ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 83

حتی یک لحظه غفلت از اون باعث میشه که عمری پشیمونی به دنبال داشته باشه . من باید چیکار می کردم . مهسا رو دیدم ولی نشونی از فتانه و مهرام نبود . از این زن بدم میومد .  مسبب تمام بد بختی های من اون بود .. ولی نه در اصل,  علت تمام درد ها و عذاب های من خود فتانه بود . حتی نمی شد به اون پسر کثیف و زن باز و آشغال هم ایرادی گرفت . اگه زن من خودش نمی خواست  و برای خودش توجیه نمی آورد هیچوقت فریب نمی خورد . فتانه ممکنه کجا رفته باشه .. از مادرم  که فربد رو با خودش داشت خبرشو گرفتم .. -نمی دونم یک ساعت پیش این جا بود .. ولی دیگه دقت نکردم .. رفتم طرف دستشویی .. ممکنه مهسا تنها اومده باشه ؟ اگه این طوره پس زن من کجاست .. با این که دوست نداشتم براش زنگ بزنم ولی یه تماس با موبایلش گرفتم .. -کجایی ؟ سر و صدای ماشین میومد و صدای صحبت چند نفر .. -عزیزم اتفاقا من می خواستم الان برات زنگ بزنم توکجایی ؟ الان نیم ساعته دنبال توام . این پایینم .. خسته شده بودم و دیدم یهو غیبت زد و چند نفری می گفتند که تو رفتی پایین . -الان بعد از دو ساعت یادت اومد؟ نیمساعته دنبال من می گردی و بعد از نیم ساعت یادت اومد که می تونی با من تماس بگیری .. من که الان پنج دقیقه هست به دنبالتم یادم اومد که یه سیستمی هم به اسم موبایل هست .. -بس کن .. تو باید به من اعتماد داشته باشی . این قدر سر به سرم نذار . من دیگه خسته شدم . فقط این توی گوشت بمونه و درش نیار . اگه یه زنو در یه صندوقچه بذاری  اگه زیر خاک دفنش کنی اون اگه بخواد خلافی بکنه اون اگه تصمیم به کاری بگیره کارشو انجام میده . این قدر خودت رو خسته نکن عزیزم . اگه تو نمیای پایین من میام .. -نه فتانه همون جا باش من میام فقط از یه چیزی تعجب می کنم که حواسم نبود از تو بپرسم .. اون به من گفت که اومده پایین و در محوطه و این فضا داره به دنبال من می گرده .. منم که همون دور و برا بودم .  شاید این چیزی رو ثابت نکنه ولی یه حسی به من می گفت که اون داره دروغ میگه .. اما اگه فتانه  و مهرام دور و بر همین جایی که من بودم بوده باشن .. پس من چرا اونا رو ندیدم ..من فقط می تونستم قسمتی از این فضا رو زیر نظر داشته باشم . خسته شده بودم از بس به این مسائل فکر می کردم . چرا فتانه آخر کار این حرفو زده که یه زن اگه بخواد کاری کنه حتما انجامش میده .. می تونسته دو علت داشته باشه .. مرموزانه داره به خیانت مجددش اعتراف می کنه و دوم این که می خواد بگه  دست از سر من بردار این قدر تعقیبم نکن .. و یه شق سومی هست و این که می خواد بگه حالا که من خونسردانه  با این موضوع بر خورد می کنم تو هم ازم یاد بگیر و بی خیال شو .. وقتی پیداش کردم به شدت عصبی بود . -فرهاد نمی دونم تو چته .. خیلی خودت رو اذیت می کنی .. -راستی دوستتو دیدی ؟ اون بالا بود .. -کی مهسا رو میگی ؟ خب باشه .. اون از طرف عروس دعوت داشته و اومده .. ربطی به من نداره . وقتی بهم سلام کرده من جوابشو نمی دادم ؟ -جواب برادرشو چی ؟ -جواب سلام اونو هم دادم . اصلا همه چی در هم و برهم و شطرنجی شده بود .. اونا کی اومده بودن ؟ پس من چرا مهرامو اون بالا ندیدم .. بیا عزیزم بریم قدمی بزنیم . منم حوصله ام سر رفته از این همه شلوغی . دلم می خواد با شوهر عزیزم خلوت کنم . بهترین مرد دنیا .. من و اون از یه سرازیری که انتهای پارکینگ ماشین بود رفتیم پایین و رو یه نیمکت نشستیم .. سریع یه چیزی یادم اومد . عجب اشتباهی کرده بودم . یه لحظه که سر فتانه به سمتی بود ساعتمو در آورده گذاشتن جیبم .  واسه این که اون به حرکتم مشکوک نشه گفتم عزیزم من یه لحظه  همین مسیرو برگردم ساعتم ازدستم افتاده . -صبر کن منم بیام .. -نه تو همین جا باش .. حس کردم مرغ از قفس پریده .. شاید اون منو آورده به این سمت که نسبت به راه پله  و فضایی که ورودی تالارو نشون میده دید نداشته باشیم و مهرام از یه سمتی خودشو برسونه بالا .. به سرعت خودمو رسوندم اون بالا  همون ابتدای ورودی تالار ایستادم .. اون لعنتی در یه فاصله ده متری و نیمرخ نسبت به من داشت با یکی حرف می زد .  دست از پا دراز تر که چی بگم با تردیدی بیشتر خودمو رسوندم پایین . ..-عزیزم دیر کردی -آره درست پای پله ها انداخته بودمش .. -چه با فرهنگند مهمونا ..دیگه کسی  واسه یه ساعت رو زمین خم نمیشه .. -آره  یادگار عروسیمه واسم می ارزه .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی