ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 26

-من که باهات کاری ندارم . واسه چی اومدی این جا
 -پس سر به تنم نباشه ؟ اصلا فکرشو کردی واسه چی اینجام ؟
-واسه این که بازم دل منو بشکنی .. با لگد بزنی به سر آدمی که زمین خورده .. من مهمون شما هستم .
 -تو صاحب خونه دل من هستی .
 -فعلا که خونه خراب شدم .
 -اشکاتو پاک کن .
 -تو بخند . به اشکام بخند
-خانوم نفیسی که می گفت تو  به خاطر من داری دیوونه میشی .
-اون گفت ؟
-به خاطر این گفت که دوستت داشت .
 -حتی زندانبان دلش به حالم می سوزه
-فکر کردی من واسه تو ناراحت نیستم ؟
-خوب نشون دادی .
-باشه مهتاب من دیگه میرم . دیگه بهم نگو که خورشید زندگی توام .. ..
باورم نمی شد که اومده باشه این جا . می خواستم واسش ناز کنم . خودمو واسش لوس کنم . اون دوستم داشت . وگرنه واسه چی میومد این جا
-دیوونه کجا می خوای بری . شاید این آخرین باری باشه که همدیگه رو می بینیم .
-تو که تحویلم نمی گیری
-نمی خوای بغلم بزنی ؟ .
 اومد به سمت من .
 -دلم می خواست یه دوش می گرفتم بعدش بغلم می زدی
-ببینم مگه این جا هتله ؟ خیلی خوش می گذره ؟
-حاضرم با تو تا جهنم هم بیام . دلم می خواست خودمو ارتیستی بندازم توی بغلش . ولی اون پیشدستی کرد .
 -نههههه تنم بو میده .
. - هربویی داشته باشه بوی تو رو میده همون بویی که  به خاطر اون اینجام . هنوز نمی تونم باور کنم که تو اینجایی .
 گریه امونم نداد . به یاد این افتادم که  چند وقت دیگه نیستم تا بتونم از لحظه های عشق و در کنار عشقم بودن لذت ببرم . چه تلخه ندونی آن سوی زندگی چه خبره .
-میری ازدواج می کنی ؟ -اومدم تا این حرفا رو بشنوم ؟ تازه کی گفته که تو رو دیگه نمی بینم ..من که الان زن دارم .
  -من که جزو مرده هام .
 -تا وقتی که زنده ای باید که زندگی کنی . باید که امید به زندگی داشته باشی .
-من دیگه امیدی ندارم . می دونم یکی دیگه بهتر از من میاد که به اونم میگی که صاحب خونه دلته .
-من دلم می خواد تو سر سفره  عشقم باشی . 
-حتما دوست داری بچه هم داشته باشیم .
 -اون که عالی میشه ..
-بهنانم تو هم که مث من داری گریه می کنی .
-نمی دونم من تقاص چه اشتباهی رو دارم پس میدم . منو ببخش تا حالا خیلی بهت بی توجهی کردم . همه خونواده ام بهم میگن که ازت جدا شم .
-تا آبروی از دست رفته ات رو به دست بیاری ؟
-آره .. . از نظر اونا همین طوره . ولی من که در حقیقت این حسو ندارم . آخه من که برای مردم زندگی نمی کنم . مردم از سر بیکاری واسه این که چیزی برای گفتن داشته باشن یه حرفی بر زبون میارن و میرن . فراموش می کنن چی گفتن .. چی شده .. فقط هر کی می خواد یه اظهار فضلی کرده باشه . غصه شو فقط ما آدمای حساس می خوریم .
 وقتی فشار لبهامونو حس کردم به نظرم اومد که این شیرین ترین بوسه ای بوده که تا حالا بهم داده ..
-دلم می خواد وقتی که زندگی منو ازم می خوان بگیرن تو در کنار من باشی . میگن روح آدم به همه چه پر می کشه . می خوام کنار من باشی . وقتی جسم من درد رو تحمل کرد و روحم از قفس تن آزاد شد بپره تو بغل تو .. کنار تو از مردن نمی ترسم . بگو دوستم داری .. بگو .. -تو که الان بهم می گفتی می تونم یه زن دیگه بگیرم .
 -دلت میاد ؟ ..
-نه ..حتی دلم نمیاد باهات شوخی کنم .
 -دلم برای فکر کردن به آرزو های شیرینم تنگ شده ..
بهنام شوهرقشنگ من در آغوش من بود . اصلا به این فکر نمی کردم که با سایر زنا لز داشتم . شاید اینو یک گناه نمی دونستم . اون اگه متوجه می شد ازم دلخور می شد . ولی اونا زن بودن و منم در محیط زندان چاره دیگه ای نداشتم . نفیسه و افسانه شاید بزرگترین عاملان من برای تشویق به این کار بودند
-به چی فکر می کنی ؟
-به تو عزیزم .به تو مهتاب قشنگ تر از ماهم .. تو به چی فکر می کنی
-به خورشید خودم .
 تا حالا باهاش سکس نداشتم ولی دلم می خواست واسه اون شب حس کنم که دارم زندگی می کنم . حس کنم دارم با مرگ می جنگم و شکستش میدم . حتی اگه منو در آغوشش بگیره .
 -بهنام من می خوام واسه امشب مال تو باشم با تو سکس کنم . به من زندگی بدی . عشق بدی .. حس کنم که با تو به همه چی رسیدم . می خوام که امشب عروسی کنم . عروس تو باشم . نمی خوام فردا دختر باشم . می خوام امشب شب زفاف من باشه
-مهتاب معلومه چی داری میگی
-آره من می خوام به آرزوم برسم همون چیزی که در این چند ماهه خیلی بهش فکر کردم . همه کارامون واسه همین بود . که در کنار هم باشیم . می خوام مرگو بازیش بدم . اونو بگریونم . شایدم به ما بخنده .. .. ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی