ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

رویای بیوه

رویا احساس تنهایی می کرد . اون عذاب می کشید . اون و متین هر دو سی سالشون بود و کار مند بانک بودند .. واحد شونم در یه طبقه و روبروی هم قرار داشت . رویا شوهر و پسر دو ساله شو در تصادف رانندگی از دست داده بود . اون جان سالم به در برده بود ... تا مدتها نتونسته بود خودشو پیدا کنه .. اما آشنایی با متین همسایه روبروش که یه آپارتمان مجردی داشت  یواش یواش یه مایه تسکینی واسش شد . اولش نمی خواست باهاش دوست شه .. اما حرفای اون پسر مجرد آرومش کرده بود ..  دو تایی شون به هم عادت کرده بودند . رویا , رویای ازدواج دیگه ای رو در سر می پروراند . اونا یک سال با هم رابطه داشتند . زن  ترجیح می داد به بهانه این که در تنهایی آرامش بیشتری داره در خونه خودش باشه .. تا بتونه با متین سر کنه .. وقتی پسر بهش گفت قصد داره با دخترعموش که پرستار اتاق عمل بیمارستانه و فقط بعد از ظهرا میره سر کار ازدواج کنه رویا تا دقایقی رو گیج و منگ بود . باورش نمی شد که متین همچین کاری کرده باشه .. همون جوری که باورش نمی شد بعد از مرگ پسر کوچولو و شوهرش بتونه این قدر راحت خودشو اسیر مرد دیگه ای کنه ..
 -چت شده رویا ... من و تو می تونیم بعد از ظهرا رو با هم سرکنیم .  و شاید گاهی که زنم کشیک شبانه باشه شبا رو هم با هم باشیم ..
 -من این جوری دوست ندارم . دوست ندارم زندگی یکی دیگه رو خراب کنم .
متین : راستشو بگو چت شده . من که هیچوقت فراموشت نمی کنم .
رویا احساس خودشو نگفت . متانتش این اجازه رو به اون نمی داد که گدای عشق و هوس باشه .. پیش خودش حساب کرد که شاید متین مقصر نباشه .. شاید جامعه یه نظر خاصی در مورد زنای بیوه داشته باشه که اونا نمی تونن  طرف از دواج اول مردی بشن .
-برات آرزوی خوشبختی می کنم متین برو دیگه سراغم نیا ..
و شب اول ازدواج متین و مهسا .. رویا در خونه اش موند و به واحد روبرویی فکر می کرد . به این که پسری که یکسال تمام هر شبو با اون سر کرده خیلی راحت رفته با دختر عموش از دواج کرده .. وقتی رفت دوش بگیره از  نگاه کردن به بدنش بدش میومد .. از سینه هاش .. از کسش .. از هر جایی که متین باهاش ور رفته بود .. عکس شوهر و پسر مرحومش رو  از توی گنجه در آورد و یک بار دیگه اونو به دیوار چسبوند .. هق هق گریه امونش نداد . احساس تنهایی می کرد .. دلش شکسته بود .. همه چی رو از دست رفته می دید . دنیای یک زن , دنیای پیچیده یک زنو جز خود زن چه کسی می تونه درک کنه ؟! و در اون سمت متین خوشحال بود .. حس می کرد که رویا غافلگیر شده و کمی ناراحت .. اما یه حسی هم به اون می گفت که می تونه بازم رویا رو داشته باشه .. این جوری می تونست  با هر دو زن سر کنه . . فقط باید کاری می کرد که مهسا متوجه نشه رویا همکار اونه یا اصلا بر خوردی با اون نداشته باشه . ضرورتی هم نداشت که همدیگه رو ببینن . ظهر روز بعد که به علت کمبود پرسنل عروس خانوم مجبور شده بود بره سر کار متین یه زنگی به محل کارش زد و متوجه شد که رویا نیومده سر کار . حس کرد که باید خونه باشه .. کلید خونه رو داشت .. ولی رویا از داخل رو قفل , کلید انداخته در باز نمی شد .. به موبایلش زنگ زد ...
 -چیکارم داری ..
-می خوام بیام پیشت ..
 -خجالت بکش تو زن داری ..
-می خوام با هات حرف بزنم ...
رویا تسلیم شد ...
 -ببین فقط گفتی حرف , بهم دست نزن ..
-رویا چرا ازم ناراحتی ..
-برای چی ناراحت باشم . یک زن می تونه فقط یک بار خوشبخت شه .. یک بار به اون چیزی که  می خواد برسه .. اما یک مرد در همون لحظه و حتی در آینده بار ها و بار ها می تونه احساس لذت و خوشبختی کنه .. یک زن برای دومین بار اگه عاشق شه و کسی رو دوست داشته باشه محکوم به شکسته ..
متین حس کرد که برای حفظ رویا بازم باید زبون بریزه ..
-رویا کی این حرفو زده ..من اصلا به این فکر نکردم که تو قبلا شوهر داشتی .. من شاید تو رو خیلی بیشتر از مهسا دوست داشته باشم ..
-مگه یه آدم می تونه در آن واحد عاشق دو نفر باشه ..
-ولی دست زمونه سر نوشت ما رو این جور رقم زده . تو درست میگی .. شاید ته دلم عاشق تو باشم .. فقط تو رو دوست دارم ...  تو چطور دلت میاد لحظات شیرین با هم بودنمونو از یاد ببری ؟ تو که دلت از سنگ نبود رویا !
-نه به من دست نزن . من جیغ می کشم ..
متین در آغوشش کشید .. رویا دست و پا می زد ... بالاخره مقاومتش در هم شکست . رویا با این دستها با این بوسه ها و با این نوازشها آشنایی داشت . و با این نفسهای گرم متین بود که تونسته بود  به خاطر اون مرگ شوهر و پسرشو تحمل کنه .. وقتی به خود اومد که یک بار دیگه خودشو کاملا بر هنه در آغوش پسردیروز دید . بیش از هر وقت دیگه احساس در ماندگی می کرد . در ماندگی و نیاز .. اشک از چشاش جاری شده بود ..متین لباشو رولبای رویا گذاشت و به آرومی اونو می بوسید و رویا  گاه لباشو به کناری می داد و خیلی آروم به پسر می گفت هوسباز . پشت هم تکرار می کرد ..
 -تو خسته نشدی ؟ تو خجالت نمی کشی ؟ دیشب تا حالا با زنت بودی ..
-دوستت دارم رویا .. تو رویای منی ..
متین لباشو گذاشت رو سینه های رویا .. زن حس کرد که تمام تنش سست شده .. واسه دقایقی فراموش کرد که چه بلایی بر سرش اومده . متین با لب و زبون و دندوناش آروم آروم اومد پایین تر .. دهنشو گذاشت روی کس رویا .. و رویا یک بار دیگه با این کار پسر به عالم رویا رفت . چشاشو بست و  وارد دنیای لذت و هوس شد .. چرا ..چرا بازم باید تسلیمش شم . چرا بازم باید گول حرفاشو بخورم .. چرا باید دوستش داشته باشم .. چرا اون با من از دواج نکرد .. لبای متین رو کس رویا قرار گرفت .. . رویا وسط بدنشو محکم به دهن متین می مالید .. و پسر کیرشو به سمت کس رو یا کشوند .. یک بار دیگه رویا داغی کیر عشقشو  بین لبه های کسش احساس می کرد ..
-آخخخخخ دیوونه .. بازم گولم زدی ..واسه چی ..
-چون دوستت دارم . رویا .. عشق من .. تو رویای منی ..
 رویا در حالتی بین خشم و هوس قرار داشت .. دو تا دستاشو گذاشت رو گوشای متین و اونا رو محکم کشید ..
-بد جنس این  چه جور دوست داشتنی بود !
متین : اوخخخخخخخ دردم گرفته .. نهههههه ولم کن ...
 -جفت گوشاتو می کنم .
متین راهی نداشت جز این که کیرشو  در همون حالت بفرسته توی کس رویا .. همین کارو هم کرد ...
 رویا : نهههههه من نمی خوام . نمی خوام ...
متین می دونست که اینم یه نوع نازکردنه . دستاشو گذاشت زیر کمر رویا .. اونو به سمت خودش کشید .. رویا داغی کیر متین رو سوزنده تر از همیشه حس می کرد .. حس می کرد که هنوزم به اون نیاز داره . بیشتر از همیشه . هنوز گونه هاش خیس اشک بود .. پاهاشو باز تر کرد تا متین راحت تر اونو بکنه .. دستاشو به دو طرف باز کرده بود ..
 -آخخخخخخ همین جوری ادامه بده .. زود باش عزیزم .. زود باش ..
رویا بیش از دفعات دیگه ای که با متین سکس داشت به جنب و جوش افتاده بود .. لباشو باز کرد . این علامتی بود بین اونا که پسر اونو ببوسه .. و متین با این حس که  زن دیگه ای هم هست که با هاش حال کنه بغلش کرد و لباشو رو لبای رویا قرار داد ... پنجه های رویا پشت و پهلوهای متینو خراشش داده و زن ول کنش نبود . لبای متینو گازش می گرفت .. و برای لحظاتی پاهشو دور پاهای پسر قفل کرد .. حس کرد که ار گاسم شده .. متینو ولش نکرد .. متین  حس کرد که با یه لذت دیگه ای می تونه توی کس زنی غیر همسرش خالی کنه .. چشاشو بست و با تمام هوسش آب هوسشو توی کس رویا ریخت ... زن دیگه تسلیم سر نوشت و هوس شده بود ... متین می تونست به رویا اعتماد کنه از این نظر که اون خیلی مراقب بود که کسی متوجه رابطه شون نشه ..
-ازم ناراحتی رویا ..
 -اگه بگم نه دروغ گفتم ..
-احساس گناه می کنی ؟
-راستش دو جور گناه میشه در نظر گرفت . گناه عرفی و گناه شرعی .. راجع به زنت گناه شرعی ندارم و گناهم عرفیه . اما در مورد خودت چه قبل از از دواجت و چه حالا کارمون یه گناه شرعیه .. اما دیگه کارمون از اینا گذشته ..
 -دوست داری شرعیشو حل کنیم .. حاضری صیغه ام شی ؟
رویا با این که احساس کاچی به از هیچی رو داشت ولی پذیرفت . اون دوست داشت سایه مردی رو سرش باشه ولی بازم باید مخفی کاری می کرد .. چند روز بعد رویا شد زن صیغه ای متین .. اما واسش فرقی نداشت .. فقط بعد از ظهرا و هفته ای یه شب می تونست کنار متین بخوابه و با اون باشه .. به این فکر می کرد که ای کاش می تونست ازش یه بچه داشته باشه و بازم به این فکر می کرد که اگه متین و مهسا بچه دار شن متین بازم فرصت می کنه بهش سر بزنه یا نه ؟ هرچند رویا به آرزوش نرسیده بود ولی حالا با احساس رویایی تری خودشو به آغوش متین می سپرد و با همه موش و گربه بازیها از این که متینو شوهرش بدونه لذت می برد .. پایان ... نویسنده .... ایرانی