ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 77

می خواست نشون بده که به تر بیت فربد خیلی اهمیت میده . اگه قبلا یه حرفی از دهن فربد خارج می شد که مناسب سنش نبود یا اگه حس می کرد که بچه باید با مسائلی آشنا باشه که هنوز اون شناختو راجع به اونا نداره تمام تلاششو به کار می گرفت تا این نقطه ضعفها رو جبران کنه . تا می تونست واسش کتاب قصه می خرید ..کتابهایی با تصاویری مخصوص بچه ها .. مدل به مدل در زمینه های گوناگون .. باهاش نقاشی کار می کرد .. ولی حالا این شور و حرارتو در کاراش حس نمی کردم . بیشتر وقتی این کارا رو انجام می داد که من خونه باشم و ببینمش . چون چند بار که سرزده اومدم خونه از این بر نامه ها نبود حتی برای یه بار . به راستی اون چیکار می کرد . نگران بودم که نکنه تماس تلفنی یا پیام بازی داشته باشه . روزی چند باربا خونه تماس می گرفتم . اوایل همش بهونه ام این بود که موبایل انگار خط نمیده .. بعد هم مجبور شدم از صرفه جویی بگم .. اونم برای منی که که این چیزا واسم اهمیتی نداشت و به در آمدزیاد و زندگی من نمی خورد که اهل صرفه جویی و این بند و بساط ها باشم . یه روز چند بار به خونه زنگ زدم . بعد از ظهری بود . گوشی رو نمی گرفت . درست زمانی که می دونستم از خواب بیداره و به فیلمای تلویزیونی نگاه می کنه . اون تا قبل از این جریانات بیشتر توی خونه می موند جزدر موارد استثنایی از خونه خارج نمی شد . تازه منم کاری به این نداشتم که کجا میره و کجا میاد ولی حالا تردید بازم داشت قلقلکم میاد . یعنی اون وایساده آبا از آسیاب بیفته . ؟ بازم باید نگران باشم و کسی رو مامور تعقیب اون کنم ؟ یکی دوبار همچین قصدی داشتم ولی چقدر آدم آبروشو پیش این و اون بریزه . درسته که کار آگاه ها و شر خرین ها رو نمیشه به این حساب گذاشت که درد دل کردن  باهاشون و در میون گذاشتن راز با اونا باعث افت شخصیت میشه ولی من دیگه نمی تونستم بیش از این خودمو داغون کنم و با این مسائل خودمو عذاب بدم . نتوستم سر کارم باشم . گوشی رو خاموش کرده بود . دیگه تقریبا حس کرده بودم که شروع کرده . درسته که مثل سابق از خیانت نمی لرزیدم . مثل همون دفعه اولی که همه چی رو فهمیده بودم ولی دوست نداشتم اونی رو که حقش تحویل دادن به قانون بود و جدایی از من و من اونو ببخشم بیاد و این جوری تلافی کنه . یعنی واسه نجات خودش این کارا رو کرده؟ .. زندگی که پایه هاش سست شد دیگه ریشه عشق و پیوند دو نفر با خیانت می پوسه سست میشه .. شاید ساقه ها و تنه بتونن مدتی رو با این ریشه پوسیده سر کنن ولی بالاخره این پیوند گسسته میشه و من بیهوده سعی داشتم که اونو اصلاحش کنم  . ساعت حدود ده شب  به خونه بر گشت .. تا اون و فربدو با هم دیدم  دیگه حتی ملاحظه بچه رو هم نکردم . -کجا بودی تا حالا .. واسه چی گوشیت خاموش بود . -صبر کن هنوز سلام نکردم . چته .. به نظرت کجا می تونم رفته باشم . چرا این قدر بهم بد بین شدی . مگه منو نبخشیدی ؟ مگه لذت این بخششو با اعتمادی دوباره بهم هدیه ندادی ؟ چرا این قدر باید عذاب بکشم ؟ آخه من چه گناهی کردم ؟ ! این جمله آخرش خیلی مسخره بود . می خواستم همون جا بذارم زیر گوشش . شاید از روی عادت این حرفو زده . شاید از روی پررویی خودش . ولی من انتظار نداشتم که اون این رفتاررو با من داشته باشه . این حرفش بی اندازه خشمگینم کرده بود . به زور بر خودم مسلط شدم تا نذارم زیر گوشش . در حالی که چشاش پر اشک شده بود گفت ببینم هیچ تغییری در چهره من نمی بینی ؟ مثلا رفتم آرایشگاه . این برات اهمیتی نداره ؟ اصلا  هیچ واست اهمیت دارم ؟ چند روز دیگه مثلا عروسی یکی از بستگانت دعوتیم . -تو که ظاهرت مشکلی نداشت . می تونستی با یه مختصر آرایشی از طرف خودت , خودت رو واسه مجلس آماده کنی .. -شارژگوشی من تموم شد . آرایشگاه شلوغ بود . از این همه خانومایی که اونجا بودن کسی نبود که شارژرش به گوشی من بخوره .. خیلی توی نوبت نشستم . اگه می خوای با هم بریم تحقیق .. -فتانه من بهت اعتماد دارم ... خودم می دونستم این جمله ای رو که بر زبون آوردم  به مسخرگی اون جمله ایه که فتانه گفته بود آخه من چه گناهی کردم ..ولی با این حال سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم . چند روز بود قصد داشتم بازم خاطراتشو بخونم . ببینم  فتانه یا همون فرزانه داستانش چه نظری در مورد فرزاد یا فرهاد داستان داره و لی ترسم از این بود که اون دوباره با مهرام یا مهران قصه رو هم ریخته باشه .. در ظاهر این جور نشون نمی داد و فقط همین روز آخری که رفته بود به آرایشگاه کمی دچار استرس شده بودم . ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی