ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مادرزن دوساعت بعد از دخترش

مهتاب دست و پاشو گم کرده بود . نمی دونست اون چیزی که بین اون و دامادش اتفاق افتاده تا کجا می تونه ادامه داشته باشه . اون سی و هشت سالش بود . دخترش مهسا بیست سال داشت و دامادش مهیار بیست و پنج سالش بود . یه جوون چهار شونه و خوش تیپ و خوش  اندام .. یه لحظه به خودش در آینه نگاه می کرد . به خودش و دخترش و شوهرش فکر کرد .  شب گذشته عروسی تنها دخترش بود .  پسر کوچیکترش در یه شهر دیگه درس می خوند . و صبح زود هم رفته بود . شوهرش هم که کار مند بانک بود و اونم رفته بود سر کارش .. روز گذشته دوستاش و خیلی از زنای فامیل اونو تحریکش کرده بودند . مدام از این می گفتند که چه داماد خوش تیپ و خوش مشربی داری و همه زنا دوست دارن با هاش گرم بگیرن . همین طور هم بود . می خواست یه چیزی بگه و متوجه شد در شرایطی که جو به اون صورته نمیشه چیزی گفت . تازه مهسا خیالش نبود و اون بیشتر جوش می زد . یه پیراهن نازک  به تنش کرده بود که بیشتر به تور مشکی شباهت داشت . پاهای لخت و سکسی اون چند بار چشای دامادش مهیارو خیره کرده بود . حس کرد که مهیار خیلی چش چرونه ولی از چشم چرونی اون در مورد خودش لذت می برد .. مدام آرایش خودشو ردیف می کرد . دوست داشت همچنان چشمها رو خیره کنه ماجرای شب پیشو به خاطر می آورد  مهیار : مامان خیلی خوشگل شدی ها .. کاش جای مهسا میومدم خواستگاری تو .. مهتاب : شیطون اگه  پدر زنت بفهمه چی داری میگی  مهسا رو هم ازت می گیره .. مهیار:  خب مادر زنم چیکار می کنه ؟  اصلا بهت نمیاد داری دختر شوهر میدی ها .. -خیلی چرب زبونی ..
 مهیار  یه دستشو گذاشت دور کمر مادر زنش .. مهتاب واسه یه لحظه خودشو کنار کشید .
 -مامان لباستو خراب نمی کنه ..  می خوام فقط یه ماچ از صورتت بر دارم ..
 مهتاب صورتشو به صورت مهیار نزدیک کرد و پسر یه لب کوتاه از لباش بر داشت  مهتاب : خیلی دیوونه ای مهیار .. یه کمی رعایت کن ..
 -نا محرم که نیستیم ..
 با این حال مهتاب حس می کرد که تا حدودی شرایطش دگرگون شده و همش مراقبه که ببینه زنای دیگه با دامادش چیکار می کنن . مهسا هم که انگار عین خیالش نبود .. گاه یه حرص هایی می خورد ولی از اون جایی که این مجلس چند ساعت بیشتر نبود حس می کرد که با پایان جشن همه چی دیگه تموم میشه .. ولی ظاهرا برای مادر عروس تازه شروع شده بود . مهیار مهتاب رو خیلی سکسی و خواستنی دیده بود . اون شب یکی دو ساعتو باهم حرف زده بودند . با این که وقت فشرده بود و پی در پی عکس و فیلم می گرفتند ولی مادر زن دامادشو رها نمی کرد ..
 مهیار : مامان حرصم می گیره بقیه نسبت به تو چشم چرونی می کنن ..
و بالاخره یه جای کار مهتاب رفت به محوطه و فضای سبز پارکینگ در گوشه ای از تالار و میون چند درخت و چمنها تا کمی فکر کنه .. باورش نمی شد که به همین زودی وابسته به دامادش شده باشه و یه افکار فانتزی و تکان دهنده ای داشته باشه .. اون تا حالا قدم خلافی در خصوص خیانت به شوهرش بر نداشته بود . گاه یه مردای خوش هیکلی رو می دید و یه فانتزی هایی داشت  ولی هیچوقت این جوری نشده بود که بخواد خودشو در واقعیت تسلیم کنه اونم به دامادش . دوست داشت زود تر اون مجلس تموم شه .. بر گردن خونه شون . پای دخترش در میون بود .. یه لحظه یکی رو بالا سرش حس کرد ..
-مهیار تو این جا چیکار می کنی ..
 -تو این جا چیکار می کنی  مامان ..
 -نا سلامتی تو دامادی و باید پیش عروس باشی ..
 -من الان هم پیش عروسم ..
 -این جوری حرف نزن ..
مهیار می دونست که تونسته روش اثر بذاره . دستشو گذاشت دور کمر مهتاب ..
-نکن زشته . شوخی هم اندازه ای داره .
-مامان شوخی نیست . من خوشم میاد ..
 زن از جاش پا شد .. مهیار اونو یه گوشه ای که دید نداشت گیر انداخت . بازم بغلش کرد و اونو بوسید .. مهتاب خلاف میلش مهیارو از خودش روند ... اون کیر شق شده پسرو رو پاهاش احساس می کرد .. دیوونه باید اونو واسه دخترم داشته باشه .. اون نباید با من بازی کنه . منم نباید با زندگی دخترم بازی کنم . ولی این بار وقتی مهیار اونو بوسید مقاومتی نکرد ..
 مهتاب : حالا دیگه بریم ..
 مهیار : مامان خیلی دوستت دارم ... خیلی می خوامت ..
 نیمه های شب هرکسی رفت پی کار خودش . شب قبل مهتاب از این پهلو به اون پهلو می کرد و خوابش نمی برد . قبلا در این  موارد با یه سکس با شوهرش حسابی آروم می شد ولی حس کرد تحمل دستا و بدن شوهرشو نداره . صبح که محمود شوهرش رفت سر کار نشست کنار میز آرایش و خودشو تا می تونست میکاپ و خوشگل کرد .. با این فانتزی که مهیار میاد و اونو می بینه .. ولی می دونست که اگه بخواد بازم در آغوشش بگیره نمی تونه اون شرایطو تحمل بکنه ..
 مهیار هم که شب زفافشو به بهترین نحوی سپری کرده و دختری مهسا رو گرفته بود و به اصطلاح پرده شو زده بود و خاطرش آسوده شده بود می دونست که الان بهترین وقتیه که می تونه رو مادر زنش کار کنه ... سرزده  رفت اون جا .. زن یه مانتوی نرمی تنش کرد که فقط یه شورت و سوتین اون زیر بود .. اون لحظاتی پیش به بدنش خیره شده و اونو با بدن دخترش مقایسه می کرد . در مورد مهیار به تنها زنی که حسادت نمی کرد دخترش بود . اون یه مانتوی آلبالویی نرم و خوشگل تنش کرده بود .. -مامان از دیروز هم خوشگل تر شدی . چش نخوری روز به روز جوون تر میشی ..
 -اگه تو چش نکنی .. مهسا چطوره ..
-اگه بدونی با چه بهونه ای از دستش خلاص شدم
-تو از همین حالا می خوای دخترمو اذیتش کنی ..
 -اون حالا دیگه یه زن شده حالش خوبه .
 -نگفتی که می خوای اذیتش کنی ؟
-نه واسه چی .. وقتی مامانشو اذیت نمی کنم خودشو هم اذیت نمی کنم ..
 -نیا طرفم چیکار می کنی
 -می خوام از مامان مهتاب به خاطر دختر خوشگلی که تحویلم داده تشکر کنم .. مهتاب حس کرد که تمام تنش سست شده ..  خودشو در آغوش دامادش می دید . وقتی پسر لباشو گذاشت رو لبای مادر زنش  هیشکدوم  قصد جدا شدن از همونداشتن .. مهیار دستاشو گذاشت رو تن مادر زنش .. و بعد دستا رو به دو طرف مانتو رسوند .. در یک آن با یه فشار یکسره دگمه ها  رو بازشون کرد .. مهتاب دستپاچه شد اما مانتو سر خورد و از شونه هاش افتاد پایین . مهیار لباشو گذاشت رو اون شونه ها و دستشو گذاشت رو کمر مهتاب و اونو بلندش کرد و برد سمت تخت و انداخت روش . خودشو هم لخت کرد ..
 -مامان منو ببخش .. نمی تونم از تو بگذرم . می دونم تو هم همینو می خوای . اینو از نگات می فهمم .. زن چشاشو بسته بود . پسر لباشو گذاشت رو سوتین اون و آروم اونو می مکید .. سوتینو در آور د . هنوز شورت فانتزی رو پای مهتاب بود ولی مهیار کاملا لخت شده بود .. کیرشو رو شورت مادر زنه طوری می مالوند که زن حس می کرد که اگه تا یکی دو دقیقه دیگه اون کیر رو توی کسش حس نکنه فریاد می کشه .. ولی از خجالت نمی تونست چشاشو باز کنه .. نه .. نههههه  تو هوس داری نیاز داری . وقتی که مهیار خجالت نمی کشه تو چرا باید شرمنده شی . اون داماد توست . اون درکت کرد . اون فهمید نیاز تو رو . این ارزشش از هرچی بالاتره ..
-آخخخخخخخ دوستت دارم دوستت دارم مهیار .. بخورش بخورششششش کسسسسسسسمو بخورش ...
 داماد تا اینو شنید به هیجان اومد ... شورت مهتابو پایین کشید .. لباشو رو کس مادر زن گذاشت .  دو سه ساعت پیش همین کارو با دخترش انجام می داد . اون یه کس تنگ و آکبند  داشت و مامانه کسش گشاد و کار کرده بود . ولی هر کدومشون یه تنوع و لذت خاصی  داشتند . به اصطلاح  هر گلی هر کوسی یه بویی داشت .
 -خیلی شیطونی .. خیلی بلایی . فقط من و دخترم . فقط مال ما باش ..
 مهتاب کسشو به دهن مهیار مالونده و فشارش می داد .. پسر که به اندازه کافی خودشو رو مهسا انزال کرده بود  شورت مهتابو پایین کشید کیرشو گذاشت سر کس اون و یواش یواش کیرشو کرد توش ..
-مهیار تند بکن .. نترس ..نترس .. آههههههه ... دیگه تموم شد .. دیگه با خودم کلنجار نمیرم . دیگه تکلیفم معلوم شد ...
مهتاب چشاشو باز کرده به داماد خوش بدنش نگاه می کرد . سرشو کمی بالا تر آورد تا کیرشو به هنگام خروج از کس ببینه و لذت ببره  . دستای مهیار رفته بود رو سینه های درشت زن .. انگشتای دستشو می بوسید .. صورت ..پیشونی و زیر گلوی مهتابو غرق بوسه کرده بود ... زن طوری شده بود که انگار می خواست از هوسش فرار کنه .. ولی نمی دونست چه جوری  . تا حالا در سکس با شوهرش به مرحله ای نرسیده بود که همچین حالتی داشته باشه . لذت سرعتی و طولانی که انگار می خواداونو  از هم بپاشونه ...
-آخخخخخخ ولم نکن ... ولم نکن .. کیرت رومحکم  بزنش به ته کسم  ..تند تر تند تر ... داغ شدم . داغ شدم مهیار ...
موج هوس یه آبی رو با فشار از کسش خارج کرد ... اون گرما وقتی به کناره های پاش رسید حس کرد که یه حس داغی داره  که با این که خنکش کرده  اما التهابی دیگه از نو شروع شده .. مهیار مادر زنشو بر گردوند انگشت توی کونش فرو کرد . کیرشو کرد تو کون مهتاب ..  یه دستشو گذاشت رو کس مهتاب و یه دست دیگه شو هم رو سینه اش قرار داد .. مهتاب خوشش میومد .. لباشو گاز می گرفت .. دردش میومد ولی حسابی داشت حال می کرد .مهیار اون کون بر جسته و سفت و توپ و آبدار رو که می دید نتونست تاب بیاره .. با چند ضربه آبشو توی کون مادر زنش ریخت ... حالا این زن بود که اومد و رو دامادش قرار گرفت .  کسشو گذاشت رو سر کیر و کیر تا به انتها رفت توی کس .
 -آخخخخخخخ آخخخخخخخخ ...
 مهیار که کمی خسته شده بود اجازه داد که مادر زن حشری اون هر کاری که دوست داره با اون انجام بده . مهتاب طوری جیغ می کشید و فریاد می زد که مهیار داشت فکر می کرد که دخترش تا این حد شلوغ نکرده ..
-منو بگیر .. دارم میام .. دارم می ریزم ..منو بگیر ...اوووووووفففففف کسسسسسسم .آتیشششششش گرفتم .. وااااااییییییی ..
مهیار : وایییییی مااااااماااااان . تو از مهسا خیلی با حال تری ..
 مهتاب  یه لحظه خودشو از کیر جدا کرد و آب کسش با یه جهش بلند در برگشت رو صورت مهیار خالی شد ..
-آب بده آب بده ..کسم آب می خواد . سبک شده . حالا آب تو رو می خواد ..
مهیار این بار با اشتهایی بیشتر از دفعه  قبل مادر زن جوون و خوشگل و خوش بدن و تپلشو بغل کرد و در حالی که اونو سخت به خودش فشرده لباشو رو لباش گذاشته بود توی کسش خیس کرد . ...
 مهیار : مامان می دونم کار بدی کردم . قول میدم دیگه تکرار نشه ..
 مهتاب : تو باید قول بدی که تکرار بشه .. وگرنه هرچی دیدی از چش خودت دیدی .. مهیار حالا حس می کرد که دو تا زن گرفته و مهتاب  که هنوز به میانسالی نرسیده بود احساس یک نوعروسو داشت . و حالا اونا در آغوش هم احساس آرامش و خوشبختی کرده طعم نوعی عشقو همراه با هوس می چشیدند ... پایان .. نویسنده ... ایرانی