ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیدای شی میل 60

ولی لاله می گفت که عشق فرق می کنه با این که تو بخوای از یه مردی خوشت بیاد و حس شهوت در تو بیدار شه و از هر دو قسمت بدنش لذت ببری و هم کونش در تو یه حس شهوانی ایجاد کنه و هم کیرش .. راست می گفت خوب منو شناخته بود و در مورد منم خوب حدس زده بود . هر چی می گفت درست بود . ولی با این حال علاوه بر این حسی که نسبت به اون داشتم یه حس خوب دیگه ای هم پیدا کرده بودم . هر وقت حس می کردم به من توجهی نداره ناراحت می شدم .من و شایان بیشتر واحدا رو با هم داشتیم و اگه یکی دو تا کلاس بود که اونو نمی دیدم حس می کردم که یه چیزی رو گم کرده داشته دلم می گرفت  .خلاصه اون روز وقت خوردن شام از این گفت که یه پسر خجالتیه .. وقتی با یه دختر هم صحبت میشه نمی دونه چیکار کنه . -اتفاقا منم با پسرا زیاد هم صحبت نشدم . فقط با همین همکلاسام در حد همین مسائل درسی .. -چه اشکالی داره یک دختر و پسر با هم دوست باشن و برخورد و رفتارشون هم دوستانه باشه . این که نباید دوستی های ساده فقط مربوط به آدمای همجنس باشه . طور خاصی نگام می کرد . داشتم فکر می کردم عشق معناش چبه ؟ یعنی همونیه که من لاله رو دوست دارم وبیشتر وقتا دلمم واسش تنگ میشه ؟. الان هم اگه یه دختر می خواست به شایان توجه داشته باشه حسادت می کردم . ولی این شلوارلی که به پاش کرده بود خیلی چسبون یود و کونشو خیلی درشت نشون می داد . عجب کونی ! کیرم خیلی شق کرده بود . ولی نمی شد اونو کرد . لاله  به من سفارش کرد که با پسرای دانشگاه که به این صورت ممکنه عاشقت شن یا دوستی های خاص دیگه ای داشته باشن و از فاز های سکس دور باشن هرگز درپی عشقبازی نباش ولی چقدر دلم می خواست شلوار این پسره رو پایین می کشیدم و می کردم توی کونش .. با این که وقت و بی وقت با لاله حال می کردم ولی تعداد دفعات دیدار من و شایان در هفته بیشتر شده بود .. یواش یواش رسیدیم به پایان ترم و یه چند روزی رفتیم دنبال درس و مشقمون دیگه کمتر به فکر شیطنت بودیم . تا امتحانات تموم شد سر و کله این شایان خان هم پیداش شد ..یه پونزده روزی رو فکر کنم تعطیلی میان ترم داشتیم . فرصت خیلی خوبی بود برای این که یک ریکاوری درست و حسابی بشیم . این آقا جناب  هوس عاشق شدن به سرشون زده بود . به سبک لیلی و مجنون که من اصلا از داستانهاش سر در نمی آوردم یه نامه عاشقونه هم برام نوشته بود . پسر خوبی نشون می داد ولی مسئله این جا بود که من نمی دونستم چی می خواد . یه حس خوبی نسبت بهش داشتم . حسی که خیلی بهتر از احساسی بود که نسبت به هوتن یا فری داشتم . اونا رو یا می خواستم با کیرم بکنم یا بهشون کون بدم .ولی علاوه بر این که هر دوی این حسا رو نسبت به شایان داشتم دلم می خواست که منو ببوسه و بگه که فقط به تو توجه دارم . نامه رو گرفتم و همون جا پیشش خوندم . از عشق نوشته بود .. از این که هر جا که میره منو می بینه . می تونه با من تشکیل زندگی بده . منو خوشبختم کنه و من هم اونو به اون چه که می خواد برسونم . لبامو گاز می گرفتم و خودمو لعنت می کردم . -شایان تو خیلی خوبی .. ولی من نمی تونم .. نمی تونم .. نمی تونم .. اشک از چشام جاری شده بود .. نه این که بترسم از این که اونو از دست بدم بلکه به خاطر خودم و سر نوشت خودم ناراحت بودم که  نه پسری می تونه عاشقم باشه نه دختری و هیشکدوم هم نمی تونن به معنای واقعی کلمه با من ازدواج کنن .  به خاطر شایان  و سادگی اون ناراحت بودم . این که  تا بد تر از این نشده باید از زندگیش برم بیرون .. برم بیرون تا اونو از این بیشتر عذابش ندم . ولی اون که نمی دونه جریان چیه . اون فقط به این فکر می کنه که به یه دختری اظهار عشق کرده و منتظر جوابشه . کاش به حرف لاله گوش کرده بودم . اون می دونست می دونست که من چه احساسی دارم . احساس خودشوهم می دونست و فهمیده بود که من نباید این جور عاطفی با یه پسر بر خورد می کردم . خواستم به هوس فکر نکنم . همون جوری که پدرومادرمو دوست دارم و خونواده مو,  اونو دوست داشته باشم ولی بازم یه التهابی رو در قسمتهای جلو و پشت بدنم حس می کردم این که دوست دارم توسط یکی لمس شه . حالا فرقی نمی کنه مرد باشه یا زن . به بدنش نگاه می کردم  و به نظرم اومد که فکر می کنه که منم  حسی مث حس اونو دارم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی