ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 81

خیلی مراقب فتانه بودم . به این که چه لباسی رو انتخاب می کنه . همش چشمم به این بود که مدل لباسش به چه صورتیه . اگه می خواد بلوز و دامن تنش کنه چاک و شکاف و حالتش چه طوره ؟ آیا بر جستگی بدنو نشون میده یا نه ؟. شکاف سینه اش در چه حدیه .. تا چه اندازه اونو میندازه توی دید .. اونم چون حساسیت این روزای منو می دونست خیلی رعایت می کرد . مدام با من مشورت می کرد . بیش از بیست مدل و حالت و انواع و اقسام لباس های یکسره و دو تیکه ای و پشت باز و پشت بسته و با شکاف و بی شکاف نشونم داد و واسه هر کدومش یه بهونه ای می آوردم .. خیلی خودشو کنترل می کرد که چیزی نگه .. آخرشم حرفشو زد . -فرهاد چطوره زره بپوشم .. و یه کلاه خود هم سرم کنم .. -بد فکری نیست . خیلی هم بهت میاد . این جوری کسی بهت نزدیک نمیشه .. -میگم چطوره اصلا من با فربد  خونه بمونم  تو و مادرت برین مهمونی . -بس کن فتانه . قرار نیود صحبت بی وفایی بکنی و از این حرفا بزنی . من بدون تو جایی نمیرم . نمی تونستم اونو تنها بذارم . می ترسیدم . مثل یک مار گزیده بودم .  یه حال عجیبی داشتم . هم بهش اعتماد داشتم و هم نداشتم می ترسیدم . یک بار زندگی من تباه شده بود و نمی تونستم این تجربه رو برای بار دوم امتحانش کنم . خلاصه یه چیزی تنش کرد که من هم با اکراه دیگه مجبور شدم تاییدش کنم . یکی از اون پیراهن های آزادشو تنش کرد که حالا یه خورده چسبون تر شده بود چون خانوم کمی وزنش زیاد تر شده و به نسبت قبل تپل تر شده بود . می خواستم در مورد آرایشش هم بهش گیر بدم دیگه نتونستم . آخه زیاد هم کاری نکرده بود ولی همون چند تا چشمه اونو بیش از اندازه جذاب نشون می داد . روژگونه و روژلب و حالتی که به ابرو هاش داده بود  .. من یکی رو که از  همون لحظه ای که پامو از خونه می خواستم بذارم بیرون  ناک اوتم کرده علاوه بر اون حس حسادت منو تحریک کرده بود . انگار این بار بد تر از مجلس دفعه قبل شده بودم . به جای این که  با تسلط و رویی خوش با بقیه بر خورد کنم مرتب نگاهم به چشای بقیه بود که فتانه رو چه جوری نگاه می کنن . لباسش بد نبود . روی سینه شو به خوبی می پوشوند و یه لباسی بود به رنگ قرمز ماتیکی که حالت ماکسی داشت و دامن یا دامنه اش تا پایین پا می رسید ولی به یه حالتی در اومده بود که وقتی حرکت می کرد قسمت وسط و پشت پیراهنش طوری به باسنش می چسبید که برجستگی و گاهی هم به طرز خفیفی شکافشو نشون می داد . حس می کردم که همه  مردا دارن به اون نگاه می کنن .. از بس توجهم به این قسمتا بود از یه نقطه غافل موندم . شاید هم از اول به چشمم خورده بود ولی چون تمرکزمو رو لباس و اثرات اون گذاشته بودم حواسم نبود . خدای من .. اون روسری از سرش بر داشته بود . دفعه قبل سر همین مسئله با هم بحث کرده بودیم .. رنگ و روم زرد شده بود . به زحمت بر خودم مسلط شدم که اونو میون جمع خیطش نکنم . دلم می خواست دستاشو می گرفتم و اونو پرتش می کردم به سمتی .. چرا با من این رفتارو می کنه .. عروسی پسر دایی ام بود . یه حالت مختلط داشت . با این که لباسش تقریبا مناسب بود و به غیر از ناحیه باسن اونم در حرکت و به طور متناوب ایراد دیگه ای رو ندیدم ولی دلم نمی خواست موهای سرشو به اون صورت نشون بده . یه حالت خیلی خوشگلی هم بهش داده بود . موهاشو پشت سرش جمع کرده به صورت پف درآورده بود . از جلو هم موهاشو داده بود عقب و پیشونیش کمی بلند تر نشون می داد و به صورتش خیلی میومد .. خیلی زیباتر و ناز ترش کرده بود . اگه اون همونی می بود که چند ماه پیش بود من خودم بهش می گفتم که روسریشو بر داره .. دست فتانه رو گرفتم و اونو به سمتی کشیدم .. یکه خورد . -فرهاد چته .. چی شده .. چشامو از خشم درشت کرده  لبامو گاز می گرفتم .. -بیا بریم اتاق خلوت باهات کار دارم .. باهام اومد .. این قدر بی خیال نشون می داد که هنوز متوجه نشده بود که من به خاطر چی این همه حساسیت نشون میدم .. -فتانه مگه من اون دفعه بهت نگفتم که دوست ندارم در مجالس عمومی که مردای نامحرم هستند تو روسری رو نباید از سرت بگیری .. -آخه عزیزم عروسی پسر دایی توست . من چند تا مهمونی بوده که بدون روسری بو.دم . حالا اونا حتما فکر می کنن که من تحویلشون نگرفتم . براشون ارزش قائل نیستم . -بذار فکر کنن . -آخه فرهاد خواهش می کنم. اینجا جز دو سه تا پیرزن دیگه کسی رو سری سرش نذاشته .. جوونا ..میانسالا ..همه شون بدون روسرین .. -اونا که شرایط تو رو ندارن .. یه نگاهی به من کرد . که اصلا دلم نسوخت .. ولی نگاهش پر از سرزنش ونفرت و التماس بود .. نمی شد عشق و محبت و دوستی رو درش دید . حس کردم که حتی اگه با دستای خودم عسل بریزم دهنش , بازم دستمو گاز می گیره .. اون باید درکم می کرد .. من قبول داشتم و دارم که کمی سختگیر شده بودم ولی این آدم می تونست با من مدارا کنه . می تونست بر آتیش آب سرد بریزه .. حتی اگه من اشتباه می کردم می تونست برد بار باشه .. گریه کنان رفت و دقا یقی بعد روسری به سر برگشت .... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی