ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 172

ناصر , نوشین رو خیلی قدرتمند تر از اون چه که فکرشو می کرد می دید .. اون راهی نداشت جز این که از راه احساس وارد شه ..
-نوشین یعنی گذشته من و تو .. خاطرات روزای خوبمون هیچ تاثیری برات نداره ؟یعنی هیچ حسی رو در تو بیدار نمی کنه  ؟ برات ارزشی نداره ؟ اون روزایی که با دید روشنی به آینده نگاه می کردیم ؟ تو می خوای به همین سادگی همه چی رو فراموش کنی ؟
نوشین : من خیلی وقته که همه چی رو فراموش کردم . اصلا هیچ حسی راجع به گذشته های خودم ندارم . اون گذشته ها مرده . باید اون روزا رو بتونم بکشم تا زندگی کنم .  برای این که در دنیای انسانی زندگی کنی باید که انسان باشی .  ولی متاسفانه من در تو ندیدم که بویی از انسانیت برده باشی . یادت رفت به غیر از این دفعه آخری که می خواستی عشقم نادر رو بکشی یک بار دیگه هم قصد جونشو کرده بودی ؟ چند نفر رو فرستادی سراغش تا ترتیب اونو بدن ؟ تو اگه از دستت بر بیاد بازم این کار رو می کنی . اصلا تو عددی نیستی که من بخوام در مورد این مسائل باهات حرفی بزنم . اگرم امروز این جام اولا به خاطر نلی بوده که اون دوستت داره و برای آرامش تو هر کاری می کنه و بعد به خاطر این بوده که خاطرت رو آسوده کنم که من بر نمی گردم سر اون خونه و زندگی که تو به عنوان مرد زندگیم باشی . من الان در کنار نادر خوشم . اگرم نخوای ولم کنی  و به همین صورت بمونی منم اونو به عنوان همسرم حساب می کنم . خوشم میاد که تو حرص می خوری . چون این حق توست . و بد تر از ایناهم  حق توست  . تو یک مرد خوش شانسی هستی . می دونی چرا ؟ یک زن خوبی نصیبت شده بود که قدرش رو ندونستی .. اون زن می تونست چند بار ازت شکایت کنه این کارو نکرد . می تونست همون روز اولی که  فیلم سکس تو و نلی رو بر داشت هر دو تاتونو بیچاره کنه ولی این کار رو نکرد .. می تونست به خاطر ضرب و شتم همسر ازت شکایت کنه نکرد .. و بعد به خاطر قصد کشتن نادر هم می شد ازت شکایت کرد و عشقم به خاطر من به خاطر آینده خودمون این کار رو نکرد .. ومن دوستش دارم . خواستی طلاقم بده خواستی نده .. هیچ کاری ازت بر نمیاد هیچ غلطی نمی تونی بکنی .. من کنار عشقم می خوابم .. تو یه آدم هیز و بی چشم و رو بودی .. چرا بی خود دل نلی رو خوش کردی و حالا داری اذیتش می کنی ؟ ولی من این کار رو در مورد نادرعزیزم  انجام نمیدم . عاشقشم و تا پای جان هم واسه به دست آوردنش می جنگم ..
 -خفه شو هرزه .. آشغال ..
-چی شد ناصر ! تو مگه نمی خواستی یک بار دیگه بر گردی سر خونه و زندگیی که با همین هرزه داشتی و در کنار این هرزه زندگی کنی ؟ حالا داری این جور خطابم میدی ؟ من همینم . عاشق یک مرد دیگه .. مردی که واقعا مرده ..نه مثل تو نامرد و پست .  هرزه توی پستی هستی که زندگی ما رو به این جا کشوندی . من دوستت ندارم . در کنار تو احساس راحتی و خوشبختی نمی کنم . حالا کاری که دلت می خواد انجام بده و محترمانه بگم هر غلطی که می خوای بکن .. اصلا برو بمیر . ولی دلم برای نلی اون دختر بیچاره می سوزه که خودشو به خاطر چه آشغالی تباه کرد .کثاف و آشغال و هرزه تویی .
 نوشین جوش آورده بود . فکر نمی کرد تا این حد به ناصر بتوپه . اون اولش می خواست با مدارا قلق ناصرو بگیره . ولی حس کرد که اون  نمی خواد دست از سرش بر داره . برای همین موضع خودشو عوض کرد . می خواست این جوری خون ناصرو به جوش بیاره و برای اولین بار واقعا احساس قدرت کنه .. یه نگاهی به ناصر انداخت و اونو واقعا در مانده دید ..حس کرد که حتی اگه نادری هم در زندگیش نمی بود اون نمی تونست خودشو قانع کنه که یک بار دیگه با این مرد زندگی کنه . انسانی که هر اشتباهشو با یه اشتباه دیگه تکمیل می کرد . اون مرد چه جوری  می تونست شریک غمها و شادیهاش شه ؟!  نوشین : تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی .. ناصر همچنان التماس می کرد ..
ناصر: به دست و پات میفتم . منو ببخش ..
-تو منو نمی خوای . تو غرور از دست رفته ات رو می خوای . این هر دومونو و بهتره بگم هر چهار تامونو بد بخت می کنه . من نمی تونم به خودم اجازه بدم که زندگی و سرنوشتمون خراب شه ..
 حالا ناصر به شدت اشک می ریخت ..
 -نوشین من خودمو می کشم ..
-اگه این طور دوست داری خب انجامش بده . به من چه ربطی داره . تو می خوای خودت رو بکشی بکش ..ولی من نمی خوام خودمو بکشم . چون برای زندگی انگیزه دارم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی