ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 82

نلی داغون شده بود . انتظارشو نداشت تا این حد ناصر اونو تحقیرش کنه . با این حال دلش نمی خواست کم بیاره .. -نوشین اون ترسیده . قبول دارم که من در عشق ثابت قدم ترم . ولی اون از سر و صدا و رسوایی کار می ترسه . ما در جامعه خودمون به این شرایط میگیم رسوایی ولی باور کن رسوایی اونیه که آدم خلاف خواسته دلش کاری کنه . خودشو به نابودی بکشونه . همون کاری که ما چهار تا انجام دادیم .ولی اگه تمام حرفاتو قبول داشته باشم اینو قبول ندارم که به ناصر خیانت می کنم . من اونو با وجود ازدواجش قبول کردم  -نلی من با هزاران عشق و امید ازدواج کردم . وقتی که با ناصر ازدواج کردم همه جا نسیم ملایم عشق وزیدن گرفته بود . خونه عشق ما روشن بود . روزا نور آفتاب و شبا مهتاب روشنش می کرد . همون وقتایی که تو و ناصر فقط به عنوان یک دوست و هم صحبتی از دوران بچگی کنار هم بودین این من بودم که بدیهای گذشته اونو تحمل کردم و بخشیدمش چون اشتباها فکر می کردم که اون می تونه اصلاح شه . فکر می کردم عاشقم شده و می تونه کارای زشت گذشته رو انجام نده . ببینم اون کلی دوست دختر داشت . خانوم خانوما اون وقتا کجا بودند ؟  حتما با خیلی ها شون هم سکس داشته .. من گذشته شو فراموش کردم . ولی آینده اش متعلق به من بود برای من . اگه یک زن این اشتباهاتو داشته باشه یه مرد گذشت می کنه ؟ چرا .. استثناءهم داریم . آدمایی مث نیما که تو قدرشو ندونستی و وقتی که جریان تو و ناصرو بفهمه  متوجه میشه که چه ماری در آستین خودش پرورش داده ..-نوشین منو تهدید نکن . اگه بری بگی کار منو راحت می کنی .. -فعلا تا دو سه روزی رو قصد ندارم که کار تو رو راحت کنم . فقط حواست به این باشه که من اگه شما دو تا رو لو بدم شما با قانون طرفین . ناصر دیگه محل سگ هم بهت نمی ذاره . مثل همین حالا که داره همه چی رو حاشا می کنه از این که علاقه ای به تو نداره و تمام اینا یه هوس زود گذر بوده به خیالش که من هنوز هم مجردم و می تونم مثل اون وقتایی که در دانشگاه هم کلاس هم بودیم و اومد به خواستگاریم اونو ببخشم . خیلی ها به من گفتند که با اون از دواج نکنم ولی حرفشو نو قبول نکردم . فقط به عزیز دلت بگو این طرفا پیداش نشه .. اگه پدر و مادرم ازم بپرسن اون کجاست یه چیزی تحویلشون میدم ولی سعی می کنم متوجهشون نکنم . نمی خوام ریخت نحسشو ببینم . بهش بگو این طرفا نیاد به دست و پام نیفته .. گوش کردی چی گفتم ؟ هم به نفع توست هم به نفع اون . به اندازه کافی مدرک دارم که هر دو تونو به خاک سیاه بنشونم . کمترین مجازات شما اعدامه . .. نوشین با عصبانیت با نلی خداحافظی کرد . بعد از این که دو تایی شون گوشی رو گذاشتند زمین , سیل اشک از چشای هر دو شون جاری بود . یکی به خاطر زندگی تباه شده خودش و دیگری به این دلیل که عشقش اونو تحقیر کرده بود . اونو کم ارزش جلوه داده بود .. نلی برای ناصر زنگ زد و جریان نوشینو بهش گفت .. ناصر به شدت عصبی بود . ترس تمام وجودشو گرفته بود . به زحمت جلوشو گرفت تا فقط یه حرفایی رو به نلی بزنه که از نظر کوبوندن اون در حد اعتدال باشه .. -ناصر من ازت انتظار نداشتم .. کاش نمی رفتیم خونه تون .. -حالا که شده -پس چرا این قدر رو من منت می ذاری  . به من بگو تو از ابن که با من بودی لذت نبردی ؟ تو فقط جسم منو می خواستی ؟ ما از بچگی با همیم . اون سالها ی دور برات ارزشی نداره ؟ اون ذره ذره بزرگ شدنها .. خودمونو شناختن ها .. من همیشه دوستت داشتم . یه حسی منو به تو نزدیک می کرده .. کاش زود تر از اینا حسمو بهت می گفتم . کاش این روزا رو می دیدم و نمی ذاشتم که از دستم در ری .. کاش تو رو با طعم شیرین عشق خیلی زود تراز اینا آشنا می کردم تا امروز منو تا این حد اسیر حقارت نکنی . تو نوشینو دوست نداشتی و نداری . این غرورته که وادارت می کنه که بخوای دنبالش باشی . تو حتی خودتو هم دو ست نداری .. -نلی خفه شو . زبونتو ببر .. -باشه من خفه میشم . همین حرفو همسرت هم به من زده .. هر دو تا تون خوب با هم تفاهم دارین .  هر دو تون با ادب و با فرهنگ و تحصیل کرده این .. -پای اونو وسط نکش . ما در حقش ظلم کردیم . چرا حالیت نیست ؟ -پس در حق من چه کسی ظلم کرده .. ناصر گوشی رو قطع کرد . به نظرش اومد که این دختر داره به مرز جنون می رسه . اون قدر مشکل داشت که حال و حوصله کل کل کردن با نلی رو نداشت . چرا باید کار به این جا برسه .. چرا .. از اون طرف  فکر نوشین رفته بود به سمتی که  چرا باید خودشو تسلیم نادر کرده باشه . بیشتر از صد بار تا حالا به این مسئله فکر کرده بود یه دلیلی برای خودش می تراشید و بر می گشت به خونه اولش ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی