ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 25

حال وحوصله هیچ کاری رو نداشتم . حتی لز با دوستانو . افسانه هر کاری کرد منو از این حال در بیاره موفق نشد . دلم نمی خواست زنده بمونم . دوست داشتم یه وسیله ای  بگیرم و باهاش خودمو بکشم . حالا خیلی راحت تر می تونستم این کارو انجام بدم . شاید اون جوری بهنام دلش واسم می سوخت . من که فقط تشنه سکس با اون نبودم . برام این مهم تر بود که اونو در کنار خودم حس کنم .تنها نمونم . ولی حالا احساس تنهایی می کردم . خیلی بده آدم حس کنه هیشکی اونو دوست نداره . برای کسی عزیز نیست . باید بره و بمیره .. این ژیلت خارجی رو که داشتم به درد خود کشی نمی خورد .. اون خود تراش نفیسه که از وسط باز می شد و تیغش در میومد اون خیلی عالی بود .. سرمو می زدم به دیوار فریاد می کشیدم .. زودتر اعدامم کنین . من می خوام بمیرم  نمی خوام زنده بمونم .. اشک صورتمو پوشونده بود .. حتی خدا هم دلش به حال من نمی سوخت . من دیگه چاره ای واسم نمونده بود .. حتی به غذا هم لب نمی زدم .. افسانه : دیگه بهمون غذا نمیدن تا شام . بشین بخور .. عزیزم خودت رو ناراحت نکن . مردا همه شون همینن . فقط به خودشون توجه دارن . زنو فقط می خوان واسه خواسته های جنسی و روحی خودشون . اگه اون  جای تو بود زندان , تو همیشه بهش سر می زدی و هواشو داشتی .
. -از خدا می خوام زنی که جای منو می گیره و باهاش ازدواج می کنه سرش بلا بیاره ..تا بفهمه که مهتاب کی بوده چی بوده و چی می خواسته .. اون بهم گفته بود که هرچی کم دارم رو بهم میده .. جهیزمو بهم میده برام می خره بدون منت .. آبرومو نمی بره .. ولی من می خواستم غرورمو حفظ کنم . پیشش خجالت نکشم
 .. افسانه : چی ؟ اون می خواسته این کارا رو برات انجام بده و تو اونو نفرینش می کنی که اسیر یک زن بد بشه ؟ نمی دونم چی بگم . اون از یک انسان و از یک فرشته بالاتره حالا چرا بهت سر نمی زنه .
-نمی دونم
-.باید تا حدودی بهش حق بدی
-چه حقی ؟ من زنشم
-.. یکی که میفته زندان همه یه حس بدی نسبت به اون دارن . به خصوص که اون یک زن باشه
 -ولی من یک انسانم ..
- تو باید صبر داشته باشی .. اون عاشقته .. بهت سر می زنه .. اگه من همچین شوهری می داشتم کف پاش که سهله کف کفششم  لیس می زدم .
 -فعلا که تحویلم نمی گیره .. ازش متنفرم ازش بدم میاد .
. -ببینم وقتی اونو ببینی بازم اینا رو بهش میگی  ؟
 -مگه ازش می ترسم ؟
 دو ساعت بعد نگهبان اومد و گفت که خانوم نفیسی منو احضارم کرده
. -برو بهش بگو نمیاد 
-خانوم این یه دستوره و سرپیچی از این دستور جریمه داره
. -چیکار می خوان بکنن  ؟ منو دوبار اعدام می کنن ؟ بذار بکنن ؟ چند روز به جبسم اضافه می کنن ؟ شکنجه ام میدن ؟ اصلا من نمی خوام زنده بمونم .. من به حکم اعدام خودم اعتراضی ندارم . فرجام نمی خوام .. من پشیمون شدم . اعتراضی ندارم .. من این جا روزی صد هزار بار می میرم .. من می خوام فقط یه بار بمیرم .. سر و صدای من به گوش نفیسه رسید با این که با اون فاصله داشتم .. اومد و منو با خودش برد 
. -دختر پاک آبرومونو بردی . لب به غذا نمی زنی
 -ازش بدم میاد .. من می خوام اعدام شم .. دیگه اعتراضی ندارم . حکمو قبولش دارم ..ازش بدم میاد متنفرم ازش
 -ببینم اگه  خودشو هم ببینی حاضری پیش اون این حرفو بزنی ؟
 -توی صورتش تف میندازم . بهش میگم خیلی پستی .. بی شعوری .. عوضی هستی
.. به یکی که داره می میره رحم نمی کنی سنگدل .. تو یک دیوونه ای .. دیگه فکرم کار نمی کنه چی باید بهش بگم .. هرچی چیز بده و می تونم بهش بگم میگم .. میذارم زیر گوشش . به اون مردونگیش لگد می زنم و از کارش میندازم تا دیگه نتونه با زن دیگه ای باشه.
 -ببینم با دستای خودت خفه اش نمی کنی
 -نه آدمکشی کار من نیست . از خدا می خوام که خفه اش کنه که این جوری منو عذاب داده . تنهام گذاشته . به من رحم نکرده . -حالا این قدر حرص نخور .. من دارم میرم جایی تو همین جا بمون .
-کی بر می گردی ؟
 -دو دقیقه دیگه متوجه میشی . فقط یادت باشه اگه ده روز بیست روز یه ماه دیگه  بهنام اومد این جا همین حرفایی رو که حالا زدی بهش می زنی . من بهش میگم چی گفتی .
 -اون اصلا آدم نیست  چرا دلمو شکست .. من که دوستش داشتم 
-دیگه نداری ؟
 -متنفرم ازش . دلم می خواد سر به تنش نباشه . نفیسه رفت .
 یهو حس کردم در دستشویی یه تکونی خورد و یکی داره میاد بیرون . ترس برم داشت ..  باورم نمی شد اون اینجا چیکار می کرد .. شوهرم بهنام بود . من خواب نمی دیدم . نفیسه رفته بود ولی یه لحظه صداشو شنیدم که بلند می گفت یادت نره چی می خواستی بهش بگی .  یه تبسم  رو لبام نشست و پشت بندش سیل اشک بود که از چشام جاری شد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی