ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 21

وقتی برگشتم به اتاقم دیگه فکر کنم نزدیک سحر بود .  یکی به این زنا بیدار باش می داد که برای نماز بیدار شن . هر کی هم که حوصله نداشت و ایمانش ضعیف بود می گفت عذر شرعی دارم و دوباره می گرفت می خوابید .. افسانه : ببینم تا حالا داشتی چیکار می کردی . خیلی دلواپست شده بودیم . فکر می کردیم نکنه خدای نخواسته....-نه نگران نباش به این زودی ها اعدامم نمی کنن . من نمی دونم چرا دوباره به یادم آوردی . -پس تا حالا چیکار می کردی -داشتن باز جویی می کردن . از این که فروشندگان چه کسانی هستند و سر چشمه رو اگه می دونم به اونا بگم .. منم بهشون همون حرفای قبلو گفتم .. -مهتاب ! تو یه جوری نشون میدی که انگاری از یه مهمونی بر گشتی .. یا این که کسی باهات حال کرده . ببینم نکنه بازجو اینجا مرد بوده . بهت تجاوز که نکردن ..-شوخیت گرفته دختر ؟ -با عقل جور در نمیاد که چند ساعت تمام رفته باشی  در حال  جواب پس دادن بوده باشی .. -خانوم باشی باشی ! من که زندانی سیاسی نبودم به من تجاوز شه . پدرشونو در می آوردن ..-تا حالا نشنیدم کسی پدر این نامردا رو در بیاره . هر غلطی می تونن بکنن ..عدالت در مورد اینا انجام نمیشه . حتی روحانیون از خدا بی خبر هم یه  دادگاه جدا مخصوص خودشون دارن . انگاری اونا تافته جدا بافته هستند .. -آره خبرشون اگه یکی اونا رو به درک واصلشون کنه دو برابر دیه دارن .. -ببینم مهتاب موضوع رو داری عوض می کنی ها .. اصلا ما در مورد این مادر قحبه های ستمگر و ستم دوست بحث داشتیم که تو داری حرفشونو می زنی ؟ میگم تو میای پیشم یا من بیام کنارت تو رختخواب تو .. -الان میان صدامون می کنن -خب بیان عذر شرعی داریم . آخه ما هر روز داریم با هم حال می کنیم .. این حموم لعنتی رو باید دیگه شبانه روزی باز بذارن . یه چند وقتی همیشه باز بود نمی دونم چرا حالا این جورش کردن . فکر کنم به علت کمبود نگهبان باشه . ازیکی از نگهبانا شنیدم با اومدن چند تا نگهبان جدید دوباره حموم میشه همون حموم سابق .. جون چه حالی میده ..  نمی تونستم در مورد نفیسه چیزی بهش بگم برای مدیر زندان بد می شد و از طرفی هم من به دهن لق بودن عادت می کردم ولی پیش وجدان خودم هم ناراحت بودم که چرا دارم مخفی کاری می کنم . افسانه اومد رو تختم و کنارم دراز کشید . -نترس دختر نیم ساعت دیگه میان .. بیرون اگه یه دونه مادر شوهر داشته باشی اینجا میشه هزار تا . ما که می خوایم بریم جهنم معلوم نیست دم کی رو باید ببینیم . اصلا حوصله این کارو نداشتم و افسانه با شوق و ذوق سر گرم لیسیدن من بود . -خیلی بی حال نشون میدی دختر .. باشه لختت نمی کنم . مهین و شهنازو نگاه چه بی خیال خوابیدن . من باید حرص تو رو می خوردم و جوش تو رو می زدم .. -فدات شم دختر .. تو از همون موقع که همکلاس بودیم دوستم داشتی .. -آره همین طوره . یه وقتی فکر نکنی واسه همین کارا بوده .. اصلا من عاشقت بودم . چه اشکالی داره به دختر عاشق یه دختر دیگه شه .. اصلا دوست داشتم تو زنم شی . شوهر می خواستم چیکار که آخر و عاقبت من به این گوشه کنارا بیفته . مردم دارن زندگیشونو می کنن کیف دنیا رو می کنن ما باید اینجا حرص و جوش بخوریم . لعنت بر این زندگی .. -بخورششششش کسمو بخورش افسانه خیلی حرف می زنی .. راستش حس می کردم که با این جور ور رفتن و حرف زدن اون داشتم به حال طبیعی بر می گشتم .. خودشو رو من خم کرد و سرشو گذاشت لای پام .. یه لحظه قسمت بالای کسمو که میک زد حس کردم می سوزه .. یه آخی گفتم  و اونم گفت جون چت شده .. من که گازش نگرفتم .. نفیسه اون قسمتو از بس میکش زده یکی دوبار گازش گرفته بود حساسش کرده بود . از این نگران بودم اگه بازم بخواد بیاد سراغ من و منو ببره به اتاق مخصوص خودش اون وقت جواب این افسانه رو چی بدم . نمی تونم به نفیسه بگم که افسانه رو بر داره بیاره . اون گاهی حرفای لاتی می زنه و طوری رفتار می کنه که اگه یکی بهش بخندی خودشو دختر خاله طرف می دونه .. هر چند من قلقشو داشته باهاش مدارا می کردم و با من این جوری نبود . چقدر دستاش شفا بخش بود وقتی اونو روی کسم می گردوند و به من آرامش می داد وقتی که دهنشو گذاشت رو سینه هام . هم اون و هم نفیسه کاری کرده بودند که من فراموش کنم که شاید تا دوماه دیگه زنده نباشم .. و اگرم به یادم بیاد زیاد اهمیتی ندم یا باورم نشه .. ولی نمی دونستم وقتی زیادی برم توی فکر و چند ساعتی از لز بگذره بازم به یادش می افتم . این که شاید این آخرین روز های زندگی من باشه ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی