ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 213

بابای خوب و دوست داشتنی من . دیگه یواش یواش استاد کار شدی . خیلی خوب بلدی کون آدمو بکنی .. مست مست شدم . کیرشو توی کون من حسابی تنظیم کرده بود .. -اووووووففففففف بابا جووووون  -نادیا خاطرم جمع باشه که کار دست خودت ندادی و دوست پسر نگرفتی ؟ -بابا جونم باید رضایت بدی که من برم .. البته این حرفایی که می زدم همه فر مالیته بود . رضایت کجا بود . پاسپورت و ویزا م کجا بود ؟ مگه من برای خروج از کشور ویزا و پاسپورت لازم داشتم ؟ سوار هواپیما می شدم و می رفتم . کسی که منو نمی دید . درویش هر کجا که در آید سرای اوست . -نادیا کونت خیلی گنده تر شده .. -چیه بابا زشته بهم نمیاد ؟ -نه اتفاقا خیلی هم میاد چون تو شکمت خیلی لاغر و فانتزیه . و به این باسنت خیلی میاد . -بابا جونم خوب فشارش بگیر و با هاش حال کن .. اگه تو نبودی من چیکار می کردم . کاش همه بابا های دنیا مث تو این قدر خوب بودن . راستشو بگو با مامان تمرین زیاد کردی که داری این جور خیلی راحت و استاندارد منو می کنی ؟ -بازم داری از اون حرفا می زنی دخترم . تو از کجا می دونی که استاندارد  کردن مردا به چه صورته -بابا جون نا سلامتی من یه زمانی شوهر داشتم  . یه دختر ودوشیزه نیستم که چشم و گوش بسته باشم . دیگه مسائل داخل  رختخواب با شو هر مرحوممو که نمی تونم بیام پیش بابام بگم . آخه درست نیست . ادبی گفتن اخلاق و تر بیتی گفتن . آخه خودت ما رو این جوری بار آوردی که مودب باشیم و هر حرفی  رو سر جای خودش بزنیم . -نادیا من به تو چی بگم . تو هم با این کارایی که داری می کنی    منم یه حس قشنگی پیدا کردم . فکر می کنم که از نو جوون شدم . -خب بابا می تونی از این فکرا بکنی . ولی نباید کارایی رو که با این فکرا در ار تباطه انجام بدی . می دونی که دختر تو چقدر شیطونه . البته پدر کارش حرف نداشت و این جور تشویق کردنای منم اونو بیشتر سر حالش می کرد . وقتی که کونمو می گایید دستاش همه  جا کار می کرد .. .. خلاصه اون شب دیگه  وقتی از دست بابا ناصرم خلاص شدم گفتم بهتره برم یه سر و گوشی آب بدم و ببینم این هواپیمای اختصاصی بر و بچه های هسته ای کی  بلند میشه میره نیویورک؟  .. یه دوری هم در این امریکا بزنیم و حالشو ببریم بد نیست . رفتم تحقیقات و جاسوسی دیدم فقط سه روز فرصت دارم . مقنعه و چادر سیاه و یه سری از این آت و آشغالا هم لازم داشتم . ای کاش زبان انگلیسی منم خوب بود . ولی مهم نبود می تونستم صداشونو ضبط کنم و خلاصه بشم آتیش بیار معرکه و حسابی بخندم . چه هیجانی داشت . یه روزه همه برنامه ها رو جور کردم . باید می رفتم خونه یکی از همین روسا و همراهش تا پای هواپیما می رفتم که جا نمی موندم . فقط دو روز دیگه مونده بود .. یه حالی هم به داداش نویان خودم دادم که دیگه دلواپسی نمونه . وقتی که ازم پرسیدن کجا می خوام برم مونده بودم چی بگم .. -دارم میرم هوا خوری .. -یادت نره تماس بگیری ها . مثل اون دفعه ما رو از خودت بی خبر نذار .. .. آخه من از امریکا چه جوری با اونا تماس می گرفتم که کد داخل ایرانو نشون بده .. لعنت بر این شانس .. عیبی نداره حالا رفتنو برم بقیه اش پیشکش ,  میشه یه کاریش کرد . همه چی دست خودمه . این نادیا شیطون می دونه چیکار کنه . ولی کجای هوا پیما باید می خوابیدم .  دل تو دلم نبود .. داخل  هواپیما این یه روزه رو سر کردن اعصاب خرد کنی بود .. پنهون شدن کار آسونی بود ولی خوردن و خوابیدن و دیگه حتی دستشویی رفتن هم کار سختی می تونست باشه .. جل الخالق ! عجب جمعیتی بودن داخل هواپیما انگاری داشتن می رفتن به یه مجلس عروسی . در حالی که باید طوری رفتار می کردن که  مثلا دارن میرن به یه بله برون . یه جای خواب خوب هم باید برای خودم دست و پا می کردم . ظاهرا قرار بود یه توقف هم در آلمان داشته باشن ..  معلوم نبود این جا چه خبره بچه بازی راه انداخته بودن ولی ظاهرا دختره هیجده سال به بالا نشون می داد .. -بابا بابایی نکنه از بالای مثلث بر مودا رد شیم . میگن هر کی از اون بالا بره میفته داخلش .. یه مغناطیسی داره که  چیزای فلزی رو می کشه طرف خودش ..- عزیزم دخترم می خواستی پیش خاله ات بمونی و همراه ما نیای .. نگران نباش .. همه جا امن و امانه و دیگه اینا کارشونو بلدن . چند تا  از زنای محجبه هم بودن که اونا رو نمی شناختم . اصلا من آدمای روز گارو نمی شناختم چه برسه به آدمایی که آدم نبودن . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی