه ناپاکی عشقی پاک داشتیم .
 -من این همه خوشبختی رو باور نمی کنم .. وقتی می خوام بمیرم توی بغل تو می میرم . وقتی می خوام بمیرم تو کنارمی .. چه حس خوبی .. چقدر مرگ شیرینه وقتی یکی نگران آدمه .. دست آدمو می گیره تنهاش نمی ذاره .. خیلی درد ناکه , که آدم در غربت و تنهایی بمیره .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی