ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 86

سینا خیلی زود دوزاریش افتاد . یعنی اون فهمیده ؟ از قفل بودن در ؟ نه این نمی تونه دلیل قانع کننده ای باشه برای ساناز . اون حتما به یه شکل دیگه ای بوبر دار شده . پس بهتره خونسردی خودمو حفظ کنم و از اونجایی که نمی دونم جریان چیه خودمو خیلی بی خیال نشون داده  تا اون فکر نکنه که هر حرفی رو می تونه بزنه . نتونست که به تصوراتش ادامه بده  .
 -ساناز چی شده . من اگه به مامان توجه دارم یا توجه خودمو نشون میدم به خاطر اینه که اون واقعا این روزا اعصابش خرده .. راستی رودابه کجاست ؟
-اون رفت .. ولی اگه مامان اعصابش ناراحته پس چرا وقتی خودشو میندازه توی بغل تو اعصابش ناراحت نیست .
-عزیزم ساناز خوشگل من .. خواهر یکی یه دونه من . خوشگل ترین دختر دنیا ! ببین منم الان دارم نوازشت می کنم . خب ایرادی داره که عشقمو به مامام نشون بدم ؟ .. ساناز با تعجب و چشمانی اشکبار یه نگاهی به برادرش انداخت و می خواست از لحن کلامش متوجه شه که تا چه اندازه می تونه ازش بوی صداقتو حس کنه . خونسردی سینا و حالت مظلومیت اون طوری بود که به خودش گفت حالا ساناز این قدر بد بین نباش .. ولی حالت اونا .. بغل توی بغلشون و بر جستگی های بدن که شاید تا حدودی از برهنگی اونا می گفت همه و همه داشتن داد می زدن که این مادر و پسر یه کارایی رو که نباید بکنن انجام داده بودند ..
سینا  دستشو گذاشت رو شونه های خواهرش و خیلی آروم نوازشش کرد .
 -خوشگله چند سال ازم کوچیک تری اون وقتا که دختر کوچولو بودی و من داداش بزرگت خیلی خوشت میومد که به کمرت دست بکشم . خوابت می برد .. دستمو که ول می کردم می گفتی داداش بازم می خوام ادامه بده .. خیلی حساس بودی ولی اگه ده ساعت تمام هم یک ریز نوازشت می کردم و دستمو نمی کشیدم تو چشات به همین صورت بسته می موند .  دیگه ما آدما که سنمون میره بالا یه سری باید و نباید ها یه تابو هایی ایجاد می کنه که رعایت اون خیلی جا ها قشنگه   . یعنی من حالا خیلی دلم می خواست مث اون وقتا که  ساناز کوچولوی من بودی نوازشت کنم .
 -چرا فکر می کنی که حالا نتونی این کارو انجام بدی ؟
 -واسه این که تو واسه خودت خانومی شدی .. و منم یه مرد ..
 -ولی هنوزم ساناز کوچولوی تو هستم . نیستم ؟
سانازهنوز به صحنه ای  که مادر و برادرشو در آغوش هم و زیر ملافه دیده بود فکر می کرد .یه دامن کشی و یه تی شرت شده بود تن پوش ساناز .
 سینا گفت پس اگه داداش بزرگ دستشو بذاره زیر تی شرت خواهر کوچولوش اون اعتراضی نمی کنه ؟
 -من یه اعتراضی دارم .
 -چیه عزیزم
 -من دیگه کوچولو نیستم .
 -وووووییییییی حالا چقدر به حاج خانوم بر می خوره .
-حاج خانوم مامانته
. سینا می دونست که خواهرش  در یه حالت عادی نیست و نسبت به اون هم یک احساس عادی نداره . با این حال لذت می برد که اونو سر حالش کنه و رو احساساتش انگشت بذاره .. لذت می برد که ببینه خواهرش با چه شور و حالی خودشو به اون می چسبونه و انتظار خاصی ازش داره .. اما می دونست که حساب ساناز از مادرش جداست . اگه با مادرش بود به خاطر این بود که غریبه ای اونو به گناه آلوده نکنه .که اون جوری دردش حداقل دو برابر بود .
-ساناز چه پوست نرمی داری .. مثل بچگی هات لطیفه .. نمی دونم کمرت هنوزم مثل اون وقتا پوستش سفیده یا نه .
 -سینا چی داری میگی صورتمو ببین اونجا رو هم ببین .. می تونی تی شرتمو بزنی بالا .
 سینا همین کارو کرد و دختر تازه یادش اومد که سوتین نبسته . خجالت کشید . صورتش سرخ شد . نمی دونست باید چیکار کنه . اون وقتی که کوچیک بود و هنوز به سن رشد و بلوغ نرسیده بود و هشت سالش بود سینا دستشو می ذاشت رو سینه های خیلی کوچولو و دخترونه اون و فشارش می گرفت .. گاهی هم دهنشو می ذاشت رو اون سینه ها .. بدون منظور و از روی علاقه این کارو می کرد ولی ساناز خوشش میومد . یه روز مادرش اونا رو در این حالت دید و خیلی هم به سینا توپید .. -سینا اون دختر بچه هست و حالیش نمیشه . این کارا چیه زشته ..بده .. اگه یکی ببینه فکرای بد می کنه . اون روز ساناز منظور مادرشو از فکرای بد نمی فهمید اما یکی دو سال بعد که بالغ شد و حتی از تماس دست خودش با سینه هاش لذت می برد متوجه شد که منظور مادرش چه بوده .
حالا  حس می  کرد نوک سینه هاش تیز شده . دلش می خواد که سینا این بار به سینه های رسیده اش چنگ بزنه .. کسش هم خیس کرده بود . ولی سرخی شرم رو گونه هاش نشسته نمی ذاشت حتی چشاش باز شه .. سینا حس کرده بود که ساناز حالا داره به چی فکر می کنه . از اونجایی که حرفای بین اون و رودابه رو شنیده بود به میزان علاقه مندی و التهاب و هوس خواهرش نسبت به خود پی برده بود . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی