ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 83

می خوای من داداشتو امتحان کنم و اون وقت بفهمی که اهلش هست یا نه ؟ نظرت چیه ؟ -تو این کارو نمی کنی -مگه تو نمیگی که داداش تو اهلش نیست . من میگم هست . ولی خیلی خوش تیپه . دلت نمی خواد من زن داداشت شم . ؟ باور کن اگه با اون دوست شم دیگه دنبال پسر دیگه ای نمیرم . -ببینم به سلیقه ات می خوره ؟ اگه ممکنه کلاس شما رو بیاره پایین اون راننده آژانسه .. باشه چه اشکالی داره ؟! دیگه از اون پسرای اون کاره که نیست . -زبونتو گاز بگیر . هرچی بهت هیچی نمیگم  هرچی دلت خواست میگی . من اونو دوست دارم . نمی خوام کسی اونو اذیتش کنه . پسر ساده ایه از راه به در میشه .. سینا از اونا فاصله گرفت . فکرش مشغول بود .. این دختر داره سانازو از راه به در می کنه . یعنی اون ممکنه کاری کنه که پای خواهرش به این خونه ها کشیده شه .. بازم دلش طاقت نگرفت و رفت طرف اونا .. پشت در گوش وایساد . -ساناز ! این جوری که تو داری حرف می زنی و رفتار می کنی آدم فکر می کنه که عاشق داداشت شدی . چند مورد از این چیزا در مجلات و کتابا خوندم . آخر و عاقبت خوشی نداره -اصلا از این چیزا که میگی نیست -ساناز سکوتت نشون میده که هست . .. ببینم اون اگه بخواد با تو باشه تو قبول می کنی ؟ -خفه شو بی ادب .. دیگه از این شوخی ها با من نکن . -این جور فریاد کشیدن ها و مخالفت کردن ها نشون میده که حتما دلت می خوا د من هر کاری کنم تو یک بر داشتی داری ... سینا برگشت و سعی کرد سر و صدایی به پا کنه که خواهرش متوجه شه که اون اومده .. یه چند تا سرفه کرد .. رودابه بدون روسری و با یه تاپ زیادی چسبون و شلوار جینی تنگ که باسنشو بر جسته نشون می داد  خودشو نشون سینا داد . ساناز از خشم دندوناشو به هم می فشرد . اون نمی تونست تحمل اینو داشته باشه که دختر دیگه ای توجه سینا رو به خودش جلب کنه . -ببینم افتخار آشنایی با این خانومو نداشتم . ساناز : شما افتخار آشنایی با کدوم یک از دوستامو تا به حال داشتی که این دومیش باشه ؟ -حالا چرا آبرومونو می بری . کلاسمونو پایین میاری . رودابه : من افتخار می کنم که با شما آشنا شم .. ساناز خیلی آروم با آرنج به پهلوی رودابه زد . -بریم درس بخونیم . یادت رفت برای چی اومدی ؟ سیینا می خواست خواهرشو اذیت کنه .. اونوکشوند به یه گوشه ای و ازش پرسید ببینم من اگه بخوام با رودابه دوست شم وکیل وصی می خوام ؟ باید از تو اجازه بگیرم ؟ فردا پس فردا که زن می خوام تو باید برام تعیین کنی که با کدوم دختر ازدواج کنم ؟ یا اصلا زن نباید بگیرم ؟ ..اگه به خاطر حضور رودابه نبود نزدیک بود که اشک ساناز در آد .. سینا دلش سوخت .. یه نگاهی به اطراف کرد . وقتی که رودابه رو ندید بوسه ای به صورت خواهرش داد  و یه بوس کوتاه هم از لباش برداشت .. ساناز تمام اون ناراحتی ها رو فراموش کرد .. از یادش رفته بود که چی شده .. -خواهرم دوستت دارم . گونه های ساناز سرخ شده بود . در همین لحظه سارا هم وارد شد . پس از سلام و علیکی با رودابه و دخترش همراه با سینا  رفتن به اتاق خواب .. -ببینم این چه راننده ایه که همش دو روز دو روز میره سر کار و خونه نمیاد .   دلت می خواد برم تحقیقات ؟ نکنه پای دختری در میون باشه که از راه به درت کنه . تو که می دونی من چقدر دلواپس تو هستم . اصلا شبیه آدمایی هستی که چهار بار انزال شده باشن اونم در یه نصف روز . -مادر بس کن . خسته ام . می خوام بگیرم بخوابم . -جرا داری  قبل از این که خوابم کنی بخوابی -بیام برات لالایی بخونم ؟ -من این چیزا رو نمی دونم . ببینم بچه ها ناهار خوردن ؟ -فکر کنم خورده باشن . دو تا ظرف توی آشپز خونه بود که باید شسته می شد . -پس بیا .. دیشب خواب تو رو دیدم . -به همین زودی سارا جون ؟ -این که وقتی بخواد .. داغ کنه به هوس بیاد دیگه دیر یا زود نداره . سارا آروم آروم سینا رو لختش کرد و خودشم بر هنه شد و دو تایی شون رفتن زیر ملافه .. همون اول بذارش تو .. -خب مامان نگفتی چی خواب دیدی .. -یه چیزی شبیه همین . تو درجا کیرتو کردی توی کسم .. زود باش خوابمو تعبیر کن . اووووووخخخخخخ کسسسسسسم کسسسسسسم .. سینا می خاره .. تو رو می خواد .. پسر با انگشتاش کس مادرشو می خاروند و یواش یواش کیرشو به کس سارا نزدیک کرد .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

خسته نباشی دادشم همه داستانها عالی بودن

ایرانی گفت...

سلام بر دلفین نازنین و دوست داشتنی .. دستت درد نکنه ...ایرانی