ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 86

وقتی اون شب در تالار و مجلس عروسی پسر دایی اش وادارم کرد که روسری سرم کنم به یه بحرانی رسیده بودم که دلم می خواست خودمو از یه بلندی پرت کنم پایین ولی دقایقی بعد وقتی که پس از گریه بسیار  بیشتر به مسئله فکر کردم به خودم گفتم اگه هنوز عاشق مهران می بودی و اون اینو ازت می خواست تو همین رفتارو که با فرزاد کردی می کردی ؟ فرزانه ! حالا که قبول کردی بمونی پس کوتاه بیا . این که دیگران تو رو با روسری یا بی روسری ببینن چه فرقی می کنه . تو که برای اونا زندگی نمی کنی . بذار تو رو کمتر خوشگل ببینن . اگه تو رو زیبا ترین بدونن و ببینن به کجا می رسی که اگه از بقیه عقب بیفتی نمی رسی ؟فقط این برام ثابت شده بود که  فرزاد اگه بهترین مرد روی زمین باشه مرد زندگی من نیست . اون نمی تونه اون چیزی رو که من می خوام به من بده و بهتره بگم که من نمی خوام که اون اون چیزی رو که من می خوام به من بده ....کاش هرگز مهران بر نمی گشت و من اونو نمی دیدم . اون جوری به همون زندگیم دلخوش بودم . اما حالا اونی که یه روزی عاشقش بودم همون معشوق خیانتکار من شده بود بزرگترین عامل بد بختی من .. حرفای فرزادو گوش کردم .. با هم رقصیدیم . اون واسه هر چیزی عصبی می شد .. ته دلم بازم بهش حق می دادم . قبل از این جریان با این که بهش اعتماد داشتم ولی اگه یه زنی پیش من از اون طوری  تعریف می کردکه کاش منم یه مردی مثل اون داشتم و مرد ایده آل من آدمی با کاریزمای فرزاده  طوری حرصم می گرفت که می خواستم چشاشو از کاسه در بیارم . حالا باید بهش حق می دادم . باید از دید اون هم به خودم نگاه می کردم . ولی خیلی سخته آدم به اون چیزایی که می دونه عمل کنه . حس کردم از لحاظ روحی در شرایط مناسبی نیست .. اون رفت پایین تا هوایی بخوره ..  چند دقیقه ای صبر کردم . تا اون رفت روسری رو بردم عقب تر و شروع کردم به رقصیدن .. زندایی فرزاد بهم می گفت دختر امشب حزب الهی شدی این چیه سرت گذاشتی ؟.. -زندایی جون این هم یک مدلیه که  با لباس و حالت چش و ابروم ساز گاره تازه  هر روسری که رو سری نیست .. در حال و هوای خودم بودم که یک آن که رومو به طرف درب ورودی بر گردوندم مهران و مهرانه رو دیدم که دارن میان به این سمت .. تمام وجودم لرزید .. خشم و نفرت و حرص و کینه  و چند حالت دیگه که نمی دونستم کدومشون بر تری داره اومدن سراغم . دوست نداشتم اونا رو ببینم . حتی  از مهرانه هم بدم میومد که کلی از داداشش تعریف کرده بود . رومو بر گردوندم و رفتم به سمت یکی از اتاقا ... ولی  خواهر و برادر که متوجه من شده بودن اومدن به سمت من .. تا رفتم در اتاقو از داخل ببندم و حداقل با تکیه دادن به اون نذارم که بازش کنن پشت سرم وارد شدن . -داداشتو از این جا ببر مهرانه .. شما با چه رویی  خودتونو به من نشون میدین .. برین بیرون . الان  فرزاد میاد و روز گار منو سیاه می کنه ..  مهرانه : اون غلط می کنه همچین کاری بکنه . مگه شهر شهر هرته .. آزادی و برابری حقوق زن و مرد کجا رفته .. -تو و برادرت زندگی منو نابود کردین .. مهران : کدوم زندگی ؟ همینی که حق روسری بر داشتن از سرت رو نداری ؟ -خفه شو اون به خودم مربوطه که چیکار کنم ..  مهرانه از اونجا رفت و من و مهران تنها موندیم .. -برو بیرون وگرنه آبروتو می برم . عوضی .. مهشیدو با خودت نیاوردی ؟ ببینم  پمب بنزین باباتو چیکارش کردی ؟ می خوای منو ببری امریکا ؟ به اطلاعت برسونم تو باعث شدی که شوهرم تمام املاکی رو که به نام من کرده بود از چنگم در بیاره اینا به درک دیگه اون اعتماد گذشته رو که به من نداره هیچ بی اعتماد هم شده .. -فرزانه این قدر جوش نزن .. تو هنوزم دوستم داری . اینو از چشات می خونم . اینو از خشم حرفات می فهمم . -تو یک نفهمی  بی شعور .. یکی گذاشتم زیر گوشش ولی اون بغلم کرد و خواست به زور منو ببوسه .. اگه منو دوست داشته باشی  همین الان میری بیرون .. خواهش می کنم . -من به یه شرطی میرم بیرون که تو قول بدی میای پایین و با هم حرف می زنیم .. -من این کارو نمی کنم .. -منم نمیرم همین جا می مونم .. -فرزاد پایینه .. -ما که ندیدیمش .. ماشینمو نیاوردم داخل پار کینگ .. شوهرت رو هم من ندیدم .. احتمالا اون ته پارکینگ لابه لای سبزه ها نشسته داره به تو فکر می کنه .. از در تالار میای بیرون .. من از داخل ماشینم باهات تماس می گیرم و میگم توی کدوم ماشین نشستم .. کسی هم اون بیرون ما رو نمی بینه اونم با شیشه های دودی مخصوص و چراغایی که روشن نمیشن .. من رو حرفت حساب می کنم .. اگه نیای دوباره همین آشه و همین کاسه .. اون رفت و منم در حالی که دست و پام می لرزید مجبور شدم حرفشو گوش کنم . حتما می خواست مشتی حرفای تکراری تحویلم بده .. اگه اون لحظه رو احساس خودم می خواستم اسمی بذارم احساس ترس بود. ترس از خودم .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی