ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

همیشه طلبکار

از پشت پنجره اتاق حیاطش مشخص بود .  یک زن تنها که بیست سالی می شد که از شوهرش جدا شده بود . بچه هاش ازدواج کرده بودند و اون تنها زندگی می کرد . منم با این که سی سالم بود هنوز ازدواج نکرده بودم . آذر پنجاه سالش بود . فقط از اتاق من می شد توی حیاط خونه و تراس پشتی اونا رو دید زد . به من خیلی اعتقاد داشت و منو مثل پسرش می دونست . وقتی میومد خونه مون باهام خیلی حرف می زد و نصیحتم می کرد . در مورد زنا و روابط زناشویی و تفاهم بین زن و مرد مسائلی کلی رو بیان می کرد . تجربه اش زیاد بود و تعجب می کردم که با این همه اطلاعات چرا پس از چند سال شوهر داری از همسرش جدا شده و هنوز از دواج نکرده .. مردا رو اگه از چیزی منعش کنن بازم میرن دنبالش . وقتی هم زنی روبروی پنجره ای بیگانه برهنه میشه و مثلا تابستونو می خواد راحت توی خونه اش بگرده حتما یه جای تنش می خاره . ولی با  همه این  احوال من فقط آذر و بدن خوشگلشو دید می زدم . شبای گرم تابستون همش منتظر می موندم کی نیمه شب میاد تا اونو ببینم که اومده رو تراس خونه شون .. گاهی با دور بین نگاهش می کردم . شورت و سوتینی فانتزی پاش کرده و روی تراس طبقه اول خونه ویلایی اش دراز می کشید که خونه اش یه طبقه بیشتر نداشت و خونه  ما بالاتر قرار گرفته بود .  کون درشتش طوری برجسته و گرد نشون می داد که دلم می خواست از همون بالا بپرم روش .. ولی اون رو من حساب باز کرده بود . حتی وقتی که طاقباز می کرد اون سینه های درشتش انگاری که آزاد آزاد بودند . چون سوتینش فط دو سه سانتی از زیر سینه شو پوشش می داد . پوست تنش نشون نمی داد که پنجاه سالش شده باشه .. هر وقت  میومد خونه مون و با مادرم در مورد مسائل مختلف حرف می زد منو که گیر می آورد ولم نمی کرد و از این می گفت که حواسم باشه که این روزا گول زنا و دخترا رو نخورم .  فضای اطرافشو هم طوری روشن می ذاشت که من راحت می تونستم اونو ببینم . چند وقتی بود که دیگه  از شورت و سوتین هم استفاده نمی کرد .. .. بعد از این که اونو این طور برهنه دیدم دفعه بعد که با هاش حرف زدم این بار من از تنهایی زن گفتم واز تنهایی مرد . این که یک زن نیاز به مرد داره و یک مرد نیاز به زن .
-سورن جان .. یه مرد خوب این روزا پیدا نمیشه . خودت رو نگاه نکن که خیلی ساده و خوش تیپ ,  آقا و با شخصیتی که حتی خیلی از زنا و دخترا حتی زنای متاهل دوست دارن دوست پسرت باشن ..
می خواستم بگم شما اینا رو از کجا می دونی روم نمیشد . ظاهرا زنا که دور هم می شینن و حرف دیگه ای ندارن درمورد مسائل زیادی با هم حرف می زنن . اون شب پدر و مادرم رفته بودن ییلاق .. من خونه تنها بودم و اونم تنها .. .. ناگهان صدای کمک کمک شنیدم .
 -نه منو نکش .. هرچی بخوای بهت میدم آقا سورن .. سورن .. ..
 سریع خودمو از دیوار بین دو تا خونه پرت کردم پایین . پاهام درد گرفته بود .. من تنها همسایه اون بودم . سریع رفتم طرف اتاق خوابش .. اونو کاملا بر هنه دیدم که رو زمین افتاده . با وضعی آشفته که لباساش این طرف و اون طرف پرت شده ..
