ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 136

می خواستم سرمو بالا بگیرم نمی تونستم . نمی تونستم نگاش کنم . دلم برای دیدن چشای آبی و صورت خوشگلش تنگ شده بود . ولی دیگه اجازه نداشتم  که حرفای خاصی بزنم ..تازه یه آدم مردنی چه به دردش می خورد . با نوک زبونم و گوشه هاش بازی می کردم . نمی تونستم درست حرف بزنم . ولی اگه آروم تر حرف می زدم صدام مشخص تر می بود . همین کارو هم کردم ..
 -اومدی تا قبل از مرگم بهم تسلیت بگی ؟ اومدی تا بهم بگی که داری راحت میشی ؟ دیگه نمیاد روزایی که از نگاه کردن به من  دچار عذاب وجدان بشی ؟ اومدی نشون بدی چقدر خوشحالی ؟ روزگار انتقامتو گرفته .. این دنیا به من وفا نکرد فروزان . به هیشکی هم وفا نمی کنه . خیلی زود دارم می میرم . زود تر از اونی که فکرشو می کردم . ولی خوشحالم . خوشحالم که دارم می میرم .. فکر نمی کردم که خدا این قدر زود حرفامو بشنوه .
فروزان : حالا دیگه تو صورتم نگاه نمی کنی ؟
-چیه ؟ آدمای دم مرگ این قدر مورد ترحم قرار می گیرن ؟ من دارم می میرم . می دونی این یعنی چه ؟!.. یعنی آرزو های نابود شده مو دارم خاک می کنم .. چرا فروزان .. چرا ولم کردی ؟ مگه ما به هم قول نداده بودیم ؟ بی انصاف من بهت دروغ نگفتم . از اون وقتی که گفتم دوستت دارم می خوامت بهت دروغ نگفتم . اومدی که چی بشه فروزان : من اومدم  سر خاک سپهر .. تقصیر من چیه که تو هم این جا بودی ..
 -می دونم اومدی عذابم بدی . می دونم اومدی تا درد کشیدن منو حس کنی . همون جوری که سپهر احساسش کرد . اومدی  تا با خاک یکسان شدن منو ببینی . این رسم انسانیت نیست . عدالت نیست . چرا اومدی ؟! اومدی تا خون دل خوردن من و اشک خون ریختن منو ببینی ؟ من ازت خجالت می کشم فروزان .. هم به خاطر کاری که کردم ..هم به خاطر  این که مجبور شدی بازم از دواج کنی . من برات خوشحالم . خوشحالم   که  سر و سامون گرفتی .. حالا کنار شوهر و بچه ات هستی ...نمی تونم زیاد حرف بزنم ولی باید حرفای دلمو بهت بزنم . بهت بگم فروزان گناه من خیلی  چیزا بود ولی گناه من نسبت به تو چی بود ؟ درسته با صرف این که سپهر رو خیانت کار فرض کردم و مدرک قلابی هم علیه اون درست کردم ولی اون بازم رفتنی بود ..
 نفسام بند اومده بود . نمی تونستم درست حرف بزنم . ولی اون باید به حرفام گوش می داد . عمل کردن یا نکردنشو می تونستم یه جوری حلش کنم .
-من دارم می میرم .. اما خاطرات خوش با تو بودنو به گور می برم . اون روزا دیگه نمیاد و من با آرزوی تو به گور میرم .. ولی نه .. من خود خواه نیستم . من هیچوقت بد تو رو نمی خوام . می خواستی از من انتقام بگیری . می خواستی تلافی شو سرم در بیاری . از من یه تیکه پوست و استخون مونده .. هنوز یه دل تو سینه دارم . یه دلی که تو و عشق تو رو در خودش جا داده .. ولی این بار دیگه نمی تونم به این فکر کنم که تو رو داشته باشم .. این بار روحم نابود شده .. جسمم چهره ام زشت و مرگ نشان شده ..  بیشتر آدما یه تصوری از رویاهای آینده شون دارن .. خودشونو خوشبخت احساس می کنن .. من فقط می خوام به گذشته بر گردم ...
 -تو حالت خوب نیست ..بس کن فر هوش .. باور کن من نمی دونستم که تو بیماری ..
-چقدر دلم می خواد همین جا پیشت بمیرم .. شاید حالا شوهر داری و بغلم نزنی  ولی اگه همین حالا بمیرم ممکنه جسدم در آغوش تو آروم بگیره .. خیلی قشنگه آدم اگه به آرزوش برسه و بمیره .. فروزان ! دستتو پنجه هاتو بذار دور گردنم .. تو رو خدا فشارش بگیرمنو بکش . می خوام با دستای تو بمیرم . روحمو کشتی ..  دیگه جونی ازم نمونده .. نگاه کن انگار خون زرد و سفید توی تنمه .. خدایا منو همین جا خارج از نوبت بکش .. فروزان منو بکش .. بگو ..به فرهاد خان بگو بیاد و بازم منو بگیره زیر مشت و لگدش .. بی انصاف نجاتم بده راحتم کن .. می خوام پیش تو بمیرم ..
 اون همچنان به حرفام گوش می داد .. کمی عقب  رفتم .. به درخت تکیه دادم .. سرمو بالا گرفتم . حالا چهره عشقمو به خوبی می دیدم . صورتش کاملا خیس بود .. فقط هق هق گریه هاشو اونم خیلی تار می دیدم . صداشو نمی شنیدم . گوشام سنگین شده بود . خدایا چرا باید این قدر عذاب بکشم .
 -یه روزی حاضر بودی هر کاری واسم بکنی .. زمونه مشت و لگدشو بهم زده .. عشق منو ازم گرفته ..گلومو فشارش بگیر .. خیلی راحته مردن .. مگه نمی خواستی پرپر شدن منو ببینی فروزان ؟!یه زمانی توی سینه ات یه دلی داشتی ..
فروزان : و تو اونو کشتیش ...اول کشتیش ..و اون دل مرده رو مال خودت کردی ...
 -فقط اینو بهم بگو .. اون وقتایی که با هم خوش بودیم کنار هم بودیم از دوست داشتن و عشق  قشنگمون می گفتی دروغ نبود ؟ حیله نبود ریا نبود ؟ بگو اون وقتا واقعا دوستم داشتی ؟ راستشو بگو ! بگو عاشقم بودی .. می خوام با گذشته خوشم بمیرم .. بگو فروزان .. خواهش می کنم . اینو یک زندانی محکوم به مرگ ازت می خواد .. بگو ..من منتظرم . مگه تو انسان نیستی ومگه من چی ازت می خوام .. اون روزا دیگه نمیاد .. هیشکی نمی تونه اون روزا رو به من بر گردونه . من حتی عرضه مردن رو هم ندارم .. تو رو قسمت میدم .. به عشق تازه ات ..به شوهرت .. به پسرت .. بگو دوستم داشتی .. خواهش می کنم فروزان . به کسی نمیگم .. به فر هاد نمیگم .. فقط به خودم میگم .. می خوام با لبخند بمیرم .. با آرامش .. من با همین حرفت جون می گیرم .. من اگه بهت حقیقتو نمی گفتم امروز وضع فرق می کرد ولی نمی تونستم به خودم بگم که دوستت دارم . من  زندگیمو بر سر عشقم گذاشتم ..
 دندونای فروزان به هم می خورد .. اون به خودش می لرزید ..
-خواهش می کنم .. تو رو به همون خدایی که پیشش توبه کردی .. خیلی سخته ؟ خیلی ؟ التماست می کنم ..
 با چشای تارم دیدم که فروزان لباشو باز کرد . حس کردم که می خواد جوابمو بده .. رنگ پوستم سفید تر شد . انگار خون بیشتری ازم خشکید .. اگه اون بگه هیچوقت دوستم نداشته .. اون وقت چی ؟ به لبای خوشگلش نگاه می کردم . اون می خواست اسم منو صدا بزنه .
 -فرهوش .. من هنوزم دوستت دارم .. هنوزم دوستت دارم ..هنوزم دوستت دارم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی