ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 22

نمی دونم چرا حس می کنم  یکی دیگه این سینه ها رو همین یه ساعت پیش میکشون زده .. -نههههههه چی داری میگی افسان . این شاید اون حسیه که تو می خوای داشته باشی و داری به خودت تلقین می کنی . -نمی دونم شاید از عشقیه که نسبت به تو دارم و می خوام که مال من و همین دور و برا باشی . راستشو بگو کسی بهت تجاوز کرده ؟ ابن جا گاهی باز جوی مرد نسبت به زندانی زن این کاروانجام میده . -افسانه ! من که زندانی سیاسی نیستم . تو رو خدا از این حسای بد نداشته باش . خوش بین باش . -نمی دونم چرا فکر می کنم تو یه چیزی رو به من نمیگی -بس کن قرار نشد هرچی رو که ازم پرسبدن بیام و بهت بگم . چرا نمی فهمی من دارم اعدام میشم . من تا چند وقت دیگه اینجا نیستم . پیش شما نیستم . این قدر سر به سرم نذار . من اگه با کسی بوده باشم دیگه از تو باکی ندارم .. راستش من نمی تونستم حقیقتو به افسانه بگم . چی می گفتم ؟ این که من با رئیس زندان بودم .  زنی که نمی تونه یا تمایل نداره که خودشو در اختیار شوهرش یذاره .  حس و حال با اون بودنو نداره و می خواد به وسیله من درمان شه ؟ چقدر احساس ضعف می کردم . برای لحظاتی فراموشم شده بود که چرا من اونجام ولی این حسادت کردنای افسانه سبب شده بود که به یادم بیاد برای چی این جا هستم . چقدر دلم گرفته بود .. ولی افسانه دیگه ادامه نداد . از این که هم بخوام چیزی رو پنهان کنم سختم بود ولی بد جوری گیر کرده بودم . نه می تونستم دروغ بگم و نه می تونستم حقیقتو بیان کنم .. .  -افسانه حالم خوب نیست . آرومم کن . بهت نیاز دارم . کمکم کن . من دارم می میرم قبل از این که بمیرم . -عزیزم کی گفته تو به این زودی می خوای بمیری . من در کنار تو هستم . افسانه با توست عشق من . دوستت دارم . دستاشو گذاشته بود دور کمرم .. -سرتو بذار رو شونه هام . من پیشتم . نمی ذارم تو رو ازم بگیرن . تو عزیزمی . کسی جرات نداره تا وقتی که من اینجام بهت آسیبی برسونه . دستشو از لای شورتم رد کرده  انداخته بود روی کسم . حرفاش برام مث یه لالایی دلنشین بود وقتی  که همراه با زمزمه هاش ,  پنجه هاش کسمو نوازش می کرد و برش چنگ مینداخت . -افسانه فدات شم . دوستت دارم . پیشم بمون .. اشک از چشام سرازیر شده  بود . نمی دونستم چرا این حال به من دست داده بود . یه حس بدی که انگاری همین الان دارم می میرم . پیش نفیسه که بودم این جوری نبودم . شاید زیاده از حد دلمو به  اون خوش کرده بودم . اون  به من اعتماد به نفس می داد . می گفت تا اونجایی که میشه باید حکم اعدامو به نعویق انداخت و بعد یواش یواش با یه گزارش خوب از عملکرد من شاید بتونه کاری انجام بده . تازه از منم قول گرفت که دختر بد قولی نباشم .. منم ازش خواستم که اگه می تونه یه کاری کنه که من و بهنام برای یه ساعت هم که شده تنها باشیم .. با این که می گفت براش مسئولیت داره ولی قول اونو به من داده بود . دلم گرفته بود . دوست داشتم ببارم . غم انگار گلومو گرفته بود ولم نمی کرد .. مهین و شهناز هم از خواب بیدار شده به من دلداری دادن . .. شب بعد باز هم نفیسه احضارم کرد .. -مهتاب چته .. می بینم پریشونی . من که هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم . از پریشون احوالی خودم چیزی نگفتم . سعی کردم برخورد آرومی باهاش داشته باشم .. قبل از این که اون بیشتر سوال پیچم کنه من از اون پرسیدم که جریان آقات چی شد . بالاخره تونستی این هیجانو در خودت به وجود بیاری که بتونی باهاش سکس کنی ؟ -.. -مهتاب فقط کافیه که برای یه بار بتونم خودمو تسلیمش کنم . ما قبلا این مشکلو با هم نداشتیم . من وقتی که می خواستم با شوهرم باشم همش به تو فکر می کردم نمی دونم چرا . همش دوست داشتم بیام کنار تو و این تو باشی که منو ارضام می کنی . نفیسه رو لختش کردم .. پاهاشو به دو طرف باز کرده و انداختم رو شونه هام . به یه حالتی درش آوردم که سوراخ کون و کسشو با هم توی دید داشته باشم . زبونو از زیر گذاشتم رو سوراخ کونش و به طرف بالا تا روی کسشو بعد هم انتهای زیر شکمشو لیس می زدم . گاه که به کسش می رسیدم لیس زدنو تبدیل به میک  زدن می کردم . نفیسه طوری بی حال شده بود که به سینه هاش چنگ مینداخت و نوک اونو با انگشتاش فشار می داد .. -زود باش .. زود باش .. کسم می خاره .. انگشتاتو بذار توش . من می خوام  .. آهههههههههه کسسسسسسم . ولم نکن .. منو ببوس .. جوووووووووون ازت می خوام آخخخخخخخخ خواهش می کنم .. ولی من از جام پاشدم و گفتم می خوام برم .. من دیگه نیستم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی