ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 87

با خشم و نفرت رفتم داخل ماشینش .. همش استرس داشتم از این که نکنه هنگام خروج از در اصلی ,  شوهرم منو ببینه. خوشبختانه اثری از اون نبود ... مهران هم پشت ماشین نشسته بود . -برو اون کنار . نمی خوام عین بختک این وسط بشینی و خودت رو بهم بچسبونی . چشم دیدن تو رو ندارم و جلوم سبز میشی. -تو باعث شدی که سرم پیش شوهرم پایین باشه -ببین فرزانه شوهرت مهم نیست . خود منم در درجه اول مهم نیستم . مهم خودتی . خودتی که سرت پیش خودت بلند باشه و همون جوری که قبلا هم بهت گفتم بدونی که از زندگی چی می خوای . -به نظرت چی می خواستم . این که یکی به دروغ بیاد و بگه که عاشقمه ؟ که احساسات مرده ای رو که یه زمانی داشتم و دیگه نداشتم زنده کنه ؟ ناباوری ها و نا باور ها رو  یقین زندگی من کنه ؟ -فرزانه این جا دو تا مسئله رو باید در نظر بگیری .. یکی کاری که کردی و ریشه ای بودن مسئله . این که آیا تو می خواستی خوشبخت باشی ؟ به اون چیزی که خواسته واقعی تو بود برسی ؟ یا این که مثل زنای قدیم باشی که با اولین خواستگار خودشون از دواج می کردند . گاه عروس و دوماد قبل از از دواج همو نمی دیدن و بزرگتر ها بودن که تعیین تکلیف می کردن یا این که هدفت این بود که ببینی خواسته درونی تو چیه .. این که نمیشه توجیه که من بچه دارم زندگی دارم شوهر دارم و اون وقت خودمو فدا کنم  . و اما نکته دوم این من هستم . منی که فکر می کنی دوستت ندارم . بهت خیانت کردم . با یکی دیگه بودم . همه اینا قبول . اینو قبلا هم بهت گفتم پونزده سال از هم دور بودیم ولی من در تمام این ایام روزی نبود که به فکر تو نباشم .. ..مهشید فریبم داد ... قبل از این که ببینمت با اون دوست شده بودم . بعد که فهمید من و تو دوستیم تهدیدم کرد . گفت که منو لو میده و آخرشم طوری پاپوش درست کرد که بین ما جدایی بندازه . وادارم کرد که باهاش سکس کنم و هدفش این بود که ما رو از هم جدا کنه به تو نشون بده که من اون چیزی نیستم که تو فکرشو می کنی و موفق هم شد .. -یک کلمه از حرفاتو باور نمی کنم . -ولی دلت می خواد که باور کنی . من همین حالا صدای قلبتو می شنوم . تو دوستم داری . همون جوری که من دوستت دارم . تو بهم میگی که دیگه ملکی برات نمونده . خب نمونه . مگه من برای این چیزا می خواستمت . من عاشق اون فرزانه ای بودم که چند تا خیابون و کلی فامیل و چند تا مدرسه رو مسحور خودش کرده بود و به کسی اعتنایی نداشت . من اون فرزانه رو دوست دارم . همون فرزانه ای رو که به  من اعتماد کرد و احساس درون خودشو گقت ..-مهران .. شاید اشتباه کرده باشم -شاید حالا داری اشتباه می کنی . اگه بدونی من چقدر دارم آتیش می گیرم وقتی که نیمه شب میاد و احساس می کنم که تو در بغل شوهرتی . می دونم از این که تنت به تن اون بخوره احساس رضایت نمی کنی .. هنوز اون انرژی و لذت هم بستری با من در جسم و روحته که به فردا نگاه می کنی . تا کی می خوای منو از امروز و فردای خودت دور نگه داشته باشی . تو داری خودت رو فریب میدی که داری زندگی می کنی .. -این همون حرفاییه که اون دفعه هم می زدی و با همون حرفا فریبم دادی .-من قصد فریب تو رو نداشته و ندارم . یک حرف رو اگه درست باشه میشه همیشه بر زبون آورد . تو نباید این قدر بد بین باشی . مطمئن هسنتم که اون شوهر جون جونیت همونی که داری خودت رو براش فدا و فنا می کنی تا می تونه بهت فشار میاره .. بهت سخت می گیره .. نمونه اش نگاه کن همین روسری که سرته . واقعا در یه همچه جایی این بی کلاس بازی نیست که عین عصر حجری ها روسری کردی سرت ؟  اگه این جوره چرا آقایون نباید حجاب خودشونو حفظ کنن ؟ چرا اونا نباید عمامه بذارن سرشون . زن هم مثل یک مرد آزاد آفریده شده . باید با اون همون رفتاری رو داشت که با یک مرد داریم . چرا اون داره با شخصیتت بازی می کنه . -مهران ! اون که قبل از اومدن تو حرفی نداشت که من چه جوری بپوشم وچیکار کنم . من خودم بر خودم سخت می گرفتم . و حالا همین کارا رو کردی همین رو دادنها بود که اونو تا به این حد گستاخ بارش آورد که تو رو به این روز سیاه نشوند . راستشو بگو با من احساس خوشبختی نمی کردی ؟ اصلا کاری به کارت داشتم ؟ تو با تمام وجودت خودت رو متعلق به من می دونستی و من مثل حالا دیوونه وار دوستت داشتم .. .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی