ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 56

اولش قرار نبود که مونا در دعوتی خونه سحر حضور داشته باشه .. ظاهرا عمه ام اینا می خواستن برن جایی و دختر معتمد اونا شده بود خونه دارشون . اولش نزدیک بود من قبول کنم که مهمونی در خونه من بر گزار شه ولی خوشبختانه به خیر گذشت . می ترسیدم ....  اگه یه وقتی گزارش ها  به گوش شوهرم یا خونواده اش می رسید معلوم نبود که چه خاکی باید بر سرم می ریختم .  راستش دلم می خواست که دعوت سحر رو قبول کنم . می گفت هر چهار تای این پسرا دانشجو هستن که دارن دکتراشونو می گیرن .. و سه تاشو می دونه که مال این ولایت نیستن .. -نمی دونم چرا سختمه جلوی مونا با غریبه ها سکس کنم . -همین تو بودی و من که  چند تا مجلسو با هم بودیم . دیگه خجالت کشیدن نداره -آخه حالا که ازدواج کردم میگن حتما دختره چقدر هوسبازه .. طوری خندیدیم که مجبور شدیم دستمو نو جلو دهنمون داشته باشیم تا مردا رو از خواب نازشون بیدار نکنیم . .  -ببینم به غیر از مونا دختر دیگه ای هم میاد -نسرین رو نمی شناسی . اون تو مراسم ازدواج تو هم نبوده . یعنی آشنات نبوده که باشه . -تو اینا رو از کجا گیرشون آوردی . پس با این حساب ما میشیم چهار تا مرد و چهار تا زن . البته اگه من بیام . ببین سحر من یه گوشه ای از خونه ات سنگر می گیرم . وقتی که احساس امنیت کردم میرم در می زنم در رو برام باز کن . فقط همون اول بر و بچه ها رو نبر به اتاق خواب . اتفاقا اتاق خوابو بیاری به پذیرایی و هال خیلی بهتره و وسیعتر . همه می تونن کنار هم باشن اگه از هم خجالت نکشن . نسرین چه جوریه . -دو سالی رو ازمون کوچیک تره -اپن که نیست ؟.. لباشو گرد کرد و گفت مثل  ما غنچه هست .. توتنها غنچه شکفته میون ما رو داری . -ببین من به عنوان یه دختر دارم میام . همه تون دارین کون میدین و صحبت کس دان نیست . فقط اگه اومدم به جمع شما تو و مونا نگین که من شوهر دارم و دختر نیستم . دیگه نمی خوام کس بدم . واسه امروز خیلی شرمنده وجدانم شدم . -اگه شرمنده وجدانت نمی شدی شرمنده خودت می شدی . اون وقت تا شب خوابت نمی برد . بازم خنده مون گرفته بود .. مهمونی خونه اونا پس فردا بود . -ببینم پول مول داری که ا ز این هشت نفر پذیرایی کنی ؟ -وااااااااا چی داری میگی . کونم بدیم دستی هم بدیم ؟ مهمون این پسرای گل و دوست داشتنی هستیم . البته پول چای رو ازشون نمی گیریم . -خیلی دلم می خواد بیام فقط می ترسم . این جوری که تو داری میگی باید سه چهار سالی رو ازمون بزرگتر باشن .. -دقیقا . یکیشون هفت هشت سالی رو بزرگتره شاید سی بشه .. -ببینم مونا چه طوره  دیگه الان باید کونش روون شده باشه .-دختر دایی ! ما که مث تو حرفه ای نیستیم . یادش به خیر همون روز اولی که کون دادنو شروع کردی چه جوری مارو پیچوندی -خونمو می خوردی سیر نمی شدی ..نه ؟ -نه حالا تا این حد . من و مونا نمی خواستیم به اونا رو بدیم و اون وقت تو خیلی راحت می رفتی به اونا کون می دادی . می دونستیم بد جوری درد می کشیدی .. -باور کن سحر جون همون موقع هم گفتم من قصد دور زدن شما رو نداشتم . فقط می خواستم اونا خوششون بیاد و خودمم که کلی لذت بردم .. -ای کلک .. من و سحر دقایقی رو دور از چشم مردا با هم مشغول شده لز کردیم . ..و اما می رسیم به روز مهمونی و بر نامه همونی شد که من گفتم . یعنی من رفتم در یکی از اتاقهایی که یه در دیگه هم داشت و می شد خودمو به حیاط برسونم جا گرفتم و از قسمت جلو هم می تونستم حسابی فضای پذیرایی رو از گوشه پنجره ای که پرده داشت زیر نظر داشته باشم ولی باید حواسم می بود که سوتی ندم . پسرای خوش بدنی بودن . همون جوری که سحر می گفت سه تاشون تقریبا هم سن نشون می دادن . اون هفت نفر همه شون یه شورت پاشون بود . سحر بهم گفته بود اونی که از بقیه بزرگتره اسمش سیاوشه . اون سه تا دیگه معین و مهران و میلاد هستند . اون سه تا رو که نمی شناختم ولی اون که سه چهار سالی رو بزرگ تر از بقیه نشون می داد یه کاریزمای خاصی داشت .  من چه آشنایی می تونم باهاش داشته باشم از این چهره ها زیادن . تازه سحر قسمم داده بود که این وسواس بازی ها رو بذارم کنار .. اگه من نیام فشار زیادی به کون سه تا دخترا وارد میاد چون چهار تامرد باید سه تا دخترو بکنن . یواش یواش تصمیم گرفتم که برم پیش اونا ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی