ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 84

ساعتو از دستم گرفت و یه نگاهی بهش انداخت و گفت جنس هم جنسای قدیم از اون سوئیسی های اصله . افتاد زمین و چیزیش نشد . خشی هم بر نداشت .. با لبخند و نوعی استهزاء حرفاشو می زد . داشت بهم می گفت که می دونه که بهش دروغ گفتم . این مدل بازی کردناش واسم فرقی نمی کرد . -منو ببوس فرهاد ..منو ببوس .. بهم بگو دوستم داری ..بگو فقط مال منی ..تنهام نمی ذاری ..  منم دیوونه وار دوستت دارم فرهاد ..تو دوست داشتنی ترین مرد دنیایی . نشون بده که من در انتخابم اشتباه نکردم . -نمی دونستم واسه چی داره این حرفو می زنه . چرا یهو این حالت بهش دست داده . عزیزم این جا محیط مناسبی نیست .. -بریم رو اون نیمکت .. یه ساختمون سنگی جلوشو داره . مال باغبون این جاست . کسی داخلش نیست . منو ببوس . من تشته لباتم .. زده بود به سرش .. ولی همو بوسیدیم . با تمام وجودم  خواستم نشونش بدم که می تونه دوستم داشته باشه . می تونه به من اتکا کنه . می تونه هر چی رو که می خواد از من بخواد . می تونه عشقو از من بخواد تا تقدیمش کنم و اونو از دیگران گدایی نکنه . دوست داشتم اینا رو بدونه .. با حرارت لباشو می بوسیدم ولی اون هر چند لحظه در میون  یه مکثی می کرد . انگاری داشت با خودش فکر می کرد ولی بعد به حرکت لباش ادامه می داد . هیجان زده بودم طعم اولین بوسه هامو داشت حس خوب زندگی .. امید و عشق .. بازگشت به گذشته ای رویایی و دنیای پاکی که  می شد درش به ناپاکی ها نیندیشید . دنیایی که من و اون بودیم و میوه ای شیرین که محصول زندگی مشترک ما بود . -میای بریم خونه ؟ ..-چرا این قدر بی طاقت نشون میدی .. کاری کرد که پا شدیم و رفتیم . می خواستیم بچه رو هم ببریم که نیومد .. دوست نداشت اون شلوغی و راحتی و در کنار مادر بزرگ بودنو با اومدن به خونه عوض کنه .. فتانه خودشو واسم برهنه کرد .. لباسای منو هم از تنم در آورد .. با همون چهره و رنگ و بوی مهمونی خودشو در اختیار من گذاشت .. -هر کاری دوست داری باهام انجام بده .. منو بزن .. کبودم کن .. همه جای تنمو میکش بزن .. بذار تو کونم .. اگه کبرت از نصف بیشتر نمیره توی کونم با فشار بفرستش جلو تر تا جرم بدی پاره پاره ام کنی .. .. فتانه یه حالت عادی نداشت . می خواست نشون بده و به خودش بقبولونه که دوستم داره که من تنها مرد زندگیشم . اون هر لحظه یه تغییر حالتی می داد .  وقتی که از داخل تالار براش زنگ زده بودم پرخاشگر نشون می داد . دقایقی بعد عوض شد .. اما رو بوسه اون تمرکز عاطفی رو نداشت . -زود باش عزیزم کیرت رو می خوام این قدر معطلم نکن .. دوستت دارم . دوستت دارم .. ولم نکن .. داغ داغ بود .. -عزیزم کست تب داره ؟ -تب تو رو داره .. -کیر منم تب داره .. -آتیش رو آتیش ,  منو می سوزونه و خنکم می کنه .. منو ببوس و بکن .. این جوری فایده ای نداره . خودش اومد و رو کیرم نشست .. پاهامو تا به انتها و جایی که می شد به صورت هشت به دو طرف بازش کردم و اون کونشو رو کیرم حرکت می داد تا کیرم توی کسش به خوبی حرکت کنه . .. -اووووووهههههه عشق من عزیزم .. دارم می سوزم . دستامو گذاشتم رو کمرش و اونو به سمت خودم کشوندم تا یک بار دیگه طعم بوسه هاشو احساس کنم .. .. لحظاتی بعد رو من دراز کشید . پس از چند آه و فریاد و دست و پا زدن ساکت شده بود . روی دستش یه روغنی ریخت و با اون کیرمو چربش کرد .. کیرمو گرفت توی دستش و با چند حرکتی که با دستش رو کیرم انجام داد طوری خوشم اومده بود که آبم همین جور روی سر و صورت و سینه هاش پخش می شد .بعد از مدتها یه خواب راحت کردم ولی اون به این بهونه که  خوابش نمی گیره و می خواد یه نگاهی به آخرین مدهای لباس و آرایش بندازه رفت رو کامپیوتر ..دیگه اطمینان داشتم که می خواد از رابطه گرم و صمیمانه خودش با من بگه . از عشقی که می تونه نسبت به من داشته باشه . شایدم از این می خواد بگه که مهرامو یک بار دیگه دیده و فهمیده که من عشق واقعی او هستم و اون عوضی به دردش نمی خوره .. و عروسی و مجلس دیشب خط پایان تمام این تردید ها بوده . دیگه از این نمیگه که دوستم نداره و سکس و زندگی با منو یک وظیفه می دونه .. که اگه یک وظیفه باشه همیشه احتمال لغزش هست .. وظیفه ای که با عشق و علاقه و ایمانی همراه نباشه رو نمیشه روش حساب کرد . روز بعدش فتانه رو رسوندم خونه مادرم که ناهارو اونجا بمونیم .. خودم به یه بهونه ای برگشتم خونه . امید وار بودم که این آخرین باری  باشه که من بابت خوندن خاطراتش اقدام می کنم .ولی هیهات ! زهی خیالل باطل !..اون چیزی که من فکر می کردم نبود و نشد .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی