ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 84

نوشین حس کرد به بن بست رسیده . به جایی که نمی تونه اون طرف دیوارو ببینه و به عقب هم نمی تونه بر گرده . یه حس تنهایی بد . حسی که نمی تونه اونو به آینده امید وار کنه و نمی تونه بهش بگه که حالا چیکار کنه . کاش می تونست موضوع رو با خونواده اش در میون بذاره  . کاش می تونست با اونا درددل کنه . خودشم سر در نمی آورد که منتظر چیه . چرا  گذاشته که ناصر این قدر صاف صاف بگرده و خیالش راحت باشه . ولی تا به کی ؟ بالاخره می فهمیدن که اون و شوهرش با هم میونه خوبی ندارن و شاید هم فکر می کردند که یک اختلاف جزیی زن و شوهریه . و چه بسا واسه آشتی اونا وساطت هم می کردن ولی اون اینو نمی خواست .. نوشین نوشین .. چرا این قدر نا امیدی .. بشکن این دیوارو .. بشکن این سد رو .. همون جوری که شب گذشته شکستی  .. نه..نه... من نمی تونم نمی تونم بازم مث دیشب باشم . مردا همه شون عوضی ان .. نهههههه ..نه ..نادر این طوری نیست .. تو دیگه اون دختر پر شور و نشاط دیروزی نیستی ..اون میگه دوستت داره .. اون حاضره هر کاری برات بکنه .. ولی من که نمی تونم خودمو قانع کنم که عاشقشم . آخه دوست داشتن که قرار دادی نیست .. از کجا معلوم اون به خاطر ثروتت عاشقت نشده باشه .. ولی طبق گفته خودش وضع مالی اونم بد نیست .. نههههه نههههههه .. من هنوز اسم یه شوهر رو مه ..  من این کارو کردم .من با نادر بودم و خودمو تسلیمش کردم تا  این که واسه وفادار بودنم زجر نکشم .. ولی نادر میگه که اون تسلیم شده .. سرم داره می ترکه می خوام بمیرم ..  حتی گریه هم دیگه دردی رو دوا نمی کنه . .. خواب و بیداری واسم یکیه .. عشق و نفرت و شادی و غم .. دیگه هیچی واسم مفهومی نداره .. چطور آدما می تونن به هم دروغ بگن .. پست باشن ..خیانت کنن . مگه لذت خیانت تا به کجاست .. اون احساس .. احساس گناه شیرین هم یه روزی به بن بست می رسه .. همه یه روزی به جایی می رسن که انگاری  آخر دنیاست . ولی شاید هیچی تموم نشه .. گوشی رو برداشت و برای نادر زنگ زد .. -بیا این جا .. -چی شده -بیا این جا -نوشین دیوونگی نکن .. -من خیلی وقته که دارم دیوونگی می کنم . باید با دستای خودم ناصرو می کشتم . ..نادر نمی دونست که چه اتفاقی افتاده . اما نوشین اونو برای این می خواست که اتفاق شب گذشته رو تکرار کنه . شاید این بار راحت تر .. این بار به گونه ای که بتونه حس کنه شکستن دیوار های تعهد تا چه حد می تونه اونو از بن بست زندگی و زندان غم نجات بده . خیلی سخته که آدم نشون بده می خواد از زندگی لذت ببره از گناه لذت ببره ولی داره زجر می کشه . این در روحیه اون نیست . شاید من دیشب کار درستی روانجام نداده باشم و یک نادرستی رو دارم با یه اشتباه دیگه پوشش میدم . شاید حق با اون باشه .. برای من مرگ از همه چی واجب تره .. باید خودمو خوشگل تر کنم . از این حالت غم در بیام . باید نشون بدم که شادم  .. می خوام از زندگیم لذت ببرم و دارم می برم . همون کاری که شوهرم داره می کنه .. ولی من که انتقاممو گرفتم و همون برای تسکین من کافی بود . پس حالا دیگه چیه .. خب حالا اینم از ابرو و اینم از خط لب ..یه دکلته خوشگل تنم می کنم .. کوتاه و دلفریب .. منم میشم مثل خانومایی که تا سر شوهرشونو دور می بینن دلشون واسه معشوقشون پر پر می زنه .. یعنی  میشه منم یه روزی واقعا همون جوری بشم ؟ .. نادر تمام راه رو با یه ترس و هیجان خاصی طی کرد . ماشینشو  دو تا کوچه اون طرف تر پارک کرد . نمی خواست مشکلی درست شه.. وقتی نوشینو با اون شرایط دید همون اول دوزاریش افتاد . اما اینو هم حس کرد که اون داره فیلم بازی می کنه . می خواد خودشو گول بزنه که داره از زندگی لذت می بره بی خیاله .. -چه طوری نادر .. حتما تعجب می کنی که چرا امشبو هم ازت خواستم که بیای پیشم . -نه زیاد تعجب نمی کنم . چون تو می خوای یه جور دیگه ای دستم بندازی .. -عزیزم چرا این جور فکر می کنی .. من قصد دست انداختن تو رو ندارم . من می خوام یه جوری خودمو با این شرایط هماهنگ کنم و از این بن بست نجات بدم .. -با به بن بست کشوندن من ؟ -نادر بد جنس نشو . مگه تو خودت نگفتی که واسه من هر کاری می کنی ؟ -آره هر کاری می کنم . حتی همین حالا هم که داری به من می خندی و نا خواسته مسخره ام می کنی تحمل می کنم . چون عاشقتم و نمی خوام رنج تو رو ببینم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی