ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 23

-خانوم رئیس امروز اصلا حال و حوصله شو ندارم . من نمی تونم . شوهرمو هفته هاست ندیدم . انگار همه ازم بریدن . بهم سر می زنن ولی عشقم انگاری منو فراموش کرده . چرا اگه خدا آدمو ببخشه بنده های خدا نمی بخشن ؟ اشک امونم نداده بود .. -تو امروز چته ؟ -نمی دونم . فقط یادت باشه به من چی قول دادی . من نمی خوام خیلی زود بمیرم . این روزا مردن چقدر آسون شده . راحت تر از آب خوردن با سرعتی کمتر .. از نفیسه دور شدم . اونو عمدا به حال خودش رها کرده بودم . می خواستم اون همچنان در آتش هوس بمونه و ببینم چیکار میشه کرد .. اون روز یه دوری در محوطه زندان زدیم . حال و حوصله گوش دادن به سخنان  آخوند جماعتو نداشتم ولی حرفاش بد نبود . راجع به خودشم بهتر بود قضاوت نمی کردم . زندگی با آدم بازیها داره . کسی نمی دونه وقتی امروز آرومه فردا چه بلایی سرش میاد . براش چی رقم خورده ؟ اونی که آزاده قدر آزادی خودشو نمی دونه . هر جا بره هر جا بیاد .. حالا من موندم و دنیای  خودم .. دنیایی که آدمای دیگه ای هم درش هستن . نمی دونستم چند تاشون مث من  اعدامین .. فکر کنم یکی که آدم کشته بود و در سلول بغلی من زندگی می کرد جزو اعدامی ها بود . قیافه اش به زنای معتاد می خورد . دندوناش زرد شده بود از بس سیگار کشیده بود . نمی دونستم واسه چی آدم کشته . اصلا حوصله شو هم نداشتم از کسی بپرسم و واسم اهمیتی نداشت . حال و حوصله ای برام  نمونده بود . اون روز هم اتاقی هام هر کاری کردن نتونستن منو از حال سستی و رخوتی که درش بودم در بیارن  . اصلا خودمو باخته بودم .. دارمی زنن یا تیر می زنن . نمی دونم .. نمی دونستم . شب یک بار دیگه خانوم رئیس احضارم کرد . دیگه از لز هم داشت بدم میومد . وقتی از خودم بدم اومده بود دیگه چیزی نمونده بود که ازش خوشم بیاد و دلم می خواست بمیرم . به یه بحرانی رسیده بودم که جز مرگ  هیچی نمی تونست منو نجات بده . مرگی که پایان این هیاهو باشه . چقدر قبلا اونایی رو که می خواستن خودشونو بکشن مسخره می کردم . هر چند من خودم شهامت این کارو. نداشتم . سرم داشت می ترکید . خدایا خیلی ها هستند که  گونی گونی دارن مواد مخدر حمل و نقل می کنند و جزو دانه درشتها و از ما بهتران هستند و اعدام نمیشن .. من نمی خوام بمیرم .. شوهرم تنهام گذاشته .. خونواده به دید دیگه ای به من نگاه می کنن . حتما آدمای کوچه هم فکر می کنن چه گرگ درنده ای باشم ! و خونواده همسرم .. هر لحظه انتظار اونو  داشتم که بهنام بیاد و بخواد ازم جدا شه . -سلام خانوم نفیسی .. -چیه حالا این قدر غریبه شدیم که منو خانوم نفیسی صدام می زنی ؟ بیا بریم تو اتاقم باهات کار دارم .. -حالشو ندارم . -بیا سر حالت می کنم . -بیا داخل می خوام ازت تشکر کنم .. -بابت چی .. هیچی باهاش رفتم توی اتاق کوچولویی که با هم لز کرده بودیم . -نفیس جون .. میگم شوهرت آخرش تو رو طلاق میده . انگار هرشب توی زندانی . -من حالا دیگه آزاد شدم . حالا تونستم راحت شم .  ازت می پرسم تو واسه چی دیروز ولم کردی به دستورم توجه نکردی .. راستش دیگه اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم ولی برای این اونو رها کرده بودم که اون غرق هوس باشه و کس دیگه ای رو به غیر از شوهرش نتونه پیدا کنه که این آتیشو بخوابونه و همون یک بار که طلسمو بشکنه دیگه کافیه که بازم بتونه نجامش بده و قبح یا زشتی این کار  دیگه ریخته میشه .. -هیچی می خواستم تو وادار شی بری طرف شوهرت .. مگه حالا چی شده .. می بینم که بازم از اون فرار کردی .. -نه عزیزم من از اون فرار نکردم . -خانوم مربی , خانوم معلم , استاد روان شناس , فرشته نجات من .. من با شوهرم بودم . رفتم طرف اون . ولی خب وقتی  که اون بهم دست می زد فکر می کردم که تو داری بهم دست می زنی . -این که کاری نداره .. حالا وقتی که من دارم بهت دست می زنم تو فکر کن که اون داره بهت دست می زنه .نفیسه  منو غرق بوسه کرده بود . ولم نمی کرد .. -عزیزم اینا دلیل نمیشه که نخوام با تو باشم . بیشتر هوس لز افتاده به سرم . حالا هم شوهرمو می خوام هم تو رو .. بغضم ترکید .. -من که رفتنی ام . -ببین عزیزم من می خوام کاری کنم که تو و شوهرت برای یه ساعت هم که شده با هم باشین . منتها در قسمت عمومی نه ..در همین اتاق خودم .. به شرطی که اونم تو رو بخواد ..  حالا این بار این من بودم که صورتشو غرق بوسه کرده بودم .. خدایا اگه منو نخواد اگه نیاد .. اگه بیاد ولش نمی کنم . به دست و پاش میفتم . منو ببخشه .. ازم جدا نشه .. اجازه میدم ازدواج کنه هرچند شاید به اجازه من نیازی نداشته باشه ولی اسمشو از رو سرم بر نداره .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی