ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 135

شاید این بچه ها رو آورده بودن که  منو تحت تاثیر قرار بدن . کوچولو هایی که زندگی رو طور دیگه ای می دیدن . چقدر دلم می خواست نازشون کنم . دستاشونو بگیرم و باهاشون بازی کنم . اونا رو ببرم به گردش . فرصت زیادی نمونده بود . چرا نتونسته بودم که بمیرم . چرا همه چی تموم نشد ؟! یعنی من یکی دوروزی رو چشام بسته بود . بیهوش بودم . هیچی حالیم نبود . یعنی اینو میشه به حساب خواب گذاشت یا مرگ هم به همین صورت بوده و هست  . چقدر مردن راحت بود . هیچی رو احساس نکردم . من عذاب نکشیده بودم . حالا باید با عذاب می مردم . ستاره واسم اشک می ریخت . اون نجاتم داده بود که واسم گریه کنه ؟  کارای این دختر واسم تعجب داشت . واقعا شانس آورده بودم که این روزای آخرو نمی دونست که من با زن داداشش رابطه داشتم . اگه می دونست حالا دیگه سایه منو با تیر می زد . می گفت ای کاش می  ذاشتم بمیره . اون وقت نفرت جای عشقو می گرفت . یک نفرتی که به معنای واقعی نفرت باشه . با موهای سر دخترا و پسرای کوچولو بازی می کردم . نمی خواستم اونا از چهره من وحشت کنن . ستاره و فرزانه کلی وسیله خریده بودن تا بین اونا تقسیم کنم . آخه بچه ها از هدیه خوششون میاد . مث ما آدم بزرگا .. ما هم دوست داریم یه کسی بهمون یه چیزی بده .. فروزان  دلشو بهم داده بود . چطور دلش اومد دلشو ازم پس بگیره ... مادر دستشو گذاشت رو سرم .. نمی دونم چرا دیگه مثل سابق بهم قرص و دارو نمی دادن .. شاید دیگه نمی خواستن که بیش از این عذابم بدن . شایدم این بر داشت غلط من بود . بچه ها ازم می خواستن که با هاشون بازی کنم . با بی حالی بهشون جواب می دادم .. ستاره و فرزانه و مامانم جورمو می کشیدند .. و من فقط نگاهشون می کردم .. وقتی ماهرخ و پسرش رضا اومدن به ملاقاتم ستاره خیلی حرص می خورد ...  این دختره به ماهرخ حسادت می کرد .. آخه  ماهرخ یه داغون شده رو به مرگو می خواست چیکار کنه . فقط ستاره نشون داده بود که نسبت به من عشقی خالص داره . هیچوقت فراموشم نمی کنه تنهام نمی ذاره . ماهرخ دستشو رو صورتم کشید .. ستاره چشاش در اومده بود .. حتما ماهرخ حس می کرد حالا که من در این شرایط بحرانی جسمی هستم ایرادی نداره منو ببوسه .
 -زحمت کشیدی ماهرخ خانوم .. رضا کجاست ؟
ماهرخ : اون گوشه در قایم شده .. میگه کلید خونه ات رو گم کرده . می ترسه دعواش کنی ..خیلی ترسیده .
 -بیا این جا آقا رضا .. یه کلید گم کردی .. آدم که نکشتی . دقت کن دیگه گم نشه . شاید یه حکمتی بوده که اون کلید گم شه .
ستاره یه نگاه عجیبی بهم انداخت که جا رفتم .. حتما براش یه معمایی شده بود که توی  اون دفتر چی نوشته شده .
-فرزانه من تا کی باید این جا باشم ..پدر کجاست ؟ ..
 تازگی ها بیشتر وقتا که صداشون می زدم فوری جواب منو نمی دادن .انگار فرزانه و مامان و ستاره همیشه در حال گریه کردن بودند ... سعی می کردن خودشونو آروم نشون بدن . ..
 دو روز بعد رفتم خونه ... نگاهم به تختم که می افتاد به یاد در آغوش کشیدن فروزان می افتادم .. ولی گاه به یاد اون لحظات یه لبخندی رو لبام می نشست ..لبخندی ملایم که دلنشینی اونو احساس می کردم .
  ستاره : من می خوام برم سر خاک سپهر باهام میای ؟ .. فقط دوست دارم دو تایی مون بریم ..
-مگه کس دیگه ای هم قراره بیاد ..
 ستاره : نه گفتم شاید یه وقتی فرزانه یا مامانت بخوان بیان .. من دوست داشتم دو تایی مون بریم سر خاکش .. چون عشق ما به سپهر یه عشق خاصی بود ..
یه لحظه به خود لرزیدم ..
-کاش می دونستی ..
ستاره : چی رو ..
-هیچی من خیلی بدم . هر وقت مردم می فهمی . اون دفعه هم بهت گفتم اگه بدونی حتی تف رو صورتم نمیندازی .
ستاره : مگه چیکار کردی ؟ آدم کشتی ؟
 -نه من یک آدم مرده رو کشتم ..
ستاره : نمی فهمم چی داری میگی ..
می خواستم بهش بگم من روح سپهر رو کشتم . اون تا زنده بود هیچی نمی دونست . ولی بعد از مرگش فهمیده که من با زنش فروزان بودم . با این که خودشم وصیت اینو کرده بود ولی  این رابطه یه وقتی جوش خورده بود که ما بایستی بهش وفادار می بودیم . شهامتشو نداشتم که این چیزا رو بهش بگم .. ..
 ستاره دستمو داشت تا زمین نخورم . نفس نفس می زدم .
ستاره : حالت خوبه ؟
-آره یه خورده سر خاک می شینم ..
 ستاره : من برم یه آب میوه بگیرم الان میام ..
-منو تنها می ذاری ؟
ستاره : الان بر می گردم . شایدم نخوای که دیگه بر گردم .
این تیکه شو نفهمیدم منظورش چی بود .. اون رفت .. و من درددلام با سپهرو شروع کردم ..
 یه لحظه یکی رو بالا سرم حس کردم .. یه دستی رو سرم قرار داشت .. دست یک زن .. دست مادرم نبود .. دست فرزانه هم نبود .. ستاره هم که تازه رفته بود .. بوی عطر فروزان بود .. مانتوشو که دیدم  از قد و قواره اش فهمیدم که خودشه .. دلم داشت از جاش کنده می شد .. سرمو پایین انداختم . نمی خواستم با اون قیافه منو ببینه .. دوست داشتم فرار کنم . نمی تونستم .... ادامه دارد .... نویسنده .. ایرانی