ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 80

یکی دوروز بعد که من و الناز تنها بودیم بهش گفتم عزیزم این سه تا پسری که اومده بودن خواستگاری رو یه جوری باید ردیفشون کنیم که دوباره بیان و تقاضاشونو تکرار کنن .. می تونی بری به بوتیک بزرگشون و یه جوری اونا رو تحریکشون کنی به خواستگاری مجدد . فقط بهشون بگو  با ریخت و قیافه مسخره نیان خواستگاری دخترام . یارو موی سرشو عین یال اسب در آورده دو طرفشو سفید کرده . آدم خجالت می کشه .. یکی شون که موهاشو تا نزدیکای کمرش بلند کرده -بابا این روزا مده .. -تو یکی اونا رو تایید نکن که من تو رو تحریم می کنم و سهمیه تو رو می دم به خواهرات .. -بابا اونا اگه از دواج کنن من  راحت میشم ؟ بیشتر به من می رسی ؟ تو هم شوهر من میشی ؟ -چقدر حرفای تکراری می زنی .. مگه من شوهر خواهرات شدم که شوهر تو بشم ؟ -یادت نره که من هنوز دخترم . -خب باش اگه هستی برای شوهرت هستی .. برای من همیشه دختری ولی همون الناز کوچولوی دوست داشتنی و ناز و خواستنی منی .. فقط دیوونه ام نکن و بذار که آب خوش از گلوم بره پایین . -باشه من خودم بعدا ردیفت می کنم . -تو منو کشتی با اون ردیف کردنت ... خلاصه دخترم طوری که برام تعریف کرد رفت فروشگاه سه برادران .. اون سه تا داشتن به دست و پاش می افتادن .. قول دادن کاری کنن که رضایت من جلب شه .. قرار خواستگاری رو گذاشتیم . سه تایی شیک و پیک و یک مدل با کت و شلوار طوسی و یه پیرهن سفید زیر کت و یه کراوات قرمز با خالای ریز ولی خیلی شیک اومدن  خونه مون خواستگاری .. پدر و مادر و خاله بیوه شون هم با اونا بود اونا هم اصلا خیالشون نبود که دخترام دوشیزه نیستن . . این خاله جون از اول تا آخر مجلس موس موس می کرد و می خواست خودشو به ما بچسبونه . من از طرف خودم ترجیح داده بودم که در این بله برون کسی رو غیر خودم و دخترام شرکت ندم . حتی در مورد مادرش هم گفتم که خوشم نمیاد اون حضور داشته باشه حالا اگه بابت عروسی یه دعوتی کوچولویی گرفتیم بهش میگم بیاد که آرزو به دل نمونه . این خاله میترای پسرا که سی و خوردی می شد بد جوری  تحریکم کرده بود . خاله میترا یه دامن مینی داشت و پاهای لختشو انداخته بود رو هم . نه چاق بود و نه لاغر ولی خیلی خوشگل بود .. الناز خیلی اخم کرده عصبی نشون می داد .. میترا : آقا اردلان شما چرا دوباره ازدواج نمی کنین . ..مینا مادر پسرا : میترا زشته . ما اومدیم خواستگاری پسرامون .. دیگه نیومدیم واسه آقا اردلان خواستگاری کنیم . .. -عیبی نداره خانوم بذار سوالشونو بکنن . میترا خانوم مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه .. -باید به اون مار گزیده نشون داد که ریسمان سمی نیست .. وقتی من و الناز واسه کاری رفته بودیم آشپز خونه رو کرد به من و گفت بابا این زنه پررو این جا چیکار داره . شیطونه میگه تو چایی اش سم بریزم و بکشمش .. -ما نه توی خونه سم داریم و نه آدمکش . -بابا اون می خواد خودشو به تو قالب کنه .. -چی داری میگی من زن می خوام چیکار واسه خودم شر درست کنم . حالا راحت دارم با چهار تا دخترم حال می کنم مگه مرض دارم چهار تا رو بدم یکی رو بگیرم .. -پدر یکی در مقابل یکی . اون سه تا دارن شوهر می کنن و من و تو داریم تنها میشیم . مال هم .. چه شبای خوبی رو توی بغلت می گذرونم . داشتم به این فکر می کردم که اگه این دامادای کس خل راضی شن که من هم برم داخلشون و چهار تایی بیفتیم به جون اون سه تا دخترم چه کیفی داره ! حتما باید زمینه سازیها رو از همین فردا انجام می دادیم . بلوز مشکی طرح دار و دامن قرمز چقدر به چهره میترا میومد و خوشگل ترش کرده بود .  به یه تنوع نیاز داشتم . دو تا از دگمه های بلوزشو که باز کرد تا یه نیم نگاهی به سینه هاش بندازم تازگی و. طراوت خاصی رو در اون سینه های درشتش دیدم . دلم می خواست اونو از قفس سوتین و داخل بلوزش نجات بدم و میکش بزنم .. چشام فقط به همون سینه ها بود و فکر کنم بقیه هم متوجه این حالت من شده بودند . چون دیدم شرایط اینه و نباید خودمو ضعیف النفس و بی اراده نشون بدم بی خیال شده بودم . عطری که میترا به خودش زده بود بیشتر تحریکم می کرد .. الناز خیلی آروم زیر گوش من گفت میمون هرچی زشت تره بازیش هم بیشتره .. ولی میترا زشت نبود که هیچ خیلی خوشگل هم بود .. خب دیگه این چیزا رو زنا و دخترا اگه حس کنن زورشون نمی رسه در مورد رقیبشون بر زبون میارن . خلاصه بر نامه ها رو چیدیم و قرار شد  یه عروسی ساده  در پارکینگ خونه مون که دویست سیصد متری می شد بگیریم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی