ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ندای سبز


هنوز سوز نگاهت نگاهم را می سوزاند . هنوز چشمهایت سیل اندوه را روانه چشمه های خشک و سوزان قلبم می سازد .. پنج سال گذشت .. نمی دانستم آمدنت را .. اما هنوز باور ندارم رفتنت را .. هنوز تیر نگاهت سینه ام را می شکافد تا  با نداهای سوزناک خود فریاد ها زنم و نداها سردهم تا که شاید آه مظلومانه تو کارگر افتد و کار شیطان را سخت گرداند .  عرش خدا با خون پاک تو لرزیده است هنوز محبوب تو .. معشوق تو مصلحت ندانسته که شیطان آتشین را بسوزاند . اما فرش شیطان هم لرزیده است . هنوز اشکهای بدرقه راهت را به یاد دارم که چگونه قلب سنگلاخها را شکافته است . پنج سال گذشت .. پنج بار زمین به آن نقطه ای آمد که تو را به خدای زمین و آسمانها سپرد .. می دانیم به کجا رفته ای .. می دانیم چرا رفته ای .. اما هنوز هم رفتنت را باور نداریم .. هنوز هم از دیدگان خون سرخ می بارد به رنگ خون سرخ و پاک قلب پاک تو .. سالها ست که برای تو می نویسم .. برای تو که چون یکی از مایی .. نمی دانیم  که مصلحت خدا بر چه قرار گرفته .. ما ناتوانانی بیش نیستیم که توانایی خود را از او داریم . زمینیان درسوز تو می سوزند و بهشت زیبا تر از همیشه شده است . آخرباز هم هدیه ای از زمین رسیده است . نسیمی خدایی انگار که جانها را نوازش می دهد .. گویی که بوی خدا می آید .. همان محبوبی که هر گاه به تو می اندیشم تا که از تو بنویسم به یاری من می شتابد واژگان را تسلیم من می سازد تا فراموش کنم که در وصف تو و آخرین نگاه تو چقدر ناتوانم . نمی دانم هنوز هم نمی دانم و اگر او نخواهد هرگز نخواهم دانست که در ثانیه آخرین نگاهت به چه می اندیشیدی .. بالهای پرواز تو را ندیده ام پرنده آسمانی من .. چه کسی می گوید تو از چنگ عقابها گریخته ای .. تو شاهین ستم را به زیر کشیده ای .. تخت سفیه را در هم شکسته ای .. من امروز باز هم از تو می گویم . از راه مقدس تو .. جانها در عالمی دیگر به هم می رسند و جانهای پاک به خدا می رسند . به خدا که خدا در کنار تو بوده است .. به خدا که او از نگاه خونبار تو خون باریده است . آخر تو آن هدیه ای را که خدایت به تو داده بوده است به خاطر او و به خاطر آن که همه بدانند که اوست حاکم بر حق این عالم در راه او داده ای .. تو هدیه اش را به او هدیه داده ای .. نداجان ! جز جان چه می توانستی هدیه جانان کنی ..شیرین تر از جان چه داشته ای ؟! به دیدار معشوق شتافته ای تا بگویی که بالاتر از معبود و خالق آفریننده عشق نمی شناسی .. آری راه عشق , تو را به معشوقت رسانیده است . ای عزیزی که پنج سال است ندا را از دست داده ای !..بشنو که نداهایی از بهشت به گوش می رسد . ندای نداهای ماست .  نداهایی که خدا را فریاد زده اند .. عدالت را .. حقیقت را .. محبت را .. عشق را فریاد زده اند و خواستنی ها را برای همه خواسته اند . نداهایی که گفته اند خداوند برای همه ماست .. و نعمتهایش از آن همه ما .. اگر اونخواهد چه کسی خواهد ماند ؟!.. امشب ندای عزیز ما بار سفر می بندد رخت سفر می پوشد .. امشب آن زیبا تراز ماه و بر تر از خورشید پیراهن عروسش را بر تن می کند .. می رود تا فریاد بزند با رفتن فردا (31خرداد) بهار نخواهد رفت ..می رود تا پیکر پاک خود را با شکوفه های بهاری زینت بخشد .. می رود تا جامه سپید عروس بر تن کند .. به خدا آن کفن نیست که او بر تن کرده است .. به خدا آآن قفس سیاه شیطان نیست که او را در بر گرفته است .به خدا که قلب گلوله از شکافتن قلب تو خون گریسته است . گلوله ای که سینه ات  را بوسید وتو را تقدیم یگانه خالق عالم نموده است .. اما آن شکارچی همان رهبر گلوله ,  قلب عدالت را سینه عشق و محبت را , هدف گرفت تا بگوید که هنوزهم صاحبان پوسیده افکار قرون وسطایی نفس می کشند ندا در آتش سوخت تا به آن دیو سیاه سر سیاه جامه سیاه دل سیاه جان سیاه  روسیاه بگوید که زمین می گردد . آری او فریاد زد که زمین می گردد اما توای سلطان نادان ! روزی خواهد آمد که دیگر نگردی..پنج سال گذشت .. جهان برای تو گریست .. اما خدای جهان درآغوشت کشید تا بگوید که تو را در بهشت سبز خویش جای خواهد داد . آخر تو با قلب و سینه سرخت ندای سبز او گشته ای . صدا و ندای خدا .. ندای سبز .. و خداوند عطر بهشتی گونه تو را در پهنه پهناور گیتی پراکنده ساخت تا همگان بدانند که تو که بوده ای .. مادرم ! مادر ندای ما ! بوی پاک فرزند تو در سر تا سر جهان پیچیده است .. ندای تو امانتی از خدا بوده امانتش را گرفته است . جانهای ما نیز امانتی در دست اوست . اوپاکدلانه آمد و پاکدلانه رفت .. آخر برای چه اشک غم می ریزی ؟! آخر برای چه هنوز رفتنش را باور نداری ؟!  برای چه هنوز چشمانت را به در دوخته ای و می پنداری که در خواب بوده ای تا که شاید ناباورانه از در درآید و در آغوش گرم مادرانه ات جای گیرد .. آخر برای چه هنوز چون یعقوب داغ یوسف دیده با بوی پیراهنش لحظه ها را به امید لحظه های بعد می کشی تا که شاید گمشده ات به کنعان باز گردد . اوگم  نشده که پیدا شود . به خدا که او خدایش را یافته است . به خدا که او خوشبخت است .. به خدا که او از عزیز ترین عزیزان خداست . برای چه رفتنش را باور نداری . او رفته است اما یادش در دلهای ماست . اندیشه روشنش چراغ راه ماست . مادرم روزگار ستم خواهد رفت . آن روز ندا شاد مانه , ندای شادانه اش را سر خواهد داد که خدای سبز به وعده اش عمل نموده است . خداوندا !می دانم که  روزگار ستم پردوام نخواهد بود . فرموده ای سرنوشت قومی را تغییر نمی دهی مگر آن که آن قوم چنین بخواهند . می دانم که قوم خسته چنین می خواهد شاید که باید فریاد ها نیزه گردد تا بر سینه دشمن ستمگر بنشیند و خون سیاه و کثیف او را بر زمین جاری سازد  امشب آسمان خونین است .نداجان ! امشب آسمانیان تو را بدرقه می کنند تو نمی دانی چه خواهد شد .. و فرداشب شام غریبان است .. در غربت و دوری از تو چشمها همه خون می بارد و فرداشب شام غریبان است . غریبان به میهمانی قریبان می آیند سکوت با فریاد های تو می شکند و فریاد ها باخون پاک تو در قلب خالق جهان می نشیند .وفردا شب شام غریبان است .. دژخیم جان شیرینت را گرفته است حتی از جسد پاک و بهشتی تو نیز هراسانند و فرداشب  شام غریبان است شب ندای ایران است  شب مرگ روسیاهان و سر سیاهان است . نداجان !هر بار که به تو سلام می گویم با خود می گویم این بارچگونه با ندایمان وداع گویم .. ندای ما صدای فریاد انسانهاییست که نمی خواهند آزادی خود را به دست اسیران دنیاپرست دین ستیزی بدهند که پیشانی خود را چون سرین اسب داغ می نمایند تا بگویند که ما عابد و زاهد وپرهیزکاریم ..همان گرگ هایی که خود را چوپان می دانند . ندای سبز من ! من اینجا در کنار توام .. برای تو می نویسم که همچنان برای دنیا می نویسی .. برای تو می خوانم که همچنان برای آزادی می خوانی ..و زندگی ادامه دارد .. کاش غربتیان بدانند که تو اینک درقربتی .. بازهم می گویم نداجان بهشت بر تو مبارک باد و بر تر و والاتر از آن به بهشتی که به تونازنین من  می نازد  می گویم ندا بر تو مبارک باشد ندا بر تو مبارک باشد .... پایان .... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم دمت گرم خیلی قشنگ بود مرسی

ایرانی گفت...

متشکرم دلفین عزیز ..از وقتی که گذاشتی و این متنو مطالعه کردی . درود بر تو ......ایرانی