 -کو از کدوم طرف رفت
. -نه ولش کن .. می ترسم برات . جواب مادرت رو نمی تونم بدم ..
 -پدرشو در میارم .
 یه نگاهی به خودم انداختم تازه متوجه شدم که فقط یه شورت پامه . خجالت کشیدم
. -آذر خانوم اگه ناراحت نمیشی من امشبو این جا بخوابم یا شما بیا خونه ما .
 -نه من این جا راحت ترم
 -پس برم یه چیزی بپوشم
 -نه منو تنها نذار می ترسم . اگه سردت نمیشه همین جوری باش . جای پسرمی .
 کیرم عین سنگ سفت شده بود و اونم چشم ازش نمی گرفت .
 -من نمی دونم این مردا چه نقطه ضعفی دارن . دزده اومده بود دزدی تا دید مرد ندارم می خواست به من تعرض کنه
. من در تراس خوابیدم  . اون رفت روی تخت خوابید و پنجره رو هم باز کرد . خواستم بیرون بخوابم گفت بیا پیش من بخواب . بیچاره بد جوری ترسیده بود . .. فقط شورت و سوتینو تنش کرده بود . مگه اون هیکل و کون گنده اش می ذاشت خواب به چشام راه پیدا کنه . توی خواب داشت حرف می زد . یه حرفای عجیب و غریب .. -آه ..آههههههه سورن کمکم کن .. زود باش .. ..
 -خودمو بهش چسبوندم . اون خواب بود . دلم می خواست شورتمو می کشیدم پایین کیرمو به کونش می مالوندم . -سورن به من تجاوز کن . دوست دارم تو به من تجاوز کنی ..
 داشت پرت و پلا می گفت .. هذیون می گفت . یارو بهش حمله کرده بود و دیگه نمی دونست چی داره میگه .. شورتمو کشیدم پایین . می خواستم کیرمو خیلی آروم روی کونش بمالونم و آبمو خالی کنم . از بس هوس داشتم با سی ثانیه تماس آروم کیرم با پوست کونش آبم میومد .. وقتی کیرم به طور سطحی کونشو لمس کرد گفت آره همین خوبه . درش بیار . کمکم کن . می دونم تو هم می خوای . همش از پشت پنجره نگام می کنی . خجالت نکش . ببین منم خجالت نمی کشم . یکی باید پا پیش بذاره .. واااااااییییییی اون بیدار بود و در هوشیاری این حرفا رو می زد . نیاز , من و اونو به هم رسونده بود . باورم نمی شد . بیست سال که نه هیجده سال انتظار کشیده بودم . از دوازده سالگی منتظر همچین لحظه ای بودم که زن همسایه رو بکنم . به رویام رسیده بودم . سوتینشو در آوردم . دستی رو کمرش کشیدم . وقتی شورتشو در آوردم اون درجا روشو بر گردوند و کیرمو گذاشت دهنش .. آبم فوری توی دهنش خالی شد .
-اووووووههههههه بیست ساله رنگ کیرو ندیدم .. بذار بازم بخورمش .. ولی من به کونش اومون ندادم . با پنجه هام فشارش گرفته اونا رو به پهلو ها بازشون کرده کیرمو فرو کردم توی کسش .
 -آخخخخخخ سورن سورن جون .. فدات شم .. خیلی تنگه . تو باید گشادش کنی . فقط مال توست . چقدر خوبه  سایه یه مرد رو سر یه زن باشه . دیگه دزد به آدم حمله نمی کنه . بهش گفته بودم که من شوهر دارم . فکر کنم تو رو دید فرار کرد .. تو حالا شوهرمی منو بکن ..
 کس داغش به من امون نمی داد . اومد رو کیرم نشست . لبه های تختو گرفت و کونشو حرکت می داد تا کسش بیشتر حال کنه ..
 -ارضا شدم .. سورن نترس .. بار دار نمیشم بریز توش .. من می خوام .. سالهاست کسی بهم کیر نزده .
 بعد از رفتن شوهرم انگاری دنیا با هام قهر کرده
. -حتما نخواستی.
 -شاید . ولی وقتی تو رو می دیدم که پشت پنجره واسه من هیجان زده میشی حس کردم که بازم می تونم لذت ببرم و مفید واقع شم ..
 اون ارضا شده بود . این بار با همون فشار و تماس کیرمو طوری داغش کردم که چاره ای نداشت جز این که آبشو توی کس آذر خالی کنه . انگشت تو کونش کرده . حس کردم  که اگه کونشو نکنم نیمی از عمرم بر فناست . -بکن .. خیلی می چسبه نه ؟
 -نمی دونم چی بگم آذر جون باورم نمیشه
آذر فدای کیرت .. بکوبون بکون . با کونم حال کن
 -آخخخخخخخ دردم میاد دردم میاد تنگه تنگه تنگه ..
 آذر پنجاه ساله چه نازی واسم می کرد . صبح که از خواب پا شدم اونو ندیدم . فقط صداشو از اتاق بغلی می شنیدم که ظاهرا داشت با تلفن حرف می زد .
 - سمیه جون همون جوری که گفتی عمل کردم . فیلم بازی کردم و اونم فکر کرد یکی به من حمله کرده .تا صبح کنارم بود و الان هم خوابیده .. ولش نمی کنم . چی ؟ بفرستم بیاد سراغ تو .. عزیزم تو بچه هات خونه ان . نمیشه . اون مال منه . دست از سرش بر دار  .دستت درد نکنه راه حلو به من پیشنهاد دادی . از من ناراحت نشو به خاطر خودت میگم . تو همسر شهیدی . درست نیست .
 سمیه زن خیلی خوشگل و خوش پوستی بود . پس اونم طالب بود که با من باشه .  یه بهونه ای تراشیده و چند ساعتی رو از آذر مرخصی گرفتم و در خونه سمیه رو زدم . وقتی منو دید تعجب کرد . با چادر سفید گل گلی اومده بود دم در خیلی ناز شده بود .
 -سمیه خانوم میشه یه تک پا تشریف بیارین منزل ما ؟
 -چه خبر شده!
 -البته به شرطی که به آذر جون چیزی نگین
. -نمی فهمم .
 -ببینید من می خوام بدهی آذر خانومو بدم . یک ساعت پیش صحبتای تلفنی شما و اونو شنیدم . من خونه منتظرم . تا شب تنهام . فقط به اون چیزی نگو .. چون اون اگه بفهمه رابطه دوستی شما به خاطر من خراب میشه و اون سنگ اندازی می کنه ..
 -اصلا نمی فهمم .بفرمایید خواهش می کنم سورن خان ..... یعنی به من گفت که  بفرمایم اونجا رو ترک کنم .. زن ترسیده بود .. نا امیدانه رفتم خونه . دیگه گفتم خیلی پر طمع شدم همون آذر بس بود .. ولی صدای زنگ درمنو به خود آورد . سمیه بود ..
 -اومدم طلبمو بگیرم ...
اونو خوابوندم . ناز تر و گوشتی تر ازآذر بود . دونه دونه انگشتاشو لیس زدم . کسشو خوردم . خیلی تنگ بود و کونشو که می کردم حس کردم که اون کونایی که تا به حال گاییدم باید در مقابلش لنگ بندازن .. وقتی که می خواست بره ازش پرسیدم حالا طلبتو گرفتی ؟
 -نه سورن جون . با این چیزی که بهم نشون دادی من همیشه طلبکارم ... پایان ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم دمت گرم عالی بود اینجور داستانها زیادبنویس

ایرانی گفت...

درود بر دلفین جان .. حتما در آینده بازم از این داستانها خواهم نوشت . ..ایرانی