ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانوما ساکت 87

راستش اون روز اعصابم به شدت خرد بود و نمی دونستم زمان چه طور گذشت . داشتم با خودم فکر می کردم که اگه بخوام و برم بازم با این سیما حال کنم دیگه اون بیش از گذشته به من وابسته میشه . نمیشه جمعش کرد در اون وضعیته که به من میگن نامرد . اون دلش به این خوش بود که منو به دام عشق بکشونه . من نمی تونستم در حقش نامردی کنم .  بعد از ظهر یه سری به خونواده زدم و راه خونه شو پیش گرفتم . هر کاری کردم خوابم نبرد . هنوز دو ساعتی مونده بود به وعده دیدار من و سیما .  بالاخره تصمیممو گرفتم . زنگ زدم برای سیما .. -الو .. سیما جان من فکرامو کردم . به این نتیجه رسیدم که نمی خوام حس کنی که من یک مرد هوسبازی هستم وتو رو به خاطر جسمت می خوام . نمی تونم وجدانم اجازه نمیده . بهتره که دیگه به این جور دیدار هامون خاتمه بدیم . .. سیما مثل دیوونه ها می خندید . -همین ؟/؟ آره ؟/؟ فقط همینو می تونی بگی . خودتو راحت کنی ؟/؟ .. چقدر مهربون و پاکی . مرد نجیب و سالم و دوست داشتنی من . چیه می ترسی یه چیزی به خوردت بدم و جادوت کنم ؟/؟ باور کن اصلا همچه چیزی نیست . جادو درت اثری نداره . چون تو خودت جادوگری . می خوام ازت دل بکنم . نمی تونم . می دونم دردت چیه . مشکلت از کجاست . بهم دروغ نگو. نگو نمی خوای که یک هوسباز نشون داده شی و واسه همین داری از پیشم میری و اتفاقا چون یک هوسبازی می خوای از پیشم بری . به خاطر این که  من خودمو کاملادر اختیارت نذاشتم . به دلایلی که برای من اهمیت داشت و تو هنوز نمی تونی درکش کنی . تو هنوز حس نکردی که من تا چه حد دوستت دارم و بهت احترام میذارم . دیوونه وار عاشقتم . برات هر کاری می کنم . اما تو بدن منو می خواستی . روح من وجود من برات هیچ ارزشی نداشت . نگو این طور نیست . میگن عاشق چشاش کوره . آره منم چشام کوره چون نمی دونم چه جوری ازت دل بکنم . نمی تونم . ولی با همه کور بودنهام می تونم تو رو خوب ببینم . تا عمق وجود تو رو می بینم . دوستت دارم -اگه دوستم داشتی باهام این رفتار رو نمی کردی . نمی ذاشتی که من از خودم بدم بیاد سیما . احساس سر خوردگی کنم . -به خاطر همین ؟/؟ همین هوسی که وقتی آتیشش خوابید دیگه انگار آدمی پیش روت نبوده ؟/؟. انگاری زندگی فقط در همین خلاصه می شده . برای آخرین بار م شده بیا تا از نزدیک و تنها بینمت برام اهمیتی نداره که سکس کنی یا نه . می خوام از واقعیت زندگی خودم بگم .  -سیما ! فقط ازت می خوام محکومم نکنی . -من به خاطر چی محکومت کنم . به خاطراینی که هستی ؟/؟ من باید تو رو همون جوری که هستی دوستت داشته باشم . باید عاشق تو باشم . تو رو بخوام و اگرم تو منو نخوای محکومت نکنم . باشه بیا کاریت ندارم . سرکوفتت نمی زنم . دیگه بهت نمیگم نامرد . عشق زورکی نیست . تحمیلی نیست . نمی تونم ازت بخوام که تو هم منو دوست داشته باشی .  وقتی کسی رو دوست داری عاشقشی نباید ازش چیزی بخوای . اون اگه بخواد چیزی بهت بده خودش بهت میده . وجود اون همون نیاز توست . اما اگه نخواد این وجودشو نثار تو بکنه تو نمی تونی اینو به زور ازش بخوای . سیما اشکمو در آورده بود . کاش می تونستم دوستش داشته باشم . کاش می تونستم حس کنم  اونو . ولی من نمی خواستم خودمو پای بند کنم . من نمی تونستم از عشقبازی کردنها دست بر دارم . نمی تونستم وابسته شم . دست و پام زنجیر شه . آخه زن بردن یعنی تحمل دردسر . خانوم مدیر مدرسه عاشقم شده بود . این واقعا از جوک ترین جوک سال هم جوک تر بود . کی فکرشو می کرد . اون در من چی دیده بود . من خیلی بدم . خیلی .اصلا دلم نمی خواست برم  پیش سیما . اکی هم منتظر تلفنم بود . تر جیح دادم رو حرفم وایسم و برم پیش سیما . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . تحمل اشکهای اونو نداشتم . خیلی بده دل یه عاشقو شکستن ولی من که مثل اون بهش اظهار عشق نکرده بودم . اون پیش خودش  بریده و دوخته بود . ضربان قلبم شدت یافته بود . وقتی در خونه سیما رو زدم منتظر بودم که اونو دم در ورودی واحدش ببینم . -سیما کجایی ؟/؟ چقدر فضا خوشبو شده بود . -بیا از این طرف .. صدا از اتاق خواب میومد . -وووووووییییی  چی می دیدم . چی شده بود .. اون کاملا برهنه در فضای شاعرانه ای که پرده ها رو کشیده بود با نور ملایمی به رنگ سرخابی رو تخت دراز کشیده بود . -هوتن امروز می خوام خودمو در اختیارت بذارم . اون جوری که تو می خوای و می خوام نشون بدم که عاشقتم ... نمی دونم این دیگه چه بازیی بود . فوق العاده هیجان زده بودم ولی حس می کردم این پیروزی باید یه شکستی هم داشته باشه .... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی