ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 76

این بار لباشو رو لبای من قرار داد . بوسه رو با حرکاتی نرم شروع کرد . منم به لبام حرکت داده ولی اون شور و حال گذشته رو نداشتم . اون با مکش لبهام خودشو بیشتر بهم چسبوند . حرکت لب روی لبو مدام از این سمت به اون سمت می کشوند . می خواست منو حشری و حشری تر کنه . لاپاشو باز کرد و کیرمو قفل کرد . حالا کسشو روی کیر زندونی من حرکت می داد .... چرا تا این حد می خواد هوامو داشته باشه جز این که بخواد دلمو به دست بیاره علت دیگه ای نمی تونه داشته باشه .... با این افکار خودمو عذاب می دادم .  گونه هاشو به گونه هام چسبونده بود . حالا دیگه از کناره ها لبامو می بوسید . منم واسه این که نگه چقدر سردم و توی ذوقش  نزنم باهاش همراهی می کردم .دیگه با بوسه هاش پرواز نمی کردم .. دیگه به عالم بی حسی و رویا نمی رفتم . خودمو در دل آسمونا نمی دیدم . گاهی اون قدر از بوسه هاش لذت می بردم که بهم می گفت فرهاد خوابت برده ؟ .... واسم آرزو شده بود که اون به وقت سکس تا به این حد فتنه گری کنه -آههههههه فرهاد کسسسسسسم کسسسسسسسم می خاره .  حالا نوبتی هم باشه دیگه نوبت اونه . تو که خیلی واردی و هوامو داشتی همیشه .. -تو هم هوای منو داشتی عزیزم . حرفی بر زبون آورده بودم که اون متوجه نشد متلک گفتم یا تشکر کردم . در واقع متلک گفته بودم . ولی کسش بازم خیس کرده بود . با این که فتنه گریهای اون طعم بوسه رو واسم شیرین کرده بود ولی برای این که کیرمو فرو کنم توی کسش دست به عصا راه می رفتم .. یعنی خیلی آروم کار می کردم . وقتی حرکت کیرمو توی کس فتانه حس کردم اون یه پاشو به صورت نیمدایره حرکت داده و با حرکات دورانی دور کسش , کیرمو پیچونده بود . نهههه فرهاد اصلا بهش فکر نکن .. ولی نمی شد به اون صحنه ها فکر نکنم . صحنه هایی که اگه هزاران بار هم تصورشو کنم دردش کم نمیشه . شاید بیشتر شه که کم نمیشه . عین یک زخم کهنه می مونه .. زخمی که درمان پذیر نیست .. شاید سرطان بیاره .. اسیر تضاد ها بودم .. گاه از درون  بر سر خود فریاد زده می گفتم بس کن فرهاد .. هنوز هیچی تموم نشده .. ولی نمی تونستم فراموش کنم . دست خودم نبود . شایدم اگه واقعا زن سر به زیری می شد من اون کشش و جاذبه و حرارت سابقو نمی تونستم داشته باشم . وقتی سینه هاشو رو سینه هام  گردوند دیگه این یه تیکه رو بد جوری احساس شهوت و هوسی ملتهب به من دست داده بود .. شکاف کسش به کیر من چسبیده بود .. هرچه کسشو روکیرم حرکت می داد مسیر رو به هوای کیرم مستقیم نمی شد آخه با دست خودش کیرمو تنظیم کرد تا بالاخره وارد کسش شد .. -ببینم حالا اینم واسه ما ناز داره .. خودم بهش می رسم تقویتش می کنم تا پرآب شه و مثل حالا بی حال نباشه .. مثل یه بچه ای که مدام در پی ساکت کردن اون باشن اون بیش و پیش از این که یک همسر باشه برای من , واسه من یک مادر بود .. با این حال  بازهم که برای ثانیه هایی سعی می کردم فکرمو کاملا متمرکز سکس کنم به یاد گذشته ها از هماغوشی با فتانه لذت می بردم . لذتی که درجا  همراه با حسرت و آه و درد و شکست باور ها بود . دردی که نمی دونستم از کدوم راه باید رفت تا که به درمان رسید . فقط داشتم لحظه ها رو به امید لحظه های بعد می کشتم . می دونستم معجزه ای از راه نمی رسه ولی منتظر معجزه بودم .  آخه آدما به امید معجزه زندگی می کنند به امید معجزه نفس می کشند . حتی اونی که عزیزی رو از دست میده شاید گاهی وقتا گریه هاش واسه این باشه که ته دلش حس کنه ممکنه خدا دل به حالش بسوزونه و عزیزشو بر گردونه . دنیای فریب وقتی دردناک تر از همیشه میشه که ما خودمونو فریب بدیم خودمونو دلخوش کنیم به ناشدنی ها و نابودنی ها . در آشپزی هم بهش سخت نمی گرفتم اما این روزا خودش بر خودش سخت می گرفت . حالا از بین غذاهایی که سلیقه ما در موردش فرق می کرد اونایی رو درست می کرد که من بهش علاقه مند بودم . به من اولویت می داد . اونو اگه می کشتی خورش یا غذای آلوی شیرین با مرغ نمی خورد . آلو باید از اون جنسای ترش درجه یک می بود . ولی حالا واسه من شیرینش می کرد . به گردوی فسنجون شکر نمی زد ولی حالا به خاطر من فسنجون شیرین می خوردیم .  ای کاش می تونست زندگی منو هم شیرین کنه . بودند آدمایی مثل من با سر نوشتی مثل سر نوشت من .. حالا ممکن بود بعضی جا ها سناریوی زندگی اونا به مختصر تفاوتی با نوشته های زندگی من داشته باشه ولی جریان و روند کار همون بود . نمی دونستم این سناریوها آخرش چی میشه . انگار از اول تا به انتهاش نوشته نشده بود . فقط یه چند موردی رو که دیده بودم به آخرش رسیده همش با درد و شکست همراه بود . حتی فربد هم اون فربد سابق نبوده انگار غم خاصی در چهره اش نهفته بود . شاید دیگه اونم نمی تونست دل مادرشو جایگاه صاف و روشنی بدونه  که  بهش تکیه بده و احساس امنیت کنه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی