ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 88

راستشو بگو خودت رو خوشبخت حس نمی کردی ؟ دلت نمی خواست زمان در همون نقطه ای که من و تو در کنار همیم وایسه ؟-دلم می خواست .. آره دلم خیلی چیزا می خواست . ولی حالا دیگه نمی خواد .. -فکر می کنی اشتباه کردی ؟اگه حالا اشتباه بکنی چی ؟ من نمی خوام تو فقط جسمت رو در اختیار یکی بذاری و روحت متعلق به یکی دیگه باشه .. -اصلا تو کی هستی که برای من دلسوزی می کنی ؟ تو عامل تمام بد بختی ها و عذاب منی . درسته که آدما مسئول کارای خودشون هستند . ولی در موارد زیادی آدمای ساده دل و ساده لوحی مث منو خیلی زود میشه فریب داد . -نه فرزانه تو فکر می کنی داری فریب می خوری . به خاطر اینه که می خوای از حقیقت فرار کنی و در همون حالتی که هستی بمونی . با فرار کردن از خودت .. فرار از قلبت .-من بت شوهرم بودم .. تو اون بتو شکستی ...... نفهمیدم کی خودشو به من نزدیک کرد که احساس کردم لباش رو لبامه .. برای چند ثانیه همون حس با اون بودن و اونو دوست داشتن و دنیا رو جز اوندیدن بهم دست داد . حس کردم تمام حرفاش درسته . من بهش نیاز دارم .. ولی وقتی به غرورم فکر کردم وقتی به گذشت فرزاد فکر کردم و به این که این عاشق خیانت کار می خواد یک بار دیگه لبخند پیروزی سر بده دستامو گذاشتم رو شونه هاش و خلاف خواسته قلبی خودم اونو از خودم دورش کردم .. -عوضی آشغال بازم می خوای یه چیزی رو به زور به دست بیاری .. -اتفاقا این زور نیست . این اختیاره .. وجود تو در کنار من داره داد می زنه که به عشق پاک من نیاز داره .. به من نیاز داره . منو می خواد منو فریاد می زنه .. با این که ازش متنفر بودم ولی به همون نسبت می خواستم که برام حرف بزنه .. حرفایی که قانعم کنه که اشتباه نکردم از این که بدن بر هنه مو در اختیار تن لختش قرار دادم . اصلا یادم رفته بود که این یه ساعتی رو که در کنارشم چی به من گفته .. فقط اونو حسش می کردم . -من دیگه دیرم شده باید بر گردم . .. اصلا یادم رفته بود که ممکنه فرزاد اومده منو ندیده باشه ..و اتفاقا همون موقع که در ماشینو باز کردم برام زنگ زد ...- تو فقط منو به خاطر جسمم و ثروتم می خواستی و شاید به خاطر غرور از دست رفته اون زمانی که بودی دبیرستان و مثلا عاشق من شده بودی . می خواستی به خودت ثابت کنی که می تونی منو هم به چنگ بیاری . اگه یه روزی بهت نه گفتم روزی هم خواهد آمد که بهت بگم آره . تو پیروز شدی . پس دیگه دست از سرم بر دار .. بذار زندگیمو بکنم . -زندگی تو با من و در کنار منه .. دوستت دارم فرزانه ..  یه چیزی ازت می خوام که خودم عذاب می کشم اگه انجامش بدی فقط می خوام بر خودت ثابت شه .. ازت می خوام وقتی که رفتی خونه تا حداقل یه روز یا دوروز یا  به هر مدت زمانی که خودت احساس کردی نیازه با تمام وجود به شوهرت محبت کنی  خودت رو در اختیارش بذار ی .. ببین اون ضمیر پنهان و احساس نهفته ات چی بهت میگه . آیا وجود حساس و نیاز مند درونتو ارضا می کنه ؟. می تونه همون عشقی باشه که بهش نیاز داری ؟ همونی که از من می خواستی ؟ و باید بخوای ؟ من و تو با هم تفاهم داریم . فرهنگ در کنار هم بودنوداریم  .. خودمو مرتب کردم و به نزد شوهرم بر گشتم . بازم باید دروغ تحویلش می دادم . بازم باید رفتار تندشو تحمل می کردم . کاش امشب نمی دیدمش .. بازم دگرگون شدم . حس کردم اختیارم دست خودم نیست . دو تا مرد عنان منو در اختیار خودشون دارن و هر کاری که دلشون می خواد با من انجام میدن . اون غرور منو در هم شکسته بود . خیلی حرفا داشتم که بهش بزنم . انگاری ترس و نفرت  زبونمو بند آورده بود . ترس از فرزاد و ترس از این که بازم طوری منو بلرزونه که فریبشو بخورم .. خیلی از حرفاش درست بود .اون داشت کاری می کرد که همه این جریاناتو به نفع خودش تموم کنه .  . من با فرزاد مشکل داشتم و درگیر بودم اون چرا باید بیاد این وسط .  نمی تونستم با این شرایط شوهرم هم بسازم .  با این که می دونستم هر بلایی که سرم بیاره حقمه .. حتی اگه منو  زیر مشت و لگدش بگیره منو بکشه حقمه ولی حس می کردم که باید آزاد باشم .. و با این که می دونستم همین که رفتم و با مهران صحبت کردم بدون این که فرزاد بفهمه نوعی از آزادی بوده که در قفس به دست اومده بازم حس می کردم هر کاری که  شوهرم انجام بده درسته ..ولی توقع ما از زندگی زیاده .. توقع ما از همدیگه ..از آدمایی که در کنارشون هستیم . خیلی بیشتر از حقمون می خواهیم . تا وقتی چیزی در اختیارمون نیست واسش تلاش می کنیم از جون مایه میذاریم . اما همین که به اون خواسته مون رسیدیم انگار هیچ اهمیتی نداشته .. برای رسیدن به خواسته های در ظاهر بزرگتری می جنگیم و اون چیزایی رو که به دست آوردیم واسه خودمون کم مقدار جلوه میدیم .. درست مثل عاشقایی که به هم می رسن .. و این نقطه پیوند , اونا رو ار ضا نمی کنه و به دنبال تنوع در آسمان بی وفایی و خیانت اوج می گیرن ..................در اینجا نوشته های فتانه یا همون فرزانه خانوم داستانو ولش کردم .. حالا دیگه می دونستم چرا این قدر مهربون شده بود و می خواست خودشو در اختیارم بذاره ..می خواست اون حرفی رو که عشقش زده بود پیاده کنه و بفهمه آیا واقعا با تمام وجودشه که منو می خواد یا نوعی تکرار و عادته ؟ ..  واقعا احمق بود . اون که خودش بار ها و بار ها در همین فاصله بعد از بخشش تا حالا گفته بود که زندگی اون و حرکاتش کلیشه ای شده و به خاطر فرزند و گذشت و مردانگی منه که داره با من زندگی می کنه .. دیگه چی رو می خواست واسه خودش ثابت کنه ؟ .. نمی دونستم باید چه موضعی پیش بگیرم .آخه یک مشت چرند و پرندی که مهرام یا مهران داستان با یه لحن فیلسوفانه  تحویل فتانه داده بود شد حرف که اونو تحت تاثیر خودش قرار بده ؟ خصلت زنا همینه دیگه .. کسی رو که دوست داشته باشن وقتی به حرفاش گوش میدن فقط به آهنگ صداش توجه دارن و خیلی وقتاست که منطق واسشون مفهومی نداره . اینو میشه به محبت و ساده دلی اونا نسبت داد . گاهی هم می دونن که دارن فریب می خورن ولی چون عاشقن و می خوان فریب بخورن خودشونو غرق نادانی و دنیای پوسیده ای می کنن که براشون مدینه فاضله شده . . اون ویلا رو که از چنگش در آورده بودم درواقع  مال خودمو پس گرفته بودم . یعنی اون بازم میره طرف خیانت ؟ یا من باید زنی رو که دلش با من و با زندگی من و زندگی مشترک ما نیست به زور نگهش داشته باشم که این بار با عذاب کوبنده تری چهره و درون خودشو نشون بده .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی