ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 47

پریزاد و پریناز هم اومدن پیش من ..  هوا یواش یواش می خواست روشن شه طبیعت خیلی زیبا شده بود . سرخی آفتاب منو به عالمی دور از این دنیا کشونده بود . عالمی بالاتر از عشق و هوس .. جایی که احساس می کردم فقط من هستم و اونی که باید باشه .. اما با این گناه چه می کردم . شاید ما آدما به دنیا اومدیم که از زندگی لذت ببریم و نباید این قدر بر خودمون سخت بگیریم . ..پریزاد : ببینم تو قرار بود که وقتی جیمی اومد یه جوری ما رو در جریان بذاری که با هم باشیم .. پریناز : سیر از گرسنه چه خبر داره ! -خواهرای عزیزم اولا شما گرسنه نیستین . چون قبل از این که من غذا خوردن این جوری خودمو شروع کنم شما با اشتهایی زیاد مشغول بودین و از روز اولی که اومدیم این جا یک ریز در حال نوش جون کردنین .. در ثانی مگه اون چهار تا مردی که اون طرف هستن آدم نیستن ؟ و سوم این که وقتی اون بر گشت خونه از بس خسته بود که حال و روز خودشو نمی دونست .  شما با این شرایط حاضر بودین که با هاش حال کنین ؟ اصلا اون حال داشت که به شما حال بده ؟ و دیگه چی بگم تازه یه سری مقدمه و بر نامه ریزی هایی لازمه که شما با هم جور شین . درجا که نمیشه خودتونو. بندازین تو بغلش . از من گله نداشته باشین . من که تقصیری ندارم اون دیشب یهویی راه افتاد و رفت . پریزاد : حتما رفت یه جای دیگه ای حال کنه -این طور فکر نکنم . یک آدم باید خیلی خنگ باشه که جنس تر و تمیز و حاضر و آماده رو ولش کنه و بره خودشو به هلاکت بندازه که چی ؟ مثلا بخواد تنوع داشته باشه ؟..پریناز : ولی اگه همون دیشب ما رو با هاش جور می کردی شاید نمی رفت..-ببینم دخترا مگه تا حالا شما با هر کی که بودین من براتون جورش کردم ؟..پریزاد : ولی این مورد فرق می کنه . یکی این که آدم نمی دونه حسش چه  جوریه و یکی دیگه این که پای تو در میونه . ما می خواهیم براش دلبری کنیم و اون وقت می ترسیم حس کنی که ما شدیم هووهای تو .. در حالی که تا سه چهار روز دیگه باید بر گردیم . -یک ریز دارین حرف می زنین . ممکنه هوستون بخشکه . چه خبرتونه . من دیگه از دست شما دارم دیوونه میشم . پریناز : خوب با کیوان حال کردی .. اون وقت پیش ما که می رسی  باهاش سر سنگینی می کنی .. -خواهرای عزیز .. یواش یواش دارین کاری می کنین که من از کوره در برم و این به نفع شما نیست . اگه می بینین که اینجا هستین به خاطر وجود من بودوهست  . جیمی فقط از من دعوت کرده بود که بیام و دعوت از مهیار و مهدیس رو منوط کرده بود به این که من باهاشون بیام . دیگه صحبت از شما شش نفر نبود که حالا این جوری جلو من وایسادین و ارث پدر طلبکارین .. دو تایی شون که فهمیده بودن الکی دارن با من بحث می کنن اومدن جلو و صورت منو بوسیدن . -هر چی بگی حق داری عزیزم . ما رو ببخش .. -نه پریناز .. شما هم می خواین از زندگیتون لذت ببرین . از این روزای خوشی که معلوم نیست تکرار شه یا نه بهترین استفاده رو بکنین . من خواهر شما هستم . دشمن شما که نیستم . .. حلال  زاده پیداش شد . قبل از این که ما بریم سراغ جیمی اون اومد سر وقت ما .. خودمو جمع و جور کردم و مثل زنای خیانتکاری که همش از این هراس دارن که  جایی سوتی نداده باشن منم همش با کسم و دور و برش ور می رفتم که آب کیر کیوان رسوام نکنه .. و شایدم آبی که از اون پسره توی کسم باقی مونده بود .. که فکرکنم  اون قدری که مونده تا حالا جذب بدنم شده باشه .اون سه نفر یه شورتی رو پاشون بود منم درجا شورتمو که افتاده بود زمین پام کردم . جیمی هم نپرسید که چرا بی شورت بودم . تازه باید با ایما و اشاره حالیم می کرد .. با اشاره دست حالیم کرد که چطوره بریم قدم بزنیم .. بریم کمی دور تر .. فضای جنگلی زیبایی داشت . ظاهرا این فضای سبز از پشت یه راه بازی داشت که می رسید به تپه هایی بلند و سر سبز .. هوا ملایم تر شده بود .. معلوم نبود جیمی چی دستش گرفته .. احساس گرسنگی می کردم .. خودمو یه گوشه ای کشیدم تا جیمی وسط دو تا خواهرام قرار بگیره .. دستاشو دور هر کدوم از اونا حلقه  زده بود .. مثل این که اونم بدش نمیومد که یه ناخنکی به اونا بزنه ..یادم اومد اون لحظه ای رو که کنار استخر با هم سکس کرده بودیم و  بعدش اون رفته بود پیش اون سه تای دیگه که داشتن در گوشه ای دیگه استریپ تیز می کردند و خودشو به اونا می مالوند . با این حساب میشه گفت  که این درسته که اگه مردا آبی ببینن شناگرای خوبی میشن . یا خودشونو میندازن توی آب .. از اون پدر سوخته ها بود . گاه سرشو به طرف من بر می گردوند یه نیم نگاهی به من داشت که بینه عکس العمل من چیه . رسیدیم به یه محوطه ای که ویلای جیمی رو زیر پامون می دیدیم ولی وقتی که در فضای قبل قرار داشتیم این ناحیه فعلی مشخص نبود . از زیبایی اون همینو بگم که انگاری جلگه  و دشتی بود صاف در دل تپه هایی فوق العاده زیبا .. دلم می خواست جیمی باهام حال می کرد .. هم شکمم گرسنه اش بود هم کسم ..جیمی کیفشوکه داده بود به دستم  ازم گرفت .. وقتی  کیف کوچولوشو باز کرد و چند تا خوراکی و شکلات مقوی رو ریخت بیرون بی اختیار صورتشو بوسیدم .. حجم خوردنی کم بود ولی قوتش زیاد بود .. دیگه پریزاد نتونست  خودشو کنترل کنه و تاب بیاره  .. -پریسا می خوام دست به کار شم . اون که زبون ما رو نمی فهمه ولی زبون من که اونو می فهمه .. لبامو گذاشتم رو لبای جیمی اونو درازش کردم .. پریزاد هم رفت رو شورتش و اونوآروم از پاش در آورد . زبونشو گذاشت روی کیرش . زیر چشمی حواسم بود . طفلک پریناز مونده بود چیکار کنه ..که من یه اشاره ای بهش زده و جامو باهاش عوض کردم . حالا پریناز داشت جیمی رو می بوسید .. منم کونمو رو سرش قرار داده و اون با کف دستش از راه شکاف کونم به کسم چنگ انداخته باهاش بازی می کرد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی