ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 24

موبایلشو داد به من . -بیا براش یه زنگ بزن .. -می ترسم . می ترسم نفیسه . می ترسم که اون منو نخواد سرم داد بزنه . اون به خونواده اش خیلی اهمیت میده . -باید این کارو بکنی . بالاخره باید با واقعیت روبرو شی . یا تو رو می خواد یا نمی خواد . مطمئن باش اون خیلی ناراحت تر از توست . اون هم با امید و آرزو هایی باهات ازدواج کرده . -نمی دونم حالا چیکار می کنه . خونواده ام هم به من نمیگن . نمیگن که موضوع چیه .. با ترس و لرز و دستایی لرزان برای عشقم برای همسرم زنگ زدم . نفیسه از اتاق خارج شد تا من بتونم راحت با بهنام حرف بزنم .. گوشی رو بر داشت . شماره براش آشنا نبود . شاید هم صدای من تغییر کرده بود که نتونست اونو بشناسه ولی پس از چند ثانیه پس از رد و بدل شدن یکی دوجمله منو شناخت -شما ؟ -منو نمی شناسی ؟ همونی که یه روزی می خواستی شریکت بشه .. -مهتاب تویی ؟ -آره منم . مهتابی که دیگه تابشی نداره . مهتابی که از خدا آرزوی مرگ داره .  خوشحال باش من تا دو ماه دیگه اعدام میشم . شایدم زود تر . دیگه این قدر اذیتت نمی کنم . بهنام من جذامی هستم ؟ من از روی نفهمی خودم یه کاری کردم .. دوماه دیگه نیستم تا حسم کنی . -مهتاب .. فکر نکن دوستت ندارم . فکر نکن فراموشت کردم . -پس چیکار کردی . این کارات چه معنایی داره . -خونواده ام از این کارت خیلی ناراحت شدن . همش بهم میگن که از مهتاب جدا شو . ازش طلاق بگیر . دوباره ازدواج کن .. -حرف راستو می زنن. تو آزادی . هر کاری که دوست داری می تونی انجام بدی . منم اعتراضی ندارم . چیکاره ام که اعتراض کنم . من تا دو ماه دیگه مهمون این دنیا هستم . آرزوهامو می برم به گور . یه زندگی راحت می خواستم . می خواستم خودم وسایل و جهیزمو کامل کنم تا سرم پایین و دستم دراز نباشه هیشکی نخواست و نتونست که  درکم کنه . فقط آرزوم اینه که قبل از مرگم تو رو ببینم . می دونم منو می کشن . ولی من قبل از مرگم مرده ام . چون می دونم تو هم می خوای از من جدا شی -کی بهت این حرفو زده -تو خودت الان اینو به من گفتی . وقتی از خونواده ات میگی که اونا دوست دارن من و تو از هم جدا شیم یعنی حرف تو دهن آدم میندازی . برای زنی که در زندانه شوهرش راحت می تونه حکم طلاقشو بگیره .. یکی رو که می خوان ببرن پای چوبه دار میگن چه آرزویی داری .. واسه این که دلشو نشکنن  اگه از دستشون بر بیاد آرزوشو بر آورده می کنن . بهنام تو که خیلی مهربون و دلسوز بودی . من پای چوبه دار هیچ آرزویی ندارم . فقط می خوام زود تر دارم بزنن . تا از هر لحظه دارزده شدن و اعدام خلاص شم .. آره من روزی صد ها بار می میرم و زنده میشم . شاید به امید دیدن توست که بازم زنده میشم  . آره بهنام ..فقط این آرزو رو دارم که تو رو ببینم . من دوستت دارم . به خاطر این که سرم پیشت پایین نباشه .. خجالت نکشم .. کمک تو رو بابت جهیز قبول نکردم ..من خیلی به تو و به خودم بد کردم  -حالا خجالت نمی کشی ؟ -چرا روسیاهم . فقط یک بار به دیدنم بیا .. فقط یک بار .. دلت میاد به آخرین خواسته یک اعدامی توجه نکنی ؟ من زنتم . تو هنوز شوهرمی . اسم تو رو من مونده . من فقط به همون اسم  زنده ام . من خودمو نا خواسته قربونی همون اسم و همون عشق کردم و چه تاوان سنگینی هم دارم میدم . بهنام سکوت کرده بود .. -نمیای ؟ به دیدنم نمیای ؟ باشه منت تو رو نمی کشم . بهت حق میدم . اگه متوجه شن که تو اومدی پیش من واست کسر شان داره ؟. یه آدم خلاف کار باید بره بمیره . مخصوصا اگه قاچاقچی باشه .. حتی اگه ندونسته کاری رو کرده باشه . من تبهکار چند ساله نبودم . من پول راحت می خواستم و فکر می کردم مثل خیلی ها می تونم راحت و بی درد سر این پولو به دست بیارم . هر بار می گفتم دیگه الان تمومش می کنم اما شیطون گولم می زد  وبرای خرید وسیله ای دیگه به طمع مینداخت .. ممنونم بهروز -ولی آخه .. من نمی تونم به خونواده ام دروغ بگم .. -تو اگه دوستم داشته باشی رحم در وجودت باشه میای پیشم . حالا قدر آزادی رو می فهمم . قدر با تو بودنو . من پشیمونم . بیا و بگو که هنوزم دوستم داری عاشقمی . من به این امید زنده ام .. اون وقت حتی اگه بمیرم بازم غمی نیست .. من با خوشحالی می میرم . وقتی که عشق تو رو داشته باشم . محبت تو رو .. توجه تو رو .. -منو ببخش .. منو ببخش مهتاب .. -پس نمیای .. باشه خداحافظ .. خوشحال شدم که صدات رو شنیدم . در همین لحظه شارژگوشی هم تموم شده بود .. ولی انگار شارژرمن پر شده بود .. به صدای بلند می گریستم . نفیسه  سرمو گذاشت رو سینه اش و شروع کرد به ور رفتن با من . این کار خیلی آرومم می کرد -عزیزم چی گفت -هیچی سر زنش .. نمی خواد منو ببینه .. ولی بازم پس از مدتها صداشو شنیدم .. دستت درد نکنه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی