ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 85

اون چه رو که دیده بود نمی تونست باور کنه . تا به حال ندیده بود که سینا و مادرش کنار هم به این صورت بخوابن . یعنی دو تایی شون لخت لخت بودن ؟ نهههههه نههههههه باورم نمیشه . یعنی مامان این قدر گستااخ شده که داره سینا رو از راه به در می کنه . من بمیرم .. اوخ این چه رسواییه .. یک مادر با یک پسر .. اونا با هم رابطه جنسی دارن . اصلا حوصله رودابه و درسو ندارم . من دارم می میرم می خوام بمیرم .. نههههه نههههههه امکان نداره . شاید همین جوری رفتن توی بغل هم .. چرا باید این جوری شده باشه . مامان که شوهر داره . اصلا نباید این افکار بدو به خودم راه بدم .. لعنت بر این زندگی اصلا چرا من باید راجع  به سینا این احساسو داشته باشم . اگه من به جای مامان سارا تو بغل سینا بودم کار درستی بود ؟ من شوهر نداشتم . پس مامان چرا از این ناله می کنه که بابا بهش خیانت می کنه .. به این فکر می کرد که مادرش این روزا روحیه اش به نسبت قبل خیلی فرق کرده . نسبت به کارای شوهرش بی خیال تر شده . به خودش می رسه . میره آرایشگاه . ساعتها جلو آینه می ایسته .. لباسای زیادی رو رو تنش امتحان می کنه .. نهههه .. ......
اون طرف واسه یه لحظه سارا چشاشو باز کزد و دید در بازه . حدود یه وجبی رو باز بود . سریع از جاش  بلند شد و درو از داخل قفل کرد . و بر گشت پیش سینا ..
 -عزیزم عشق من پسر گلم ..
 سینا هم دستاشو دور گردن سارا حلقه زد و گفت مامان بذار کمی بخوابم ..
 -دلم می خواد بازم با هم باشیم . دلت نمی خواد سارای تو روحیه بگیره ؟
-مامان من که این همه بهت روحیه دادم و روحیه گرفتم .
-سینا جون میشه این قدر رو مادرت منت نذاری . احترام  به مامان در هر حالی واجبه
-میگی سکس با مادر هم جزو احتراماته ؟ من که شنیده بودم جزو حراماته ..
ملافه رو انداختن به کناری و سارا خودشو انداخت رو سینا ..........وقتی واسه رودابه زنگ زدن و یه کاری براش پیش اومد که از ساناز عذر خواهی کرد که بره دختر خیلی خوشحال شد که رودابه میره و اون بهتر می تونه شرایط مادرش و داداششو بر رسی کنه ..
-ببینم مامان و داداشت خوابن ؟
-آره
-از طرف من باهاشون خدا حافظی کن .. ....
اون رفت و ساناز دلش مث سیر و سرکه می جوشید . سارا حس کرد که بازم داره لذت می بره و به آخرش می رسه
-سینا جون فدات شم منو تند تر بکن .. محکم تر .. اووووووههههههه سینا سینا ..
 -مامان یواش تر اون دو تا صدامونو می شنون ..
 در همین لحظه سارا رفت طرف اتاق مادرش .. به خیال این که در بازه یه دستی به در زد که متوجه قفل بودن در شد ولی همون صدا باعث شد که مادر و پسر به خودشون بیان .. ساکت شدن . ترسیده بودند . سینا انگشتشو گذاشت رو بینی خودش و مادرشو متوجه کرد که سکوتو رعایت کنن . پاورچین پاورچین رو زمین گشت و یکی یکی لباسا رو پیدا کرد و اونا رو داد به دست مادرش و لباسای خودشو هم خیلی آروم تنش کرد ..
 -مامان ناهار خوردی ؟  داداش  اونجاست ؟ . می دونست که جوابی نمی شنوه .. این بار داغون تر از دفعه پیش شده بود . دیگه شکش به یقین تبدیل شده بود . اگه در کارشون غشی نبوده پس برای چی درو از داخل قفل کردن . رفت و خودشو روی تخت پرت کرد .. بازم شروع کرد به گریه کردن . سینا و سارا از اتاق اومدن بیرون .
 -مامان من برم یه چیزی بخورم .
-تو چیزی نمی خوری مامان ؟
 -نه زیاد گرسنه ام نیست . نمی خوام چاق شم . می خوام اندامم همین جور مناسب بمونه . تو این جوری بیشتر دوست داری ؟
-مامان من تو رو هرجوری بیشتر دوست دارم .. هر دوشون خنده شون گرفته بود .
-سینا من دارم میرم واسه خودم مانتو بگیرم . کاری به کار این دخترا نداریا
-مامان خواهرم و دوستش دارن درسشونو می خونن .
 اونا هنوز نمی دونستن که ساناز تنهاست . قرار هم شد که اگه ساناز از قفل بودن در بپرسه بگن چون باد می زده  و در باز و بسته می شده قفلش کردن .. .. سینا احساس سبکی می کرد . انگار این یکی دو ساعت خواب در بغل مادرش تمام خستگی های اونو از تنش به در کرده بود . از کنار در اتاق ساناز که رد شد به نظرش اومد که صدای گریه میاد . در زد
 -ساناز اونجایی ؟ چی شده ؟ یه  نگاه دزدکی به اونجا انداخت و گفت ببینم همه جا امنه ؟ رودابه خانوم کجاست ؟ .. رفت بالا سر خواهرش .. چی شده ؟
-هیچی داداش. آدم اگه نمیره خیلی چیزا می بینه .
 -ببینم با این دختره دعوات شده ؟ بگو تا من حسابشو برسم .
 خواهر با همون چشای پراشکش یه نگاهی به برادر انداخت و گفت تو همون حساب مامانو برسی کفایت می کنه دیگه نمی خوای حساب رودابه رو برسی .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی